{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دستهای یخ کرده و لرزانم را با کرختی در جیب های پالتویم فر

دستهای یخ کرده و لرزانم را با کرختی در جیب های پالتویم فرو بردم. زیر درختان بلوط به آهستگی قدم میزدم. بوی خوش نان با بوی باران یکی شده بود و مشامم را نوازش میکرد. پیاده رو خیس بود، باران بند آمده بود، مسیرم مشخص نبود. نمیدانم چرا!؛ اما قصد نداشتم بفهمم به کجا میروم، حقیقتش رفتن را به ماندن ترجیح میدهم، میدانی که برای پاسخ به برخی چیزها، خود "رفتن" به اندازه یک دنیا جواب است. چشم هایم را می بندم و به صداهای اطرافم گوش میدهم. صدای مرد میوه فروش را می شنوم که با فریاد سعی در جمع کردن مشتری دارد یا مادری که از کودک دو ساله اش عاجزانه خواهش میکند که کمی غذا بخورد، صدای بازشدن کرکره مغازه پیرمرد آجیل فروش و غر زدن هایش برای نداشتن مشتری، دعوا کردن دختر و پسری که بین گیرودارهای زندگی عاشق یکدیگر شدند و حالا در شروع سختی ها میخواهند جا بزنند، صدای جاروی رفتگر نارنجی پوش و زمزمه کم جان آهنگ معین. عجیب است! صدای دیگری را هم می شنوم، صدایی که میدانم چه میگوید، می دانم کیست، اما نمیدانم کجاست. کمی به اطرافم نگاه میکنم تا شاید صاحب صدا را پیدا کنم؛ اما کسی را نمی بینم. سرم را پایین می اندازم و گوش میدهم: به آدما دل نبند! شاید فکر کنی میشناسیشون، اما کاملا در اشتباهی! شناختن آدما کار سختیه، خودشون حتی خودشون رو نمی شناسن! بعضیا راحت میتونن اعتمادتو نسبت به خودشون از بین ببرن، چه باور کنی، چه باور نکنی برای اونا مهم نیستی؛ میدونم که خودتم قبول داری. اگر براشون مهم بودی هیچوقت بی اعتمادت نمیکردن؛ اما چه میشه کرد، آدمیزاده دیگه! بعضیا هم میتونن خیلی کارا بکنن، میتونن به ساده ترین شکل ممکن نا امیدت کنن؛ اما نمیتونن ناراحتی تورو ببینن و خوب میدونی که تعدادشون انگشت شماره. بعضیا هم هست که خیلی خوبن، بی نظیرن، اصلا از اونا قابل اعتماد تر پیدا نمی کنی؛ ولی یه چیزی رو باید بهت بگم! همه مشکلاتت زیر سر همیناست، همینا هستن که آخرش با تون صدای آرومشون، میزنن تمام زندگیتو داغون میکنن؛ نه اینکه خونه تو خراب کنن! نه اینکه ماشینتو ازت بگیرن! یا حتی به جسمت آسیب بزنن! نه! اینا قلبتو ویران میکنن، ذهنیتتو نسبت به آدمای دیگه عوض میکنن، بزار راحت باشم باهات! ازشون بترس، این مدل آدما خطرناک تر از روباهن! 💙 💙 💙 #fatemeh47751
دیدگاه ها (۵)

پارت پنجم: تله‌یِ سادیسمیداشتم دستِ دختربچه رو توی دستم نگه ...

عاشقانه های شبنم

دوپارتی از آی ان: (وقتی بقیه درمورد....) p2 اخراینکه اون دون...

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪☠︎زنجیره‌های خونی。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ...

فاصله یک لبخند تا جنون

part 40****چو: «اشکالی نداره لارا.»یون‌کیونگ: «خب دیگه دخترا...

I'm not jealous part 54امروز سومین روزی بود که با جونگکوک بو...

پارت: 15 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*«واقعاً که نمک‌نشناسن.» تا...

★ازدواج من و بابات؟...p⁴(* ساعت ۵ *)رفتم داخل رستوران...تهیو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط