{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶
#پارت_92
سریع به سمتم اومد مچمو چنگ زد:
+تن.ت میخاره؟
از درد مچم اخی گفتم که نه تنها ول نکرد بلکه محکم تر فشرد ..
_ چته؟
با چشم های خونی و عصبی خواست حرفی بزنه که خانوم میانسالی با موهای بلوند سمتمون اومد ..
نگاهش سر تاپام رو برانداز کرد
±تو واقعا خاصی!
متعجب نگاهش کردم که خنده بانمکی کرد تنمو به آغوش گرفت :
± عزیزمم مامان اهورام!
خجالت زده نگاهش کردم ..
اشاره ای به مرد میانسال خوشتیپی کرد ..
± عزیزم عروسمونو ببین!
بعد اشاره ای به من کرد ..
اهورا دستشو دور کمرم سفت کرد ..
مرد میانسال نگاه مهربونی بهم کرد
±خیلی کوچولویی دختر جان پسر من همون روز اول قورتت میده و تموم میشی!!
با شنیدن این حرفش سرخ شدم ..
با شنیدن صدای مادر اهورا سرمو بالا آوردم ..
مادر اهورا دست شوهرشو گرفت
± عزیزم ما بریم مزاحمشون نشیم..
خجالت زده لب گزیدم
_نه عزیزم این چه حرفیه..مراحمید!
کاش میشد بگم منو با این پسر وحشیتون تنها نزاریدد..بخدا منو میخورهه!!
مهربون نگاهم کرد
±قربونت برم شما یکم تنها باشید باز میایم پیشتون ..
لبخندی زدم و باشه ای زیر لب زمزمه کردم ..
رفتن..ولی ای کاش نمی‌رفتن..
اهورا چنگی به کمرم زد و منو همراه خودش به سمت اتاق برد ..
دیدگاه ها (۱۵)

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_93وارد اتاق که شدیم درو قفل ...

اشکان داداشِ اهورا😏🤌🏽

#لِباسِ_پَناه..😞🤣🫰🏽گزارش نکنید جون ننتون 🥲

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_85تنها چیزی که عوض نشده بود ...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_80دستی تکون دادم براش که متق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط