مافیای من — قسمت ۲۰

مافیای من — قسمت ۲۰

حقیقتی که نباید می‌فهمید

ات همان‌جا ایستاده بود.

دستش هنوز بالای پرونده مانده بود.

جونگکوک پشت سرش ایستاده بود و برای اولین بار، آن آرامش همیشگی در چهره‌اش دیده نمی‌شد.

ات آرام گفت:

— این... عکس پدر منه؟

جونگکوک جواب نداد.

— جونگکوک؟

سکوت.

ات برگشت سمتش.

— چرا پرونده‌ی پدر من روی میز شماست؟

جونگکوک چند ثانیه نگاهش کرد.

بعد آرام وارد اتاق شد و در را بست.

— چون گذشته‌ی پدرت به من مربوطه.

ات گیج شد.

— یعنی چی؟

جونگکوک نزدیک میز رفت و پرونده را بست.

— هنوز وقتش نیست.

ات با عصبانیت گفت:

— باز هم همین حرف!

— چون حقیقتی که می‌خوای بدونی، فقط مربوط به گذشته نیست.

ات مکث کرد.

— یعنی چی؟

جونگکوک نگاهش کرد.

— ممکنه روی آینده‌ات هم تأثیر بذاره.

ات برای چند ثانیه ساکت ماند.

بعد آهسته پرسید:

— شما از چی می‌ترسید؟

جونگکوک جواب نداد.

ات یک قدم جلو رفت.

— از اینکه من بفهمم شما کی هستید؟

سکوت.

— یا از اینکه بفهمم پدرم با شما چه ارتباطی داشته؟

جونگکوک نگاهش را پایین انداخت.

این بار ات مطمئن شد چیزی را پنهان می‌کند.

— جواب بدید.

جونگکوک بالاخره گفت:

— از اینکه حقیقت باعث بشه از من فاصله بگیری.

ات خشکش زد.

جونگکوک خودش هم انگار متوجه شد چه جمله‌ای گفته.

چند ثانیه سکوت سنگینی بینشان افتاد.

ات آرام پرسید:

— چرا باید از شما فاصله بگیرم؟

جونگکوک نگاهش کرد.

— چون ممکنه بعد از فهمیدن حقیقت، دیگه نتونی منو همون آدمی ببینی که الان می‌بینی.

ات با صدای آرامی گفت:

— شاید خودم تصمیم بگیرم.

جونگکوک چیزی نگفت.


---

همان لحظه گوشی جونگکوک زنگ خورد.

نگاهش روی صفحه افتاد.

اسم تماس‌گیرنده را که دید، چهره‌اش دوباره سرد شد.

— بله؟

صدای مرد از آن طرف خط آمد:

— رئیس، سونگ‌هو دوباره پیام فرستاده.

— چی گفته؟

— گفته اگر می‌خواید حقیقت رو بدونید، امشب به محل قدیمی بیاید.

جونگکوک پرسید:

— تنها؟

— بله.

— و ات؟

مرد مکث کرد.

— گفته... اون هم باید بیاد.

چشم‌های جونگکوک فوراً به سمت ات رفت.

ات از نگاهش فهمید چیزی شده.

— چی گفت؟

جونگکوک تماس را قطع کرد.

— هیچ‌جا نمیای.

ات با تعجب گفت:

— حتی نمی‌دونم کجا می‌خواید برید!

— مهم نیست.

— پس حتماً منم میام.

— نه.

— چرا؟

— چون خطرناکه.

ات کمی آرام‌تر گفت:

— شما هم می‌رید.

— کار من فرق داره.

— چرا؟

جونگکوک چند ثانیه ساکت ماند.

بعد گفت:

— چون من سال‌هاست با این دنیا زندگی کردم.

ات آرام پرسید:

— و من؟

جونگکوک نگاهش کرد.

— تو نباید واردش می‌شدی.

ات لبخند تلخی زد.

— ولی شدم.

جونگکوک جواب نداد.

ات ادامه داد:

— و الان دیگه نمی‌تونید منو ازش بیرون بکشید.

جونگکوک چند لحظه به او خیره ماند.

بعد خیلی آرام گفت:

— دقیقاً همین چیزیه که من ازش می‌ترسم.

کامنت هاااا
دیدگاه ها (۵)

مافیای من — قسمت ۲۱اسمِ مادرات چند ثانیه فقط به جونگکوک نگاه...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۵۶ات با شنیدن حرف سامان، آرام به ...

𓆩 پارت ۴۲ 𓆪 🖤🥀ات چند ثانیه فقط به عکس خیره ماند.— این... منم...

فاصله یک لبخند تا جنون

Like Swan 🦢#like_swan𝑃𝑇24ویو هویج:حیاط مدرسه شلوغ بود.زنگ تف...

🍷 Red Wineپارت ۲۳ — حقیقت نیمه‌کارهصدای موتور ماشین در جاده‌...

معاملهp24جونگ‌کوک چند لحظه ساکت ماند. هنوز بی‌جان روی دست‌ها...

🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت چــهل‌وسوم 𓆪 🖤🥀اسما چند ثانیه فقط به مادرش خ...

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝓮’𝓼 𝓒𝓱𝓸𝓲𝓬𝓮Part 11ویولت بعد از رفتن کایان، چند لحظه ...

عقد با رئیس مافیا پارت 29تهیونگ به تصویر متوقف‌شده روی دیوار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط