My Arirang Part 9
3 ساعت بعد
.
.
.
(محوطه کاخ سلطنتی شرقی ، محل اقامت شاهزاده جئون جوکوک جان )
.
.
.
ملکه اول: این بار دوم!!! بار دومممممم!!!!! مگه قرار نبود محافظت این بخش قصر بیشتر باشه ! پس شما اینجا چه غلطی میکنید!!!!!!!!!!
فرمانده نامجون نگاه گذرایی به دو جین سرباز روبروش انداخت که واقعاً و عملاً عرضه محافظت از یک شاهزاده جوان 28سالرو هم ندارن ...
فرمانده سوکجین : ( خنده ناخداگاه ولی آروم) این خیلی جالبه که شاهزاده اینقدر باهوش که به راحتی از دست این همه سرباز دَر میره
نامجون در حالی که سر تکون میداد گفت
نامجون: من الان 5سال که محافظ پادشاه شدم ولی هنوز درگیر شاهزاده هستم ... دیگه دارم پیر میشم
سوکجین: آخی...
نامجون: 😒💔
ملکه: چرا وایسادین دارین همو نگاه میکنید!!!! و شما ژنرال کیم!
تهیونگ که در پس زمینه دست به سینه به سرو صدا و دادو بیداد گوش میداد ... نگاهی ریز به دو فرمانده کنار هم ،جماعت سرباز سربه هوا و ... ملکه مادر که واقعاً داشت از شدت عصبانیت چهرش سرخ میشد انداخت
تهیونگ: ببخشید بانوی من ... ولی من رو به چه دلیل فراخوندین؟
ملکه چند دقیقه از شنیدن حرف ژنرال خون سرد روبروش خشک شد و ناگهان گفت
ملکه: یآاااااا شما ها چطونه!!!!!! منظورت چیه؟ که چرا فراخوندمت یادت رفته چرا اومدی پایتخت ژنرال یا بهتره بگم چرا پادشاه مثل یه سگ نگهبان برت نگردوند به دِگو!
(حرف آخر ملکه باعت شد سوکجین کمی با تعجب به ملکه و نامجون به چشم های ریز شده تهیونگی نگاه کرد ... که با آرامش خاصی به ملکه نگاه میکرد)
تهیونگ: ملکه عزیز ... من تا فردا صبح سپیده دم هنوز ژنرال کیم هستم !
«نه ، فرمانده کیم تهیونگ محافظ شاهزاده »
ملکه چند دقیقه از لحن ژنرال روبروش شک شد که ...
ملکه: چطور جرعت...( ناگهان تهیونگ گفت)
تهیونگ: اما شما بِدور از ملکه بودن مادر امید آینده کشور هستید پس ، کمک میکنم شاهزادرو پیدا کنید
(ناگهان تهیونگ با آرامش تعظیم کوتاهی کرد و با سر به افرادش علامت داد که تمام کاخ شرقی رو بگردن و هرچیزی که مشکوک بود رو در محوطه جمع کنند)
نامجون و سوکجین با کمی تعجب به ملکه که با تعجب و چشم هایی گرد و سکوتی عمیق به تهیونگ نگاه میکرد ... که داشت به آرومی دور میشد
فرمانده سانگ: ژنرال ، ما محوطه و باغ های اطراف رو میگردیم ولی اقامتگاه...
تهیونگ: اقامتگاه رو خودم میگردم عجله کنید ...
فرمانده سانگ: چشم قربان
.
.
.
تهیونگ به آرومی در مسیر محوطه قدم زد و به سمت اقامتگاه اصلی و خصوصی شاهزاده رفت ...
نزدیک دَر بود که ناگهان از داخل اتاق پیشکار پیری بیرون اومد و ... اتفاقی با تهیونگ روبرو شد
پیر مرد انتظار ناگهان روبرو شدن با ژنرال نقاب دار را نداشت و ناگهان از ترس صدای محسوسی از دهانش بیرون زد و ....
پیشکار: یااااااع ... ش،شم،، شما کی هستید؟؟؟؟؟
تهیونگ: !؟؟؟؟
( ناگهان صدای جونکوک از داخل به گوش رسید که گفت )
جونکوک: پیشکار هون چیزی شده!؟ چرا اینقدر سرو صدا میاد ...
(ناگهان در باز شد و ...
تهیونگ دقیقا در فاصله نیم متری شاهزاده جوانی بود که با لباس خواب موهای کمی بهم ریخته و ... چهره ای آشنا به چشم های او نگاه میکرد )
جونکوک فقط چند دقیقه طولانی به دو چشم گِرد شده مرد نگاه کرد ،،،
این نگاه با نگاهی که در مروارید سیاه دید متفاوت بود چشم های کمی متعجب درشت شده پلک هایی که افتاده نبودند و ...
رنگ چشمی که از قهوهای تیره به داخل به رنگ عسلی تغییر پیدا میکرد ،،، جونکوک ناخداگاه نگاهی به نیم ماسک ببرنما مرد انداخت ،کنجکاو بود ببینه بخش پایینی چهره مرد چجوریه ولی ترجیح داد با لبخندی آروم باز به چشم های متعجب مرد نگاه کنه ...
تهیونگ ، احساس میکرد گیج شده ،،، این عطر این چهره این دوتا مروارید سیاه براق که به چهرش با لبخند نگاه میکرد ،،،، این پوست سفید مثل ماه !؟ ... چطور ممکنه
حاضر بود قسم بخوره که این همون اومگاییه که توی تالار اصلی مهمانخانه مروارید سیاه دیده بود در افکار خودش قرق بود که با صدایی که در گوشش پیچید کاملاً به این باور رسید که قدرت تَکَلم نداره،،،
.
.
.
(محوطه کاخ سلطنتی شرقی ، محل اقامت شاهزاده جئون جوکوک جان )
.
.
.
ملکه اول: این بار دوم!!! بار دومممممم!!!!! مگه قرار نبود محافظت این بخش قصر بیشتر باشه ! پس شما اینجا چه غلطی میکنید!!!!!!!!!!
فرمانده نامجون نگاه گذرایی به دو جین سرباز روبروش انداخت که واقعاً و عملاً عرضه محافظت از یک شاهزاده جوان 28سالرو هم ندارن ...
فرمانده سوکجین : ( خنده ناخداگاه ولی آروم) این خیلی جالبه که شاهزاده اینقدر باهوش که به راحتی از دست این همه سرباز دَر میره
نامجون در حالی که سر تکون میداد گفت
نامجون: من الان 5سال که محافظ پادشاه شدم ولی هنوز درگیر شاهزاده هستم ... دیگه دارم پیر میشم
سوکجین: آخی...
نامجون: 😒💔
ملکه: چرا وایسادین دارین همو نگاه میکنید!!!! و شما ژنرال کیم!
تهیونگ که در پس زمینه دست به سینه به سرو صدا و دادو بیداد گوش میداد ... نگاهی ریز به دو فرمانده کنار هم ،جماعت سرباز سربه هوا و ... ملکه مادر که واقعاً داشت از شدت عصبانیت چهرش سرخ میشد انداخت
تهیونگ: ببخشید بانوی من ... ولی من رو به چه دلیل فراخوندین؟
ملکه چند دقیقه از شنیدن حرف ژنرال خون سرد روبروش خشک شد و ناگهان گفت
ملکه: یآاااااا شما ها چطونه!!!!!! منظورت چیه؟ که چرا فراخوندمت یادت رفته چرا اومدی پایتخت ژنرال یا بهتره بگم چرا پادشاه مثل یه سگ نگهبان برت نگردوند به دِگو!
(حرف آخر ملکه باعت شد سوکجین کمی با تعجب به ملکه و نامجون به چشم های ریز شده تهیونگی نگاه کرد ... که با آرامش خاصی به ملکه نگاه میکرد)
تهیونگ: ملکه عزیز ... من تا فردا صبح سپیده دم هنوز ژنرال کیم هستم !
«نه ، فرمانده کیم تهیونگ محافظ شاهزاده »
ملکه چند دقیقه از لحن ژنرال روبروش شک شد که ...
ملکه: چطور جرعت...( ناگهان تهیونگ گفت)
تهیونگ: اما شما بِدور از ملکه بودن مادر امید آینده کشور هستید پس ، کمک میکنم شاهزادرو پیدا کنید
(ناگهان تهیونگ با آرامش تعظیم کوتاهی کرد و با سر به افرادش علامت داد که تمام کاخ شرقی رو بگردن و هرچیزی که مشکوک بود رو در محوطه جمع کنند)
نامجون و سوکجین با کمی تعجب به ملکه که با تعجب و چشم هایی گرد و سکوتی عمیق به تهیونگ نگاه میکرد ... که داشت به آرومی دور میشد
فرمانده سانگ: ژنرال ، ما محوطه و باغ های اطراف رو میگردیم ولی اقامتگاه...
تهیونگ: اقامتگاه رو خودم میگردم عجله کنید ...
فرمانده سانگ: چشم قربان
.
.
.
تهیونگ به آرومی در مسیر محوطه قدم زد و به سمت اقامتگاه اصلی و خصوصی شاهزاده رفت ...
نزدیک دَر بود که ناگهان از داخل اتاق پیشکار پیری بیرون اومد و ... اتفاقی با تهیونگ روبرو شد
پیر مرد انتظار ناگهان روبرو شدن با ژنرال نقاب دار را نداشت و ناگهان از ترس صدای محسوسی از دهانش بیرون زد و ....
پیشکار: یااااااع ... ش،شم،، شما کی هستید؟؟؟؟؟
تهیونگ: !؟؟؟؟
( ناگهان صدای جونکوک از داخل به گوش رسید که گفت )
جونکوک: پیشکار هون چیزی شده!؟ چرا اینقدر سرو صدا میاد ...
(ناگهان در باز شد و ...
تهیونگ دقیقا در فاصله نیم متری شاهزاده جوانی بود که با لباس خواب موهای کمی بهم ریخته و ... چهره ای آشنا به چشم های او نگاه میکرد )
جونکوک فقط چند دقیقه طولانی به دو چشم گِرد شده مرد نگاه کرد ،،،
این نگاه با نگاهی که در مروارید سیاه دید متفاوت بود چشم های کمی متعجب درشت شده پلک هایی که افتاده نبودند و ...
رنگ چشمی که از قهوهای تیره به داخل به رنگ عسلی تغییر پیدا میکرد ،،، جونکوک ناخداگاه نگاهی به نیم ماسک ببرنما مرد انداخت ،کنجکاو بود ببینه بخش پایینی چهره مرد چجوریه ولی ترجیح داد با لبخندی آروم باز به چشم های متعجب مرد نگاه کنه ...
تهیونگ ، احساس میکرد گیج شده ،،، این عطر این چهره این دوتا مروارید سیاه براق که به چهرش با لبخند نگاه میکرد ،،،، این پوست سفید مثل ماه !؟ ... چطور ممکنه
حاضر بود قسم بخوره که این همون اومگاییه که توی تالار اصلی مهمانخانه مروارید سیاه دیده بود در افکار خودش قرق بود که با صدایی که در گوشش پیچید کاملاً به این باور رسید که قدرت تَکَلم نداره،،،
- ۳.۶k
- ۰۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط