#یاداور_زندگی #پارت_۱

#یاداور_زندگی #پارت_۱

|مکان: بوسان| |زمان: چوسان|
|ویو ات|
با اسبی که از بچگی با او بزرگ شدم به سمت قصر میروم

هی یا!!

سعی کردم در سریع ترین حالت ممکن برسم
شاهزاده در خطر بود..! و کل خاندان سلطنتی!
جونگ سوک غافلگیرانه به قلمرو کیم حمله کرد... من به دیدن خانواده ام رفته بودم..
کاشکی اعلیاحضرت(درست نوشتم؟) را تنها نمی گذاشتم، اگر نمی رفتم الان از شاهزاده محافظت میکردم..
کار من همین بود... محافظت از جانشین اعلیاحضرت.!
به قصر رسیدم و سریع شمشیرم را در دست گرفتم و به سرباز های جونگ سوک حمله کردم... با چیزی که دیدم خشکم زد و اشک در چشمانم حلقه زد.. اون... اون شاهزاده سونو بود..! یکی از سرباز ها شمشیرش را روی گردنش گذاشته بود...
به سمتش دویدم که ناگهان احساس کردم چیزی وارد شکمم شد.. اره درسته، شمشیر ژنرال!
چشم هایم تار شد و روی زمین افتادم... اخرین صحنه ای که دیدم گردن بریده شده ی شاهزاده سونو بود..


|سئول| |ساعت ۱٠:۳۲ دقیقه صبح|

برای من و بقیه عجیب بود.. چون من خاطرات زندگی قبلی ام را به یاد داشتم
هیچکس باور نمیکرد و فکر میکردند من روانی و یا توهم میزنم
نه.. هیچکدوم از اینها نبود
من واقعا زندگی قبلی ام را به یاد داشتم.. من یک ژنرال دختر بودم که کارش محافظت کردن از شاهزاده ای به نام «سونو» بود! شاهزاده ای 9 ساله!

ادامه دارد....



#سونو #انهایپن #سناریو #فیکشن #فیک
دیدگاه ها (۰)

پارت ۵ ویو جونگ کوک:وقتی کارام رو تموم کردم رفتم قصر وقتی رس...

جادویی به نام عشق

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁵ویو: اتماشین جلوی خونه‌ی بابا مت...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۲۷: شب اول، بدون تاج و تختخونه‌ی ساحلی کوچ...

پسر بد (63)

فصل دوم _ آمادگی برای ماموریت

پارت ۲۱

ویو جونگ کوک صبح:از خواب بیدار شدم و یاد اتفاق های دیروز افت...

پارت ۳۸

My Arirang Part 9

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط