helf brother part 49
برادر ناتنی پارت ۴۹
توی راهرو ایستادم. نور کمرنگ لامپهای دیواری سایهم رو روی زمین کشیده بود، بلند و بیصدا. دستم هنوز داغ بود، همونجایی که انگشتاش آروم لمسش کرده بودن. سرم پایین بود ولی ذهنم صدای فکرهامو فریاد میزد.
دست خودم نبود... هیچکدوم از اینا دست خودم نبود.
رفتم سمت آشپزخونهی ویلا، یه لیوان آب ریختم و بیهدف زل زدم به یخهایی که توی لیوان شناور بودن. انگار اون تیکههای یخ، درست مثه قلبم بودن... سرد، گیج، و در حال ذوب شدن توی چیزی که نمیتونستم جلوش رو بگیرم.
"چرا انقدر سخت شدی برام، جونگکوک؟"
زیر لب زمزمه کردم.
"چرا بین این همه آدم، فقط تو؟"
صدای قدمهایی اومد. قلبم ریخت. سریع برگشتم. اما نه... فقط باد بود. پشتمو به سینک تکیه دادم و چشمامو بستم. اون لحظه فقط میخواستم برای چند دقیقه از همهچی فرار کنم. از خودم، از احساسم، حتی از اون.
دوباره برگشتم سمت اتاق. درو آروم باز کردم. اون هنوز خواب بود، همونطور بیدفاع و آروم. نگاهش کردم، بیاینکه نزدیک بشم. و اون لحظه، یه چیزی تو دلم شکست... چون فهمیدم این یه حس گذرا نیست. این فقط یه اشتباه شبانه نبود. من واقعاً گیر افتاده بودم.
رفتم گوشهی تخت، رو زمین نشستم، پشتمو به دیوار تکیه دادم و به سقف زل زدم.
نمیخواستم بخوابم. نمیخواستم حتی یه لحظه چشمامو ببندم.
چون میترسیدم فردا وقتی بیدار شه، چیزی از این شب یادش نباشه...
ولی من، قراره تا ابد یادم بمونه.
توی راهرو ایستادم. نور کمرنگ لامپهای دیواری سایهم رو روی زمین کشیده بود، بلند و بیصدا. دستم هنوز داغ بود، همونجایی که انگشتاش آروم لمسش کرده بودن. سرم پایین بود ولی ذهنم صدای فکرهامو فریاد میزد.
دست خودم نبود... هیچکدوم از اینا دست خودم نبود.
رفتم سمت آشپزخونهی ویلا، یه لیوان آب ریختم و بیهدف زل زدم به یخهایی که توی لیوان شناور بودن. انگار اون تیکههای یخ، درست مثه قلبم بودن... سرد، گیج، و در حال ذوب شدن توی چیزی که نمیتونستم جلوش رو بگیرم.
"چرا انقدر سخت شدی برام، جونگکوک؟"
زیر لب زمزمه کردم.
"چرا بین این همه آدم، فقط تو؟"
صدای قدمهایی اومد. قلبم ریخت. سریع برگشتم. اما نه... فقط باد بود. پشتمو به سینک تکیه دادم و چشمامو بستم. اون لحظه فقط میخواستم برای چند دقیقه از همهچی فرار کنم. از خودم، از احساسم، حتی از اون.
دوباره برگشتم سمت اتاق. درو آروم باز کردم. اون هنوز خواب بود، همونطور بیدفاع و آروم. نگاهش کردم، بیاینکه نزدیک بشم. و اون لحظه، یه چیزی تو دلم شکست... چون فهمیدم این یه حس گذرا نیست. این فقط یه اشتباه شبانه نبود. من واقعاً گیر افتاده بودم.
رفتم گوشهی تخت، رو زمین نشستم، پشتمو به دیوار تکیه دادم و به سقف زل زدم.
نمیخواستم بخوابم. نمیخواستم حتی یه لحظه چشمامو ببندم.
چون میترسیدم فردا وقتی بیدار شه، چیزی از این شب یادش نباشه...
ولی من، قراره تا ابد یادم بمونه.
- ۸.۰k
- ۱۹ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط