رمان melegim
رمان melegim🪽:
پارت ۵
نه نه نه ......
کسی میاید داخل دستگیره رو محکم میگیرید و با فشار در را باز میکند سابرینا
است من را در آغوش میگرد کم کم دنیای پیش چشمم تار میشود
وقتی بیدارمیشوم مادرم را میبینم توی خونه خوابیده ام و حالا بهوش آمده ام هیچ اثری از زخم ها نیست و کاملا خوب شده ام
الیزا (مادرم): چه عجب پاشدی سابرینا تو رو مستقیم با اورژانس اورد خونه و دکتر هم اورد راستی شنیدم شوهر آیندهت امروز مریض تو بود
ایشا : اهان، اره چطور
الیزا : هیچی فقط خوب باید ازش مراقبت کرده باشی چون اون شوهرته به حرحال
حالا بگذریم امشب مهمونی دعوتیت تو و شوهرت و اونجا باید زوج خیلی خوبی باشین
فهمیدی
ایشا : مهمونی ؟من نمیخوام با اون برم مهمونی
الیزا : باید بری بعدشم نباید زیاد تو چشم باشی چون میدونی که بابات از اون چشای دورنگت خوشش نمیاد و اینکه تو اون مهمونی همکاراشم هستن و نمیخواد همکاراش بفهمن همچین دختری داره که چشماش دورنگه
ایشا : من عمرا اگه برم
.......
۴ ساعت بعد :
حاضر شده ام به اسرار مادرم چون خیلی اسرار میکرد و مجبور بودم
(برای امشب موهایم لخت و باز است
ارایش نودی کرده ام اکسسوری هم دوتا
بنگل یک انگشتر الماس و یک جفت گوشواره
ساده و زیبا انداختم با یک گردنبد الماس ظریف و یک لباس مجلسی جذب مشکی با جنس ساتن مشکی که تا روی زانوهایم است
و کفش پاشنه بلندی که مشکی و ظریف است با یک خز مشکی که گرمم نگه دارد و یک کیف که خیلی بند کوتاهی دارد و مشکی ساده است )
الیزا : عالی شدی تا چند ساعت دیگه رایز میاد دنبالت و باید باهاش بری
خب ای وای اومد خدافظ
ایشا :خدافظ
سوار ماشین میشوم بوی نعنا و چرم توی کل ماشین میپیچد در را میبندم و راه می افتیم
من و رایز باهم دیگه توی صندلی عقب نشستیم و رایز ساعت گران قیمتی انداخته
موهاش یه حالت وولف کات داره هیکلش خیلی قوی تنومند است و کت شلوار مشکی و شیکی پوشیده و تتو های گردنش معلوم است انگاری دلم او را میخواه.....
نه نه این حس ها واقعی نیست
ایشا: راستی دستت خوب شد
رایز ; اره خیلی بهتره مثل اینکه یکی موتورم رو دست کاری کرده بود و اگه پیداش کنم .....
ایشا : چطوری انقد آسیب کمی دیدی
رایز : چیه نکنه دوست داشتی بمیرم
ایشا : ببین با من کل کل نکن اصلا دلم نمیخواست امشب بیام باهات بیام مهمونی فهمیدی
رایز : او چه جالب من هم علاقه ای ندارم
ایشا ; من ازت متنفرم
رایز : حسمون متقابله
ایشا: واسه من زبون درازی نکن
رایز : زبون درازی نمیکنم دارم جواب حرفات رو میدم
ایشا : داری زبون درازی میکنی ساکت شو
رایز : باشه
راننده : رسیدیم
رایز پیاده میشود و بعدش
در را برای من باز میکند
دستش را میگیرمو پیاده میشوم
به مهمانی میرویم و وارد میشویم
فضای مهمانی یک خانه ویلایی است که در حیاط خیلی بزرگ ان مهمانی برگزار میشود
مردی جلو می اید حدودا ۲۰ ساله به اسم الکس همکار بابام است و سلامی
به رایز میکند و دست میدهند
ایشا : سلام من ایشا گاسپادین هستم
مرد : خوشبختم
با من دست میدهد و با دو دستش دستانم را میگیرد و دست میدهد رایز با حسادت نگاه میکند
رایز : خب بسه الکس ما باید بریم خوشحال شدیم از دیدنت
کمی جلو میرویم و میرویم سمت یکی از میزها
پسری را ان پشت میبینم و دارد به من چشمک میزند توجهی نمی کنم اما چشمک بیشتر میزند
رایز : مشکلیه
ایشا : نه مشکلی نیست
میشه جامون رو عوض کنیم
رایز : اره
وقتی جایم را عوض میکنم حالم بهتر میشود
اما احساس بدی دارم
انگاری قرار است اتفاقی بیوفتد ....
خب خب فرشته های من این پارت هم تموم شد ببخشید اگه بد شد خب واسه پارت های بعد لایک ها رو به ۱۲ تا برسونید دوستتون دارم ✨️❤️🔥
پارت ۵
نه نه نه ......
کسی میاید داخل دستگیره رو محکم میگیرید و با فشار در را باز میکند سابرینا
است من را در آغوش میگرد کم کم دنیای پیش چشمم تار میشود
وقتی بیدارمیشوم مادرم را میبینم توی خونه خوابیده ام و حالا بهوش آمده ام هیچ اثری از زخم ها نیست و کاملا خوب شده ام
الیزا (مادرم): چه عجب پاشدی سابرینا تو رو مستقیم با اورژانس اورد خونه و دکتر هم اورد راستی شنیدم شوهر آیندهت امروز مریض تو بود
ایشا : اهان، اره چطور
الیزا : هیچی فقط خوب باید ازش مراقبت کرده باشی چون اون شوهرته به حرحال
حالا بگذریم امشب مهمونی دعوتیت تو و شوهرت و اونجا باید زوج خیلی خوبی باشین
فهمیدی
ایشا : مهمونی ؟من نمیخوام با اون برم مهمونی
الیزا : باید بری بعدشم نباید زیاد تو چشم باشی چون میدونی که بابات از اون چشای دورنگت خوشش نمیاد و اینکه تو اون مهمونی همکاراشم هستن و نمیخواد همکاراش بفهمن همچین دختری داره که چشماش دورنگه
ایشا : من عمرا اگه برم
.......
۴ ساعت بعد :
حاضر شده ام به اسرار مادرم چون خیلی اسرار میکرد و مجبور بودم
(برای امشب موهایم لخت و باز است
ارایش نودی کرده ام اکسسوری هم دوتا
بنگل یک انگشتر الماس و یک جفت گوشواره
ساده و زیبا انداختم با یک گردنبد الماس ظریف و یک لباس مجلسی جذب مشکی با جنس ساتن مشکی که تا روی زانوهایم است
و کفش پاشنه بلندی که مشکی و ظریف است با یک خز مشکی که گرمم نگه دارد و یک کیف که خیلی بند کوتاهی دارد و مشکی ساده است )
الیزا : عالی شدی تا چند ساعت دیگه رایز میاد دنبالت و باید باهاش بری
خب ای وای اومد خدافظ
ایشا :خدافظ
سوار ماشین میشوم بوی نعنا و چرم توی کل ماشین میپیچد در را میبندم و راه می افتیم
من و رایز باهم دیگه توی صندلی عقب نشستیم و رایز ساعت گران قیمتی انداخته
موهاش یه حالت وولف کات داره هیکلش خیلی قوی تنومند است و کت شلوار مشکی و شیکی پوشیده و تتو های گردنش معلوم است انگاری دلم او را میخواه.....
نه نه این حس ها واقعی نیست
ایشا: راستی دستت خوب شد
رایز ; اره خیلی بهتره مثل اینکه یکی موتورم رو دست کاری کرده بود و اگه پیداش کنم .....
ایشا : چطوری انقد آسیب کمی دیدی
رایز : چیه نکنه دوست داشتی بمیرم
ایشا : ببین با من کل کل نکن اصلا دلم نمیخواست امشب بیام باهات بیام مهمونی فهمیدی
رایز : او چه جالب من هم علاقه ای ندارم
ایشا ; من ازت متنفرم
رایز : حسمون متقابله
ایشا: واسه من زبون درازی نکن
رایز : زبون درازی نمیکنم دارم جواب حرفات رو میدم
ایشا : داری زبون درازی میکنی ساکت شو
رایز : باشه
راننده : رسیدیم
رایز پیاده میشود و بعدش
در را برای من باز میکند
دستش را میگیرمو پیاده میشوم
به مهمانی میرویم و وارد میشویم
فضای مهمانی یک خانه ویلایی است که در حیاط خیلی بزرگ ان مهمانی برگزار میشود
مردی جلو می اید حدودا ۲۰ ساله به اسم الکس همکار بابام است و سلامی
به رایز میکند و دست میدهند
ایشا : سلام من ایشا گاسپادین هستم
مرد : خوشبختم
با من دست میدهد و با دو دستش دستانم را میگیرد و دست میدهد رایز با حسادت نگاه میکند
رایز : خب بسه الکس ما باید بریم خوشحال شدیم از دیدنت
کمی جلو میرویم و میرویم سمت یکی از میزها
پسری را ان پشت میبینم و دارد به من چشمک میزند توجهی نمی کنم اما چشمک بیشتر میزند
رایز : مشکلیه
ایشا : نه مشکلی نیست
میشه جامون رو عوض کنیم
رایز : اره
وقتی جایم را عوض میکنم حالم بهتر میشود
اما احساس بدی دارم
انگاری قرار است اتفاقی بیوفتد ....
خب خب فرشته های من این پارت هم تموم شد ببخشید اگه بد شد خب واسه پارت های بعد لایک ها رو به ۱۲ تا برسونید دوستتون دارم ✨️❤️🔥
- ۱.۲k
- ۱۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط