{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۲۲۷: شب اول، بدون تاج و تخت
خونه‌ی ساحلی کوچیک بود؛ بوی نم چوب می‌داد، و صدای دریا از پنجره باز، مثل لالایی می‌اومد داخل.
سوآ پتو رو مرتب کرد و نشست روی کاناپه، هنوز کفش‌هاش رو هم درنیاورده بود.
جونگ‌کوک دوتا لیوان روی میز گذاشت، یکی پر از قهوه، یکی با بخار شیر داغی که از یه مغازه‌ی نزدیک گرفته بود.
سوآ لبخند زد:
_ تو واقعاً همه‌چیزو از قبل برنامه‌ریزی کرده بودی؟
جونگ‌کوک نشست روبه‌روش.
_ نه. فقط همیشه آماده‌ی یه اگه بودم.
سوآ خندید.
_ اگه قصر منفجر شد؟
جونگ‌کوک با شیطنت گفت:
_ دقیقاً. یا اگه شاهزاده از تاج خسته شد و عاشق یه دردسر شد.
سوآ چشماش رو ریز کرد.
_ تو ناراحت نیستی؟ از اینکه از تاج و تخت گذشتی؟
جونگ‌کوک سکوت کرد. چند ثانیه به لیوان نگاه کرد، بعد گفت:
_ نه. فقط یه چیز رو از دست دادم… سکوت رو.
سوآ متعجب پرسید:
_ سکوت؟
جونگ‌کوک سرش رو بلند کرد:
_ آره. اونجا همیشه سر و صدا بود. دستور، سیاست، خبر، قضاوت. حتی وقتی تنها بودم، هنوز صدای تاج توی گوشم می‌اومد.
سوآ آهسته پرسید:
_ و الان؟
جونگ‌کوک لبخند زد:
_ الان فقط صدای موج‌هاست… و تو.
باد پرده رو تکون داد. نور ماه روی صورت سوآ افتاد.
سوآ گفت:
_ بچه که بودم همیشه فکر می‌کردم زندگی شاهزاده‌ها خیلی آرومه. حالا می‌بینم از همه‌ی دنیا شلوغ‌تره.
جونگ‌کوک بهش نگاه کرد.
_ تو تصور غلط همه‌ی دنیا رو درست کردی.
سوآ لبخند زد.
_ یعنی از همه ساده‌تر فکر می‌کردم؟
جونگ‌کوک سرش رو نزدیک‌تر آورد.
_ نه. از همه درست‌تر.
چشمای سوآ چند لحظه خیره موند بهش.
بعد آروم، بدون فکر گفت:
_ می‌ترسم.
جونگ‌کوک با مهربونی پرسید:
_ از چی؟
سوآ گفت:
_ از اینکه بعد از این سه روز، همه‌چی برگرده به همون قصر.
جونگ‌کوک آرام دستش رو گرفت، با لحن مطمئن:
_ نمی‌خوام برگرده. حتی اگه مجبور بشم، برمی‌گردم برای گفتن یه چیز… نه برای زندگی اون‌جا.
سوآ نگاهش کرد:
_ چی رو می‌خوای بگی؟
جونگ‌کوک نفس عمیق کشید، انگار از ته خاطرات گفت:
_ می‌خوام بگم که تاج و تخت برای پادشاهه… ولی من، فقط برای یه نفرم.
سوآ نفسش رو حبس کرد.
جونگ‌کوک لبخند زد، دستش رو محکم‌تر گرفت.
_ و اون یه نفر، همین الان روبه‌روی منه.
چند ثانیه سکوت.
فقط صدای موج‌ها.
سوآ گفت:
_ جونگ‌کوک…
جونگ‌کوک جواب داد:
_ هوم؟
سوآ لبخند زد، خیلی آرام:
_ اگه قصر بهشت بود، این جا جهنم باشه… من همین جا رو انتخاب می‌کنم.
جونگ‌کوک خندید، حسابی، از ته دل.
_ پس هر دوتامون تبعیدی‌های خوشبختیم.
باد دوباره وزید، بخار چای کنار رفت، و صدای دریا قوی‌تر شد.
شب، با تمام سادگی و صداقت، شروع شد...
بدون تاج، بدون قهرمان‌سازی، فقط دو آدم خسته که یاد گرفتن نفس بکشن.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
دیدگاه ها (۱)

#تاج_و_طوفانپارت ۲۲۶: جاده‌ای که به هیچ‌جا نمی‌رسید(یا شاید ...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۲۵: شرط دومدرِ سالن هنوز کاملاً بسته نشده ...

White Lotus | Part 26دو روز گذشت...سوآ هنوز تصمیمش را نگرفته...

White Lotus | Part 25صبح روز بعد...سوآ زودتر از همیشه به کمپ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط