{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت 75

**پرش زمانی چهار ماه بعد**
**از دید امیلی**
*امروز بالاخره مشخص میشه که پرنسس کوچولو داریم یا شازده کوچولو.. از وقتی که بیدار شدم عزی نتوانسته حتی برای یه دقیقه یه جا وایسه.. کم کم دارم فک میکنم این عزیه که بارداره نه من..*
*امروز برای تعیین جنسیت کوچولو به درمانگاه سلطنتی رافائل اومده بودیم ، عزی خیلی ذوق داشت و مدام تاکید میکرد که حس میکنه بچه دختره *

عزرائیل: باهات شرط میبندم کوچولو مون یه پرنسسه ...

*خندیدم.. واقعا باورم نمیشه این همون کسیه که بهش میگن فرشته مرگ*

امیلی: و چطور انقدر مطمئنی ؟

عزرائیل: خیلی آرومه .. اگه پسر بود بیشتر ورجه ورجه میکرد..

امیلی : بیشتر از این!؟ به اندازه کافی باباش اذیت داره چه برسه به خودش..

*عزی خندید.. انگار نه انگار سعی کردم به کم تخریبش کنم*

عزرائیل: خیلی کم تکون میخوره..اگه پسر بود و به باباش می‌رفت الان زیر دستت کتک میخوردم

امیلی : ولی وقتی شروع میکنه به تکون خوردن دیگه تمومش نمیکنه... شانس آوردی که آرومه..

*وارد درمانگاه شدیم ، رافائل منتظر مون بود.. دفتر کارش بزرگ بود و مجهز به انواع دم و دستگاه*

عزرائیل: سلامممممم رافیییی...

رافائل : خیلی سرحالی عزی... کبکت خروس که چه عرض کنم، داره عقاب میخونه

عزرائیل: بایدم سرحال باشم امروز مشخص میشه بچه مون یه پرنسس کوچولوئه درست مثل مادرش..

*رافائل تک خنده ای زد..*

رافائل: چقدر هم مطمئن...همین اعتماد به سقف رو اگه کاکتوس داشت سالی دو بار زعفرون می‌داد..

*نگاهش رو به من داد، فک میکردم خیلی باید سرد و گوشه گیر باشه ولی..علاوه بر اینها خیلی پاسخ به نظر میرسه*

رافائل: سلام زن داداش..

امیلی : سلام...

رافائل: مطمئنم تاحالا منو ندیدی... حقم داری.. راستش من فقط تو عروسی تون شرکت کردم چون خیلی سرم شلوغ بوده... من برادر عزی هستم.. رافائل..

امیلی : خوشبختم..

عزرائیل: خب خب ... احوال پرسی رو بزارید برای بعد اول سونوگرافی رو انجام بدید...فرشته ی بابا مهم تره..

*روی تخت دراز کشیدم و لباس رو از روی شکمم کنار زدم ، رافائل ژل سونوگرافی رو روی شکمم ریخت و دستگاه رو روی شکمم گذاشت ، به صفحه مانتیور چشم دوخته بودم با اینکه چیزی متوجه نمیشدم ، همینطور دستگاه رو روی شکمم حرکت میداد ، عزی با ذوق به مانتور چشم دوخته بود و لحظه شماری میکرد *

رافائل: خب خب ... معلومه که وارث خاندان مورنینگ استار قراره بدنیا بیاد..

عزرائیل ، امیلی : چی !

*همزمان با تعجب به رافائل خیره شدیم ، رافائل لبخند زد *

رافائل: بچه پسره

*وقتی اینو گفت عزی با شدت از جاش بلند شد طوری که صندلی که روش نشسته بود افتاد *

عزرائیل: دارم پسر دار میشم !!!

*با خوشحالی فریاد زد ، با چشم های گشاد بهش خیره شدم ، انتظار نداشتم انقدر ذوق کنه چون شرط رو باخته*

عزرائیل: امی شنیدی !؟ بچه پسرههههه ... یه شازده کوچولو در راهه ... هوووو هوووو

رافائل: خودش هنوز عین بچه ها میمونه و داره پدر میشه...هعی روزگار..

*خندیدم، انقد واسه پیر شدن ذوق داشت؟*

عزی: گل پسر بابا قراره خیلی قوی بشه.. مثل باباش..

*اومد سمتم و بغلم کرد و تو هوا چرخوندتم.. شاید..همه چیز..داره درست میشه.. بالاخره*
دیدگاه ها (۳۱)

پارت 186

آدم خیلی خسته میشه، کم میاره، یه وقتایی دیگه واقعاً کشش ندار...

سناریوی مای هیرو

بچه ها هرکس سروش داره بگه . من یه ذمان دیگه مینویسم نه هیچ ر...

رومان عشق پنهانی (پارت9)

سناریو ★ وقتی میخوای بهشون بگی بابا شدن هیونگ لاین نامی : از...

#in_your_eyespart_10۶ویو کایلاچند روز بعد...بچه‌ها خونه‌ی ما...

پارت: 16 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*ساعت دوازده و نیم ظهر، کاف...

عمارت بلک وود

نقطه شروع کنسرت p,14(ویو هنا)+: خیلی خب باشه ولی نباید یکم ز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط