مافیای عزیز من p1
چان عضو یه گروه مافیایی خیلی خیلی خطرناک بود. پلیسا خیلی تلاش میکردن که اون و همکاراش رو دستگیر کنن ولی نمیتونستن.
چان یه الفا هست و همیشهبوی قهوه ی تلخ میده.
☆اعضای این مافیا: چان _ لینو _ چانگبین _ هیونجین بود.☆
البته چان یه دختر داشت. وقتی که دخترش به دنیا اومد زنش یعنی مادر دخترش از چان طلاق گرفت و اونا رو ول کرد و برای همیشه رفت. چان کل زندگیش دخترش بود و با تمام وجودش از دخترش مراقبت میکرد. الان دخترش ۳ سالشه و اسمش یونا هست و خیلی دختر کیوتیه. یونا همیشه یه نفر رو میخواست که جای مادرش رو پر کنه و بهش محبت مادری کنه ولی چان بعد از زنش هیچ تلاشی نکرد که با کسی آشنا بشه یا قرار بزاره. چندباری تلاش کرد به خاطر یونا ولی نتونست و تنهایی رو ترجیح داد. امروز هوا نیمه آفتابی بود گاهی باد های خنک میومد. چان بعد از اینکه با همکاراش حرف زد و کارش تموم شد یونا رو برد پارک تا یکم بازی کنه.
۱ ساعت بعد..
یونا: بابا میشه یه لحظه اینجا وایسی؟؟..
چان: باشه نفسم ولی چرا؟ و کجا میخوای بری؟؟
یونا: میخوام برم توپم رو که زیر بوته افتاده رو بردارم
چان: باشه برو فقط زود بیا و اگه دیدی یه نفر نزدیکت شد سریع پیشم بیا باشه زندگیم؟؟
یونا: باشه باشه بابا فقط میخوام برم توپم رو بردارم چرا استرس گرفتی؟ *با لبخند*
یونا اروم از چان دور میشه و میره سمت بوته تا توپ رو برداره. کنار بوته یه نیمکت بود که یه پسر کیوت و قشنگ نشسته بود. یونا کنجکاو شد و رفت سمت پسر و کنارش نشست.
یونا: سلام آقا! میشه مامانم بشی؟؟
سونگمین: چ..چی؟ من؟
یونا: آره تو! تو خیلی خوشتیپ و مهربونی و خوشگلی! میخوام مامانم باشییی لطفااااااااا
سونگمین: چرا کوچولو؟*با کمی خنده*
یونا: تو مهربونی و من مامان ندارم....اون منو دوست نداشت و من رو تنها گذاشت و رفت...
سونگمین: اوه...متاسفم کوچولو...بابات کجاست؟
یونا: اونجاست
سونگمین به چان نگاه میکنه. چان میره سمت یونا و از یونا میپرسه که چیشده و یونا توضیح میده. چان به سونگمین نگاه میکنه و سونگمین کمی خجالت میکشه. چان دستش رو دراز میکنه تا به سونگمین دست بده.
چان: سلام من کریستوفر بنگچان هستم پدر یونا
سونگمین: خوشبختم منم..کیم سونگمین هستم...
چان: همچینین *چان توی ذهنش: چه پسر کیوتیه*
یونا دست چان رو کمی میکشه.
یونا: بابا میشه اون مامانم بشه؟؟ لطفااا؟؟!
☆
☆
☆
سلام بچه ها امیدوارم حالتون خوب باشههه🫂🎀این همون فیکی بود که گفتم اگه خوشتون نیومد بگید که ادامش ندم و نظر بدیدد💋💋✨️🍓
چان یه الفا هست و همیشهبوی قهوه ی تلخ میده.
☆اعضای این مافیا: چان _ لینو _ چانگبین _ هیونجین بود.☆
البته چان یه دختر داشت. وقتی که دخترش به دنیا اومد زنش یعنی مادر دخترش از چان طلاق گرفت و اونا رو ول کرد و برای همیشه رفت. چان کل زندگیش دخترش بود و با تمام وجودش از دخترش مراقبت میکرد. الان دخترش ۳ سالشه و اسمش یونا هست و خیلی دختر کیوتیه. یونا همیشه یه نفر رو میخواست که جای مادرش رو پر کنه و بهش محبت مادری کنه ولی چان بعد از زنش هیچ تلاشی نکرد که با کسی آشنا بشه یا قرار بزاره. چندباری تلاش کرد به خاطر یونا ولی نتونست و تنهایی رو ترجیح داد. امروز هوا نیمه آفتابی بود گاهی باد های خنک میومد. چان بعد از اینکه با همکاراش حرف زد و کارش تموم شد یونا رو برد پارک تا یکم بازی کنه.
۱ ساعت بعد..
یونا: بابا میشه یه لحظه اینجا وایسی؟؟..
چان: باشه نفسم ولی چرا؟ و کجا میخوای بری؟؟
یونا: میخوام برم توپم رو که زیر بوته افتاده رو بردارم
چان: باشه برو فقط زود بیا و اگه دیدی یه نفر نزدیکت شد سریع پیشم بیا باشه زندگیم؟؟
یونا: باشه باشه بابا فقط میخوام برم توپم رو بردارم چرا استرس گرفتی؟ *با لبخند*
یونا اروم از چان دور میشه و میره سمت بوته تا توپ رو برداره. کنار بوته یه نیمکت بود که یه پسر کیوت و قشنگ نشسته بود. یونا کنجکاو شد و رفت سمت پسر و کنارش نشست.
یونا: سلام آقا! میشه مامانم بشی؟؟
سونگمین: چ..چی؟ من؟
یونا: آره تو! تو خیلی خوشتیپ و مهربونی و خوشگلی! میخوام مامانم باشییی لطفااااااااا
سونگمین: چرا کوچولو؟*با کمی خنده*
یونا: تو مهربونی و من مامان ندارم....اون منو دوست نداشت و من رو تنها گذاشت و رفت...
سونگمین: اوه...متاسفم کوچولو...بابات کجاست؟
یونا: اونجاست
سونگمین به چان نگاه میکنه. چان میره سمت یونا و از یونا میپرسه که چیشده و یونا توضیح میده. چان به سونگمین نگاه میکنه و سونگمین کمی خجالت میکشه. چان دستش رو دراز میکنه تا به سونگمین دست بده.
چان: سلام من کریستوفر بنگچان هستم پدر یونا
سونگمین: خوشبختم منم..کیم سونگمین هستم...
چان: همچینین *چان توی ذهنش: چه پسر کیوتیه*
یونا دست چان رو کمی میکشه.
یونا: بابا میشه اون مامانم بشه؟؟ لطفااا؟؟!
☆
☆
☆
سلام بچه ها امیدوارم حالتون خوب باشههه🫂🎀این همون فیکی بود که گفتم اگه خوشتون نیومد بگید که ادامش ندم و نظر بدیدد💋💋✨️🍓
- ۱۸.۱k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط