(((((( عشق ممنوعه )))))
(((((( عشق ممنوعه )))))
پارت سیزده
امیر : رفتیم شرکت و پرونده ها رو گرفتیم و کارایی ک باید میکردیم و فهمیدیم ) خیلی خب فقط همیناس ؟
بابای پریا : آره چیزای دیگ هم هس ک بعد از تموم کردن اینا میگم فعلا بشینین تا دخترام بیان
پرهام : دختراتون ؟
بابای پریا : بله قراره با کمک اونا کارارو تموم کنی اونم ب موقع
امیر : خیلیم خوب ( بچه پرو شد 😄)
پریا و شادی : سلام ببخشید دیر کردیم ) ک با امیر و پرهام رو ب رو شدن
امیر و پرهام: بلند شدن و با قیافه متعجب سلام دادن
بابای پریا : مشکلی هس ؟
پریا : ن بابا
شادی : اینا کین ؟
بابای پریا : پسر آقای وینسون و پسر آقای ویلسون
پریا : یعنی ما باید با اینا کارارو تموم کنیم ؟
بابای پریا : آره حالا تنهاتون میزارم تا صحبت کنین
شادی : اه لعنتی
امیر : چیزی شده خانوما چرا اینقدر متعجبین
پریا : من ک متعجب نيستم خوشحالم قراره با عشقم کار کنمم
شادی : متعجب نیستیم فقط بهتون نمیخوره پسر یه همچین آقایون محترمی باشین
پرهام : چرا نخوره ب شما هم نمیخوره دختر ایشون باشین
شادی : ناراحت شدم یکم چون پدرم با مادر تویه یه تصادف فوت کردن
پریا : بهتره بریم سراغ کار
ساعت ۲ شب
امیر : خب دیگ دیر شد بقیش واسه فردا
پریا : آخ آره خسته شدمم
پرهام : آره بهتره بریم
امیر : پریا بیا من میرسونمت
پریا : باشه
رفتن
شادی : رفتم بیرون از شرکت و چون ماشین نداشتم تاکسی هم نبود و باید پیاده میرفتم دیدم بارون داره میاد رفتم تویه ایستگاه اتوبوس نشستم
پرهام : با ماشین رفتم جلوش ) سوار شو
شادی : نمیخوام برو
پرهام : گفتم بیا
شادی : رفتم نشستم
تویه راه حرفی نشد تا پرهام یهو وایساد
شادی : چرا وایسادی
پرهام : شادی میخوام یهچیزی بهت بگم
ببین من تا قبل اینکه برم از اینجا همون اولین باری ک دیومت ازت خوشم اومد و عاشقت شدم وقتیم ک بدون خداحافظی رفتم چون نمیتونستم تنهات بزارم مجیور بودم لطفا منو ببخش میدونم ک توعم مثل منی و تویه مدتی ک نبودم سختی کشیدی لطفا منو ببخش من نمیتونم این بی توجه بودنتو تحمل کنم
پارت سیزده
امیر : رفتیم شرکت و پرونده ها رو گرفتیم و کارایی ک باید میکردیم و فهمیدیم ) خیلی خب فقط همیناس ؟
بابای پریا : آره چیزای دیگ هم هس ک بعد از تموم کردن اینا میگم فعلا بشینین تا دخترام بیان
پرهام : دختراتون ؟
بابای پریا : بله قراره با کمک اونا کارارو تموم کنی اونم ب موقع
امیر : خیلیم خوب ( بچه پرو شد 😄)
پریا و شادی : سلام ببخشید دیر کردیم ) ک با امیر و پرهام رو ب رو شدن
امیر و پرهام: بلند شدن و با قیافه متعجب سلام دادن
بابای پریا : مشکلی هس ؟
پریا : ن بابا
شادی : اینا کین ؟
بابای پریا : پسر آقای وینسون و پسر آقای ویلسون
پریا : یعنی ما باید با اینا کارارو تموم کنیم ؟
بابای پریا : آره حالا تنهاتون میزارم تا صحبت کنین
شادی : اه لعنتی
امیر : چیزی شده خانوما چرا اینقدر متعجبین
پریا : من ک متعجب نيستم خوشحالم قراره با عشقم کار کنمم
شادی : متعجب نیستیم فقط بهتون نمیخوره پسر یه همچین آقایون محترمی باشین
پرهام : چرا نخوره ب شما هم نمیخوره دختر ایشون باشین
شادی : ناراحت شدم یکم چون پدرم با مادر تویه یه تصادف فوت کردن
پریا : بهتره بریم سراغ کار
ساعت ۲ شب
امیر : خب دیگ دیر شد بقیش واسه فردا
پریا : آخ آره خسته شدمم
پرهام : آره بهتره بریم
امیر : پریا بیا من میرسونمت
پریا : باشه
رفتن
شادی : رفتم بیرون از شرکت و چون ماشین نداشتم تاکسی هم نبود و باید پیاده میرفتم دیدم بارون داره میاد رفتم تویه ایستگاه اتوبوس نشستم
پرهام : با ماشین رفتم جلوش ) سوار شو
شادی : نمیخوام برو
پرهام : گفتم بیا
شادی : رفتم نشستم
تویه راه حرفی نشد تا پرهام یهو وایساد
شادی : چرا وایسادی
پرهام : شادی میخوام یهچیزی بهت بگم
ببین من تا قبل اینکه برم از اینجا همون اولین باری ک دیومت ازت خوشم اومد و عاشقت شدم وقتیم ک بدون خداحافظی رفتم چون نمیتونستم تنهات بزارم مجیور بودم لطفا منو ببخش میدونم ک توعم مثل منی و تویه مدتی ک نبودم سختی کشیدی لطفا منو ببخش من نمیتونم این بی توجه بودنتو تحمل کنم
- ۱۴.۳k
- ۲۴ فروردین ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط