چقد امشب دلم گرفته...
چقد امشب دلم گرفته...
باورتون میشه امشب یهو دلم برا چادرم تنگ شد؟ دوست قدیمیم بود، دوستی که از بچگیم بام بود، دیگه ندارمش، دلم خیلی براش تنگ شده، خو آدم دلش برا دوستش تنگ میشه، ولی نمیخوام دوباره مثه اون قبلنا داشته باشمش...
تو کل مذهبو دین، از بین اینننننن همه چیزی که همه میگن خوبه، من فقد چادرو دوس داشتم فقد چادر، عاشقش بودمااااا، نمی تونید درکم کنید، میدونم دارید تو دلتون به حرفام می خندین، ولی کل دوران مدرسه رو بام بود، تو راه مدرسه چادرم رو سرمو، تنها میرفتمو میومدم، هیشکی هم جرات نداشت بم نگاه چپ کنه، اینو جدی میگماااا. تا قبل ازینکه بیایم تهران انقد باش رفیق نبودم، واسه اینکه با جماعت همرنگ باشم سرم بود، ولی وقتی اومدیم تهران، یه جاهایی که میرفتیم به خاطر چادری بودنم ، آدمای خیلی متشخص جلو پام بلند میشدن، احترام میذاشتن بم، گاهی وقتا که دیگه خعلی شرمندم میکردن در مقابلم به نشونه ی تعظیم قد خم میکردن ، بودن کسایی هم که بی احترامی میکردن، مثلا هیش وخ یادم نمیره، یه بار یکی بم گف شما خونه زندگی ندارین که چادر زدین؟! هه...انقد چادرمو دوس داشتم که ذره ای به حرفاشون توجه نمی کردم...
تو کل دین، فقد چادر بود که همه جوره میفهمیدمش، میدونستم چرا دارم سرم میکنم، میدونستم چرا انقد دوسش دارم، اونم خیلی خووووب منو فهمیده بود، دختری که هم دوس داره تو اجتماع باشه، هم مورد احترام، و هم کسی نتونه بش نگاه چپ بکنه، خب این خیلی غرورآمیزه، ابهتشو دوس داشتم، هنوزم دارم...
دوره ی راهنمایی تو کنسرتای پیانو هم شرکت میکردم، واسه یکی از کنسرتا قرار بود همه سیاه سفید بپوشیم، هیچ وقت حرفی که اون روز استادمون بم زد رو یادم نمیره، من مونده بودم که aچه کنم، استادمون یهو رو کرد بم گف، شما فقد با چادرت باش، هم رنگش خیلی به پیانو میاد، هم وقتی با چادر میشینی پشت پیانو ، خیلی ابهت داره، اون روز بی نهایت از حرف استادمون خوشم اومد، بعد ازون دیگه همیشه حال میکردم وقتی با چادرم میرفتم روی سن که پیانو بزنم...
خلاصه امشب یهو با دیدن یه عکس از قدیما، کلی دلم برای چادرم تنگ شد، کلی به یاد خاطرات قدیمیمون گریه کردم، یهو دلم خواست اینجا که هیچکیو نمیشناسمو، هیچکی هم منو نمیشناسه، دل تنگیمو برا چادری که یه روزی همه جا بام بودو الان دیگه نیست، بنویسم... همین...
باورتون میشه امشب یهو دلم برا چادرم تنگ شد؟ دوست قدیمیم بود، دوستی که از بچگیم بام بود، دیگه ندارمش، دلم خیلی براش تنگ شده، خو آدم دلش برا دوستش تنگ میشه، ولی نمیخوام دوباره مثه اون قبلنا داشته باشمش...
تو کل مذهبو دین، از بین اینننننن همه چیزی که همه میگن خوبه، من فقد چادرو دوس داشتم فقد چادر، عاشقش بودمااااا، نمی تونید درکم کنید، میدونم دارید تو دلتون به حرفام می خندین، ولی کل دوران مدرسه رو بام بود، تو راه مدرسه چادرم رو سرمو، تنها میرفتمو میومدم، هیشکی هم جرات نداشت بم نگاه چپ کنه، اینو جدی میگماااا. تا قبل ازینکه بیایم تهران انقد باش رفیق نبودم، واسه اینکه با جماعت همرنگ باشم سرم بود، ولی وقتی اومدیم تهران، یه جاهایی که میرفتیم به خاطر چادری بودنم ، آدمای خیلی متشخص جلو پام بلند میشدن، احترام میذاشتن بم، گاهی وقتا که دیگه خعلی شرمندم میکردن در مقابلم به نشونه ی تعظیم قد خم میکردن ، بودن کسایی هم که بی احترامی میکردن، مثلا هیش وخ یادم نمیره، یه بار یکی بم گف شما خونه زندگی ندارین که چادر زدین؟! هه...انقد چادرمو دوس داشتم که ذره ای به حرفاشون توجه نمی کردم...
تو کل دین، فقد چادر بود که همه جوره میفهمیدمش، میدونستم چرا دارم سرم میکنم، میدونستم چرا انقد دوسش دارم، اونم خیلی خووووب منو فهمیده بود، دختری که هم دوس داره تو اجتماع باشه، هم مورد احترام، و هم کسی نتونه بش نگاه چپ بکنه، خب این خیلی غرورآمیزه، ابهتشو دوس داشتم، هنوزم دارم...
دوره ی راهنمایی تو کنسرتای پیانو هم شرکت میکردم، واسه یکی از کنسرتا قرار بود همه سیاه سفید بپوشیم، هیچ وقت حرفی که اون روز استادمون بم زد رو یادم نمیره، من مونده بودم که aچه کنم، استادمون یهو رو کرد بم گف، شما فقد با چادرت باش، هم رنگش خیلی به پیانو میاد، هم وقتی با چادر میشینی پشت پیانو ، خیلی ابهت داره، اون روز بی نهایت از حرف استادمون خوشم اومد، بعد ازون دیگه همیشه حال میکردم وقتی با چادرم میرفتم روی سن که پیانو بزنم...
خلاصه امشب یهو با دیدن یه عکس از قدیما، کلی دلم برای چادرم تنگ شد، کلی به یاد خاطرات قدیمیمون گریه کردم، یهو دلم خواست اینجا که هیچکیو نمیشناسمو، هیچکی هم منو نمیشناسه، دل تنگیمو برا چادری که یه روزی همه جا بام بودو الان دیگه نیست، بنویسم... همین...
- ۱۱.۶k
- ۰۹ دی ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط