مهم ترین درسی که از مادربزرگم آموختم این بود:

مهم ترین درسی که از مادربزرگم آموختم این بود:
اگر می خواهی چیزی را نابود کنی، اگر می خواهی صدمه و آسیبی به چیزی برسانی، کافی است آن را محدود کنی، کافی است آن را محصور کنی.
آن وقت می بینی که خود به خود خشک می شود، پژمرده می شود و می میرد...!

الیف شافاک
شیر سیاه
دیدگاه ها (۳)

خسف | قصه سی و یکم: مأمون (بخش اول)

تکپارتیوقتی بین دخترو پسرش فرق میزاشتصدای خنده‌ی بچه‌ها تمام...

سناریو ی ماه سرخ: پارت ۲

پروانه جان

لیلیوم؛ گلی شبیه دلتنگی‌های من… 🥀🤍لیلیوم همیشه برایم شبیه آد...

پارت ۴: سایه‌هایِ پنهان؛ وقتی رنگ‌ها می‌لرزنداتفاقی که در سا...

#درخواستی«همسرِ میلیاردر»مدرسه ای/ازدواج اجباری/عاشقانه🤏🏻انق...

پارت ۲۵حسنا نگاهی به دستِ دراز شده‌ی سامان انداخت. انگار یک ...

پارت سیزدهمباران هنوز می‌بارید.آرون وسط سالن ایستاده بود، ان...

خسف | قصه بیست و ششم: صحیفه سجادیه (بخش اول)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط