part thirty-one; dangerous date?!

اطرافش رو نگاهی انداخت، خیابون خلوت و تاریک بود، با قدم های آهسته ای وارد به کافه نزدیک شد و در شیشه رو به داخل هل داد.
دود فضای کوچیک کافه رو پر کرده بود و صدای بلند مردهای گنده هیکل اونجا، آرامش رو بهم میزد. برای لحظه ای، چشم ها به سمت دخترِ مو مشکی و چشم کشیده ای خیره شد که وارد کافه شد؛ هاله‌ی الا اونقدر قوی بود که هر مردی رو به راحتی جذب خودش می‌کرد. چند لحظه ای سکوت برقرار شد، حضور یه دختر با استایل اون، چیز طبیعی‌ای نبود...
مرد: هی خانوم.... اینجا چی میخوای؟
- قرار دارم
با شنیدن این حرف همه خندیدن
مرد: [با حالتی از خنده] قرار؟ منو دست انداختی خانوم کوچولو؟ اینجا از این...
= هی آلفرد(اسم اون مَرد)، بهت هشدار میدم باهاش در نیوفتی
نگاه ها سمت پسری رفت که گوشه ای از کافه لم داده بود. توجه الا به اون پسر جلب شد، و کنجکاویش بیشتر...
مرد: اونوقت چرا؟[خنده مسخره ای زد و با لحن مسخره کننده ای ادامه داد] نکنه میزنه منو میکشه؟[صدای خنده بالا رفت]
= من باهاش قرار دارم پس بهتره خفه خون بگیری وگرنه خودم میکشمت.
با این حرف سکوت برای چند لحظه برقرار شد و بعد از نشستن الا پشت میز، و روبرو اون پسر؛ صداهای عادی کافه رو پر کرد.
- خب میشنوم.
= همیشه انقدر عجولی خانومِ یانگ؟
با شنیدن فامیلی جونگین روی خودش، لرزی به خاطر ترس به دلش افتاد. اون پسر انگار کل زندگیش رو میدونست...
= نگران نباش با نامزدت کاری ندارم
-[توی دلش] کاری هم داشته باشی برام مهم نیست
= من میدونم چی تو سرت میگذره... از کارات خبر دارم و فکر نمی‌کنم نیازی به اثبات خودم باشه چون احتمالا باید فهمیده باشی...
- [با لحنی محکم و جدی گفت]چی میخوای
= میخوام شریک جرمت بشم
الا خنده ای از سر ناباوری زد
- شوخیت گرفته؟ تو تهش ۱۸ سالتم نیست و اونوقت همچین پیشنهادی میدی؟ اونم به منی که ۵ فاکینگ سال به یه سازمان پرورش جاسوس خدمت کردم؟
= زود تصمیم نگیر... تو هیچی در مورد من نمی‌دونی....
- گوش کن پسر جون... من نمیدونم تو کی هستی و چجوری منو پیدا کردی و انقدر ازم اطلاعات داری... ولی خودتو وارد بد بازی‌ای کردی! من اونی که دنبالشی نیستم. بهتره سابقه جنایاتت رو با افراد دیگه ای بالا ببری...
=[با آرامش و خونسردی حرف زد] اطلاعات من خیلی بهت کمک میکنه خانومِ چو [مکثی کرد و ادامه داد] هدف من از بدست آوردن اطلاعاتت پخش اونا نیست، صرفا برای شناخت بیشترت و البته[مکثی کرد] کمی تهدید ازشون استفاده کردم و...
- [حرفشو قطع کرد] من پیشنهادتو رد میکنم آقا پسر
بعد از زدن حرفش بلند شد و به سمت در خروجی قدمی برداشت که حرفی اون رو جای خودش ثابت کرد...
= حتی اگه بهت بگم رئیست همون مربیت توی سازمانه که بهت علاقه داشته....[مکثی کرد، الا به سمتش برگشت و نگاهی بهش کرد] بازم پیشنهادمو رد میکنی؟
دختر با ناباوری به پسرِ جوان روبروش نگاه کرد.
- چرت میگی
=[سریعا جواب داد] ولی براش مدرک دارم...[مکثی کرد] میخوای ببینی؟
با دودِلی، سمت میز برگشت و دوباره روبروی اون پسر نشست و با چشم هایی کنجکاو و ترسیده به پسر خیره شد و منتظر مدرکی برای اثبات حرفش موند...

#استری_کیدز #سناریو #فیکشن #لینو #مینهو #هان #هیونجین #چانگبین #جونگین #فلیکس #بنگچان #سونگمین
دیدگاه ها (۱۴)

پارت 1

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت سهدازای و چویا با حرص به هم نگا...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_92سریع به سمتم اومد مچمو چنگ...

سکوت🖤🥀𓆩 پــارت ســیــزدهــم 𓆪 🖤🥀اسما هنوز به صفحه‌ی گوشی نام...

RESPECT OR DIE : پارت پانزدهممرد چند لحظه به جونگ‌کوک خیره م...

𝑴𝒚 𝑴𝒂𝒇𝒊𝒂"""""""""""𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 01 • 𝑷𝒂𝒓𝒕 8""""""""""""""""""""""...

𝐸𝓃𝒹𝓁𝑒𝓈𝓈 𝑜𝓃 𝓈𝓉𝒶𝑔𝑒|𝒫𝒶𝓇𝓉 ⁷وارد داروخانه شد و به سمت پیشخوان رفت...

اهم_کردیت به @n.yoyo ترند ایشون_خب راستش قضیه اینه که اون یا...

وقتی برای حسودی کردنش از یکی دیگه تعریف میکنی

𓆩 پارت ۶۸ 𓆪 🖤ات با ناباوری به مرد خیره شد.— تو از کجا منو می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط