{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دستهایش را که بتکاند

دستهایش را که بتکاند
از هر انگشتش
دردی بزرگ میریزد
که آرام روی خطوط پیشانیش شعر میشود
ببین
هنوز جوانی اش از لابه لای چین های صورتش پیداست
ببین
دود از سر اجاق بلند میشود
وقتی که مادرم سفره ی دلش را پهن میکند و
حرفهای تازه میچیند
وقتی که سالهاست
بهشت
با قدم های مادرم
به فرش های خانه تبعید شده
هنوز فکر میکنم
مادرم
شاعری است بزرگ
که هرروز صبح
شعر های تازه دم میکند ...
دیدگاه ها (۱)

دوسش دارید؟؟؟

وووووووووووووووش میمیاشو :)

بانو امشب دوباره آمده ام که به خواب های مشترکمان فکر کنیم و ...

آقای جناب ... ! گهگاهی زن قصه ات را بانویِ من صدا کن ! گا...

خنده ی ممنوعه.

دستهایش را که بتکانداز هر انگشتشدردی بزرگ میریزدکه آرام روی ...

بخونید لطفا .... قشنگه به نظرمسالهاست میان تردید ها زندگی می...

صدا تو گوشش زنگ میزدساکت باشخاموش باش...تو چه میدانی که این ...

نزدیک دو ماه است پدر بازنشسته شده.مدام سرش گرم دوستان و کتاب...

📝 نزدیک دو ماه است پدر بازنشسته شده.مدام سرش گرم دوستان و کت...

در این خانه زنی زندگی میکندکه تکّه تکّه شده و خودش نمیداند!د...

.گفتند چه اسمِ خوبیچقدر حالمان ، با اسمش خوب استچه دکورِ جال...

دود سیگار زشته دود ماشین خوبه؟سیگار میکشیدم که در این‌میان چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط