دستهایش را که بتکاند
دستهایش را که بتکاند
از هر انگشتش
دردی بزرگ میریزد
که آرام روی خطوط پیشانیش شعر میشود
ببین
هنوز جوانی اش از لابه لای چین های صورتش پیداست
ببین
دود از سر اجاق بلند میشود
وقتی که مادرم سفره ی دلش را پهن میکند و
حرفهای تازه میچیند
وقتی که سالهاست
بهشت
با قدم های مادرم
به فرش های خانه تبعید شده
هنوز فکر میکنم
مادرم
شاعری است بزرگ
که هرروز صبح
شعر های تازه دم میکند ...
از هر انگشتش
دردی بزرگ میریزد
که آرام روی خطوط پیشانیش شعر میشود
ببین
هنوز جوانی اش از لابه لای چین های صورتش پیداست
ببین
دود از سر اجاق بلند میشود
وقتی که مادرم سفره ی دلش را پهن میکند و
حرفهای تازه میچیند
وقتی که سالهاست
بهشت
با قدم های مادرم
به فرش های خانه تبعید شده
هنوز فکر میکنم
مادرم
شاعری است بزرگ
که هرروز صبح
شعر های تازه دم میکند ...
- ۷۸۰
- ۲۱ تیر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط