برده عمارت جئون
پارت ¹⁴⁵
یونا در حالیکه لیوان نوشیدنیش توی دستش بود به طرفم اومد.
دیگه بی حال و مریض به نظر نمیرسید.
من حد فاصل بین سالن و لابی وایساده بودم.
جایی که مهمونا بهم دید نداشتن.
یونا روبروم وایساد و نگاه شرورانه ای بهم انداخت و گفت:
-واقعا دلم برات میسوزه
خیلی بدبختی...
با اون حرفا میخواستی به کجا برسی؟
دستم رو به دیوار گرفتم تا بتونم روی پاهام وایسم،مثل خودش خونسرد بودم:
-دلت برای خودت بسوزه یونا جون
چون اونی که بدبخته تویی نه من ولی...
سرم رو جلو بردم و کنار گوشش زمزمه کردم:
-ولی جونگکوک هیچ وقت مال تو نمیشه چون عاشق منه
یونا از حرص سرخ شده بود،دست مشت شده اش رو بالا برد تا توی صورتم بکوبه اما یهو گفت:
-چکار میکنی ات...
اخ دستم...منکه چیز بدی نگفتم...آیی...آخ...ولم کن
و بعد نیشخندی زد و لیوان نوشیدنیش رو روی لباسش ریخت و خودش رو روی زمین پرت کرد و صدای جونگکوک توی سرم پیچید:
-اونجا چه خبره؟!
جونگکوک اومده بود.
درست مثل همیشه و سر بزنگاه.
با اون چشمای به خون نشسته پشت سرمون بود و نگاهش روی من و یونایی که روی زمین افتاده بود میچرخید.
یونا بازیگر خوبی بود و من نمیفهمیدم چرا اون دختر رو زودتر نشناختم.
دوباره بی حال حرف میزد،انگار نه انگار که همون لحظه برای من با قلدری شاخ و شونه میکشید.
با بغض چونه لرزوند و گفت:
-باور کن من چیزی بهش نگفتم عزیزم...
فقط...فقط گفتم کاش با خاله و زنداییم اونجوری حرف نمیزد...
آبروی بیچاره ها رو تو جمع برد
نمیدونی چه حرفایی بهشون میزد ...
آخه مگه من چکارش کردم که جز اینکه دلم براش...
دستش رو جلوی دهنش گرفت و بغضش ترکید.
اشک میریخت و چشمای من درشت شده بود.
چطور میتونست به اون خوبی نقش بازی کنه.
پس چرا من اصلا سیاست نداشتم.
میخواستم حرفی بزنم که جونگکوک بازوم رو وحشیانه گرفت.
تنم رو به طرف خودش کشید و کنار گوشم گفت:
-آخه تو لیاقت مهمونی داری
باید بزنم تو دهنت تا گوه اضافه نخوری
مردمک هام از بغض لرزید و لب زدم:
-دروغ میگه...من...
-کبودی هات خوب شده یا هوس کمربندم و کردی؟
با بیچارگی نالیدم:
-جونگکوک...
-جونگکوک و درد...میری توی اصطبل تا بیام...
میدونی که چجوری دوست دارم؟
پارت هدیه🩵🩷
یونا در حالیکه لیوان نوشیدنیش توی دستش بود به طرفم اومد.
دیگه بی حال و مریض به نظر نمیرسید.
من حد فاصل بین سالن و لابی وایساده بودم.
جایی که مهمونا بهم دید نداشتن.
یونا روبروم وایساد و نگاه شرورانه ای بهم انداخت و گفت:
-واقعا دلم برات میسوزه
خیلی بدبختی...
با اون حرفا میخواستی به کجا برسی؟
دستم رو به دیوار گرفتم تا بتونم روی پاهام وایسم،مثل خودش خونسرد بودم:
-دلت برای خودت بسوزه یونا جون
چون اونی که بدبخته تویی نه من ولی...
سرم رو جلو بردم و کنار گوشش زمزمه کردم:
-ولی جونگکوک هیچ وقت مال تو نمیشه چون عاشق منه
یونا از حرص سرخ شده بود،دست مشت شده اش رو بالا برد تا توی صورتم بکوبه اما یهو گفت:
-چکار میکنی ات...
اخ دستم...منکه چیز بدی نگفتم...آیی...آخ...ولم کن
و بعد نیشخندی زد و لیوان نوشیدنیش رو روی لباسش ریخت و خودش رو روی زمین پرت کرد و صدای جونگکوک توی سرم پیچید:
-اونجا چه خبره؟!
جونگکوک اومده بود.
درست مثل همیشه و سر بزنگاه.
با اون چشمای به خون نشسته پشت سرمون بود و نگاهش روی من و یونایی که روی زمین افتاده بود میچرخید.
یونا بازیگر خوبی بود و من نمیفهمیدم چرا اون دختر رو زودتر نشناختم.
دوباره بی حال حرف میزد،انگار نه انگار که همون لحظه برای من با قلدری شاخ و شونه میکشید.
با بغض چونه لرزوند و گفت:
-باور کن من چیزی بهش نگفتم عزیزم...
فقط...فقط گفتم کاش با خاله و زنداییم اونجوری حرف نمیزد...
آبروی بیچاره ها رو تو جمع برد
نمیدونی چه حرفایی بهشون میزد ...
آخه مگه من چکارش کردم که جز اینکه دلم براش...
دستش رو جلوی دهنش گرفت و بغضش ترکید.
اشک میریخت و چشمای من درشت شده بود.
چطور میتونست به اون خوبی نقش بازی کنه.
پس چرا من اصلا سیاست نداشتم.
میخواستم حرفی بزنم که جونگکوک بازوم رو وحشیانه گرفت.
تنم رو به طرف خودش کشید و کنار گوشم گفت:
-آخه تو لیاقت مهمونی داری
باید بزنم تو دهنت تا گوه اضافه نخوری
مردمک هام از بغض لرزید و لب زدم:
-دروغ میگه...من...
-کبودی هات خوب شده یا هوس کمربندم و کردی؟
با بیچارگی نالیدم:
-جونگکوک...
-جونگکوک و درد...میری توی اصطبل تا بیام...
میدونی که چجوری دوست دارم؟
پارت هدیه🩵🩷
- ۶۳.۷k
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۵۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط