A KISS MADE OF BLOOD
PART:28
°°°°°°°°°°°°
فردا شب
عمارت لی مثل همیشه نور زیادی ندارد؛ بیشتر سایه، بیشتر سکوت، بیشتر سنگینی. نورهای زرد کمجان روی دیوارهای چوبی میرقصند و بوی عود سدر در فضا نشسته.
از همان لحظهای که میکا و جونگکوک وارد راهروی اصلی میشوند، هیچکس چیزی نمیگوید اما همهچیز حس دارد. درِ سالن غذاخوری بزرگ آهسته باز میشود.
یک میز چوب گردو به اندازهای بزرگ که انگار برای مذاکرات بینالمللی ساخته شده. برق لیوانهای کریستال، ظروف سفید چینی، و شمعهای بلند فضا را به شدت رسمی میکنند. پدر و مادر میکا در سمت جنوبی میز نشستهاند.
هر دو با لباسهایی تاریک، رسمی، با حالت بدن کاملاً صاف
آنقدر رسمی که آدم یاد دادگاه میافتد.
در سمت مقابل، پدر و مادر جونگکوک آرام اما اقتدارمند.
مادر جونگکوک لبخند ملایمی دارد ولی چشمهایش مثل تیغ زیر نور برق میزند. پیشخدمتها بشقابها را میگذارند،
سوپ شفاف، ماهی بخارپز،
برنج سفید با کنجد طلایی.
اما هیچکس حتی قاشق را هم لمس نمیکند.
سکوت. سکوت. تا اینکه مادر میکا با صدایی نرم، اما به شکل ترسناک دقیق و محکم میگوید: «خب… میتونیم شروع کنیم.»
میکا ناخودآگاه پلک میزند. جونگکوک دستش را به آرامی زیر میز روی پای میکا میگذارد، نه برای جلب توجه فقط یک علامت: «من اینجام.»
پدر میکا نفس کوتاهی میکشد: «موضوع… آیندهٔ رابطهٔ شماست. و رابطهٔ دو خانواده.»
مادر جونگکوک بدون مکث میگوید: «و ثبات آیندهٔ پسر ما.»
جونگکوک فکش را قفل میکند اما زبان باز نمیکند. پدر جونگکوک انگشتانش را به هم قفل میکند، همان ژستی که فقط وقتی جدی میشود استفاده میکند: «قبل از هر چیز، لازم میدونم روشن کنم که تنش بین دو خانواده با تصمیم عجولانه حل نمیشه. و ما اینجا هستیم که…بدون دروغ یا پنهانکاری حرف بزنیم.»
مادر میکا با صدایی آرام اما برنده: «جونگکوک…تو پسر محترمی هستی. توانمند. ولی گذشتهٔ تو بخشی از این معادلهست.»
میکا فوراً سرش را بالا میگیرد: «مامان...»
جونگکوک اما با صدایی آهسته، کنترلشده، عمیق، جواب میدهد: «درسته. من گذشته ای دارم. و باهاش کنار اومدم. دارم درمان میرم برای اینکه بهتر بشه، نه برای اینکه پنهان کنه.»
یک نیمثانیه سکوت. حتی پیشخدمتها هم از سالن بیرون رفتهاند. پدر میکا: «مشکل گذشتهٔ تو نیست. مشکل… اینه که دختر من وسط این مسیر قرار گرفته. و ما مسئولیم.»
مادر جونگکوک بهآرامی و شمرده: «و ما هم مسئولیم. اما…میکا انتخاب کرده. جونگکوک هم انتخاب کرده. ما اینجا هستیم چون نمیخوایم این انتخاب، بدون درک کامل از پیامدها باشه.»
میکا صاف مینشیند. صداش بدون لرزش: «من دقیقاً میدونم انتخابم چیه.»
پدر میکا به میکا نگاه میکند نگاهی که سالها قدرت و دستور پشتش بوده ولی حالا…برای اولینبار شک هم درش دیده میشود. «میکا…تو هنوز نمیفهمی وقتی پای دو خاندان وسطه "انتخاب شخصی" چه بهایی داره.»
جونگکوک بهآرامی چنگال را روی میز میگذارد. صدای فلز روی چوب آنقدر واضح است که انگار وسط سکوت، یک اسلحه مسلح شده. «با اجازه…من هزینهٔ انتخابم رو خوب میفهمم.»
انگشتش کمی پای میکا را فشار میدهد. پدر میکا: «پس مستقیم میپرسم. اگه رفتارهای پسر شما…به هر دلیلی سلامت دختر من رو تهدید کنه، چه ضمانتی وجود داره؟»
جونگکوک سرش را بالا میگیرد. چشمهاش سیاه. اما نه خطرناک مصمم. «من. خودم.»
پدر میکا: «این کافی نیست.»
مادر جونگکوک آرام اما برنده: «پس ما یک ضمانت رسمی میسازیم. توافقنامهٔ بین دو خانواده. شروط حمایت، شروط دخالت، و شروط امنیتی.»
میکا: «من موافقم.»
جونگکوک به سمتش برمیگردد متعجب، ولی نه ناراضی. چیزی تو نگاهش روشن میشود. پدر میکا بالاخره تکیه میدهد. انگار این همان جملهای بوده که منتظرش بود. «خیلی خوب. پس امشب، اولین جلسهٔ رسمی بین خاندان لی و خاندان جئون برای آیندهٔ رابطهٔ شما شروع میشود.»
مادر جونگکوک به آرامی لبخند میزند. پدر میکا ادامه میده: «و البته…قبل از هر توافقی ما دو نفر باید حرف بزنیم.»
به جونگکوک اشاره میکند.سکوت بر میز مینشیند. جونگکوک لبخند خیلی خیلی آرامی میزند. سرد. مطمئن. «هر وقت خواستید.»
°°°°°°°°°°°°
فردا شب
عمارت لی مثل همیشه نور زیادی ندارد؛ بیشتر سایه، بیشتر سکوت، بیشتر سنگینی. نورهای زرد کمجان روی دیوارهای چوبی میرقصند و بوی عود سدر در فضا نشسته.
از همان لحظهای که میکا و جونگکوک وارد راهروی اصلی میشوند، هیچکس چیزی نمیگوید اما همهچیز حس دارد. درِ سالن غذاخوری بزرگ آهسته باز میشود.
یک میز چوب گردو به اندازهای بزرگ که انگار برای مذاکرات بینالمللی ساخته شده. برق لیوانهای کریستال، ظروف سفید چینی، و شمعهای بلند فضا را به شدت رسمی میکنند. پدر و مادر میکا در سمت جنوبی میز نشستهاند.
هر دو با لباسهایی تاریک، رسمی، با حالت بدن کاملاً صاف
آنقدر رسمی که آدم یاد دادگاه میافتد.
در سمت مقابل، پدر و مادر جونگکوک آرام اما اقتدارمند.
مادر جونگکوک لبخند ملایمی دارد ولی چشمهایش مثل تیغ زیر نور برق میزند. پیشخدمتها بشقابها را میگذارند،
سوپ شفاف، ماهی بخارپز،
برنج سفید با کنجد طلایی.
اما هیچکس حتی قاشق را هم لمس نمیکند.
سکوت. سکوت. تا اینکه مادر میکا با صدایی نرم، اما به شکل ترسناک دقیق و محکم میگوید: «خب… میتونیم شروع کنیم.»
میکا ناخودآگاه پلک میزند. جونگکوک دستش را به آرامی زیر میز روی پای میکا میگذارد، نه برای جلب توجه فقط یک علامت: «من اینجام.»
پدر میکا نفس کوتاهی میکشد: «موضوع… آیندهٔ رابطهٔ شماست. و رابطهٔ دو خانواده.»
مادر جونگکوک بدون مکث میگوید: «و ثبات آیندهٔ پسر ما.»
جونگکوک فکش را قفل میکند اما زبان باز نمیکند. پدر جونگکوک انگشتانش را به هم قفل میکند، همان ژستی که فقط وقتی جدی میشود استفاده میکند: «قبل از هر چیز، لازم میدونم روشن کنم که تنش بین دو خانواده با تصمیم عجولانه حل نمیشه. و ما اینجا هستیم که…بدون دروغ یا پنهانکاری حرف بزنیم.»
مادر میکا با صدایی آرام اما برنده: «جونگکوک…تو پسر محترمی هستی. توانمند. ولی گذشتهٔ تو بخشی از این معادلهست.»
میکا فوراً سرش را بالا میگیرد: «مامان...»
جونگکوک اما با صدایی آهسته، کنترلشده، عمیق، جواب میدهد: «درسته. من گذشته ای دارم. و باهاش کنار اومدم. دارم درمان میرم برای اینکه بهتر بشه، نه برای اینکه پنهان کنه.»
یک نیمثانیه سکوت. حتی پیشخدمتها هم از سالن بیرون رفتهاند. پدر میکا: «مشکل گذشتهٔ تو نیست. مشکل… اینه که دختر من وسط این مسیر قرار گرفته. و ما مسئولیم.»
مادر جونگکوک بهآرامی و شمرده: «و ما هم مسئولیم. اما…میکا انتخاب کرده. جونگکوک هم انتخاب کرده. ما اینجا هستیم چون نمیخوایم این انتخاب، بدون درک کامل از پیامدها باشه.»
میکا صاف مینشیند. صداش بدون لرزش: «من دقیقاً میدونم انتخابم چیه.»
پدر میکا به میکا نگاه میکند نگاهی که سالها قدرت و دستور پشتش بوده ولی حالا…برای اولینبار شک هم درش دیده میشود. «میکا…تو هنوز نمیفهمی وقتی پای دو خاندان وسطه "انتخاب شخصی" چه بهایی داره.»
جونگکوک بهآرامی چنگال را روی میز میگذارد. صدای فلز روی چوب آنقدر واضح است که انگار وسط سکوت، یک اسلحه مسلح شده. «با اجازه…من هزینهٔ انتخابم رو خوب میفهمم.»
انگشتش کمی پای میکا را فشار میدهد. پدر میکا: «پس مستقیم میپرسم. اگه رفتارهای پسر شما…به هر دلیلی سلامت دختر من رو تهدید کنه، چه ضمانتی وجود داره؟»
جونگکوک سرش را بالا میگیرد. چشمهاش سیاه. اما نه خطرناک مصمم. «من. خودم.»
پدر میکا: «این کافی نیست.»
مادر جونگکوک آرام اما برنده: «پس ما یک ضمانت رسمی میسازیم. توافقنامهٔ بین دو خانواده. شروط حمایت، شروط دخالت، و شروط امنیتی.»
میکا: «من موافقم.»
جونگکوک به سمتش برمیگردد متعجب، ولی نه ناراضی. چیزی تو نگاهش روشن میشود. پدر میکا بالاخره تکیه میدهد. انگار این همان جملهای بوده که منتظرش بود. «خیلی خوب. پس امشب، اولین جلسهٔ رسمی بین خاندان لی و خاندان جئون برای آیندهٔ رابطهٔ شما شروع میشود.»
مادر جونگکوک به آرامی لبخند میزند. پدر میکا ادامه میده: «و البته…قبل از هر توافقی ما دو نفر باید حرف بزنیم.»
به جونگکوک اشاره میکند.سکوت بر میز مینشیند. جونگکوک لبخند خیلی خیلی آرامی میزند. سرد. مطمئن. «هر وقت خواستید.»
- ۱۲.۷k
- ۰۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط