{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۲۵

پارت ۲۵

حسنا نگاهی به دستِ دراز شده‌ی سامان انداخت. انگار یک عمر طول کشید تا ضربانِ قلبش رو کنترل کنه. همه‌ی فامیل، از پیر و جوون، با لبخند و انتظار به اون‌ها نگاه می‌کردند. در ذهنِ اون‌ها، این یک رقصِ ساده بین دو جوون بود، اما برای حسنا، این دعوت به رقص، ورود به دهانِ شیر بود.

نفسِ عمیقی کشید. سرش رو بالا گرفت و سعی کرد مثل یک زنِ ۱۸ ساله که کنترلِ احساساتش رو داره، رفتار کنه. دستش رو دراز کرد و انگشت‌های سردِ سامان رو گرفت. پوستِ دستِ سامان خشک و زمخت بود.

سامان دستش رو با قدرت کشید و حسنا رو به سمتِ مرکزِ سالن برد.

— «آفرین… دخترِ خوب.»

صدایِ سامان با موزیکِ ملایمِ پس‌زمینه ترکیب شد. وقتی واردِ جمعیت شدند، سامان دستش رو دورِ کمرِ حسنا گذاشت، دستِ دیگه‌ش رو هم محکم توی دستش قفل کرد. جوری که حتی یه سانت هم نتونه فاصله بگیره.

سامان کنارِ گوشش زمزمه کرد :


«می‌بینی؟ همه فکر می‌کنن ما خوشبخت‌ترینیم. حیف نیست این تصویرِ قشنگ رو خراب کنی؟ تهیونگ… اون اصلاً می‌دونه امشب کجایی؟ می‌دونه داری با کی می‌رقصی؟»

حسنا دندون‌هاش رو روی هم فشار داد. گرمایِ بدنش به خاطرِ عصبانیت بالا رفته بود. اما با لحنی که فقط سامان بشنوه، گفت:

— «تصویرِ قشنگ فقط یه نقابه، سامان. تو هم خوب می‌دونی که این رقص هیچ معنایی نداره جز اینکه مجبور شدم بیام. فکر نکن با این تهدیدها، احترامی که ندارم رو می‌تونی به زور به دست بیاری.»

سامان خنده‌ی آرومی کرد که از نظرِ تماشاچی‌ها شبیه به یه زمزمه‌ی عاشقانه‌ی شیرین به نظر می‌رسید

— «احترام مهم نیست. نتیجه مهمه. تا آخرِ شب، باید اعلام کنی که قراره نامزد کنیم. در غیر این صورت، فردا عکس‌ها و مکالماتِ تو و اون پسر رو می‌فرستم برای خاله. و مطمئن باش، دیگه راهِ برگشتی نیست.»

حسنا حس کرد که تعادلش رو داره از دست میده. سامان خیلی بی‌رحمانه داشت بازی می‌کرد. او یه زنِ جوون بود که تمامِ آینده‌اش رو تویِ خطر می‌دید. در همین لحظه، چشمش به گوشه‌ی سالن افتاد؛ مادرش با لبخندِ رضایت‌بخشی داشت اون‌ها رو تماشا می‌کرد.

حسنا با خودش فکر کرد: «من نباید جلویِ این آدم کم بیارم. اون فکر می‌کنه من یه مهره‌ی بازی‌ام، ولی شاید… شاید منم بتونم ورق رو برگردونم.»

او نگاهی مستقیم به چشم‌های سامان انداخت. دیگه نترسیده بود؛ حالا فقط خشمِ سردی تویِ وجودش بود.

— «باشه سامان. می‌رقصم. ولی یادت باشه، هر چی بیشتر به من فشار بیاری، احتمالِ اینکه نقشه‌ات خراب بشه بیشتره.»

موسیقی به اوج رسید. حسنا کمی از سامان فاصله گرفت و تویِ چشم‌هایِ متعجبِ اون خیره شد. اون دیگه دخترِ ترسیده‌ی چند دقیقه پیش نبود؛ حالا اون حسنایِ ۱۸ ساله‌ای بود که قرار بود برایِ عشقش بجنگه، حتی اگه به قیمتِ رسواییِ امشب تموم بشه.

ادامه دارد
..........


۶ لایک

کامنتم دل به خواهی
دیدگاه ها (۱۶)

پارت ۲۶یک روز بعد از اون شبِ وحشتناک ، جو خونه سنگین‌تر از ه...

پارت ۲۴صدایِ آهنگِ پرانرژیِ عروسی از داخلِ سالن می‌اومد، اما...

بچه ها کیکه شد این شاهکار کن همش میخواستم بعد از اون عکسه تو...

پارت ۲۳حسنا با قدم‌های لرزان به سمت دستشوییِ سالن رفت. هر قد...

پارت ۲۲ — تهیونگ، نه! تو نمی‌تونی همین‌طوری—— می‌تونم.صدایش ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط