دنیا انیمه
دنیا انیمه
ℙ𝕒𝕣𝕥1
سئورا دختری عاشق انیمه ومانهوا های تخیلی
با اینکه هر روز یه انیمه جدید میدید.
ولی کل اتاقش لوارم هاش از یک شخصیت بود.
تهیونگ یکی شخصیت هایه انیمه مورد علاقش.
همیشه همه تحقیرش میکردن که با اینکه 18 سالشه هنوز انیمه میبینه.
ــــــــ
[View سئورا]
امشب قرار تئاتر انیمه مورد علاقم برگزار بشه.
خیلی ذوق دارم برا اینکه برم ببینم.
داشتم اماده میشدم برایه شب که..
مامانم اومد داخل اتاق.
با چهره ای اخم و تعجب بهم نگاه میکرد
م: سئورا کجا میخوای بری؟
سئورا: امشب تئاتر انیمه مورد علاقم هستش الانم دارم اماده میشم.
م:حق نداری
سئورا: اخه مامان
م: همین که گفتم بجایه اینکه بری تئاتر بشین یکم درست و بخون.
این جمله گفت و رفت
بغضی که داشتم رو ازاد کردم.
اشکام شروع کردن به ریختن.
اینه یه بچه 4 ساله که براش اسباب بازی نمیخرن.
پریدم رو تختم بلند گریه میکردم
سئورا: اخه چراا من نمیتونم برم چراااا؟.
یکی از مانهوا های تهیونگ رو برداشتم.
بغل کردم.
سئورا: ایکاش میشد واقعی بشی.
دیگه چقتی گریه کردم چشمام سنگین شد
و به خواب رفتم.
...
صبح بعد در دنیایی دیگر...
«سئورا»
نور خورشید به چشمام خورد.
چشمام کم کم باز شدن.
ولی تو اتاق خودم نبودم انگار تو دنیای دیگه ای بودم.
که در اتاق باز که دیدم...ادامه دارد🌈🍷
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چطور بود؟
اگه دوست داشتید بگید
شرط ها:
𝕜𝕠𝕞𝕖𝕟𝕥: 15
𝕃𝕚𝕜𝕖: 20
ℙ𝕒𝕣𝕥1
سئورا دختری عاشق انیمه ومانهوا های تخیلی
با اینکه هر روز یه انیمه جدید میدید.
ولی کل اتاقش لوارم هاش از یک شخصیت بود.
تهیونگ یکی شخصیت هایه انیمه مورد علاقش.
همیشه همه تحقیرش میکردن که با اینکه 18 سالشه هنوز انیمه میبینه.
ــــــــ
[View سئورا]
امشب قرار تئاتر انیمه مورد علاقم برگزار بشه.
خیلی ذوق دارم برا اینکه برم ببینم.
داشتم اماده میشدم برایه شب که..
مامانم اومد داخل اتاق.
با چهره ای اخم و تعجب بهم نگاه میکرد
م: سئورا کجا میخوای بری؟
سئورا: امشب تئاتر انیمه مورد علاقم هستش الانم دارم اماده میشم.
م:حق نداری
سئورا: اخه مامان
م: همین که گفتم بجایه اینکه بری تئاتر بشین یکم درست و بخون.
این جمله گفت و رفت
بغضی که داشتم رو ازاد کردم.
اشکام شروع کردن به ریختن.
اینه یه بچه 4 ساله که براش اسباب بازی نمیخرن.
پریدم رو تختم بلند گریه میکردم
سئورا: اخه چراا من نمیتونم برم چراااا؟.
یکی از مانهوا های تهیونگ رو برداشتم.
بغل کردم.
سئورا: ایکاش میشد واقعی بشی.
دیگه چقتی گریه کردم چشمام سنگین شد
و به خواب رفتم.
...
صبح بعد در دنیایی دیگر...
«سئورا»
نور خورشید به چشمام خورد.
چشمام کم کم باز شدن.
ولی تو اتاق خودم نبودم انگار تو دنیای دیگه ای بودم.
که در اتاق باز که دیدم...ادامه دارد🌈🍷
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چطور بود؟
اگه دوست داشتید بگید
شرط ها:
𝕜𝕠𝕞𝕖𝕟𝕥: 15
𝕃𝕚𝕜𝕖: 20
- ۸۴۷
- ۰۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط