خاطرات ناتمام

خاطرات ناتمام
Part8

_من هیچی از دیشب یادم نیست.. کِی جدا شدم ازتون؟
_اون پسره که باهاش رفتی... مشخصاً میشناخت تورو... وقتی دید زدی به سیم اخر گفت میبرتت خونه..

پوفی سر دادم و با تشر گفتم:
_انقد احمقی که به همین راحتی گذاشتی منو ببره؟
_مگه آشناتون نبود.؟ آخه همین که اومد نزدیکت یجوری آویزونش شدیو مثلِ چسبک بهش چسبیدی که یلحظه حس کردم دوست پسرته و من خبر نداشتم..!

چرا یادم نمیومد چیزایی که میگفتو؟ من بهش چسبیدم؟!
همین که سکوتمو دید ادامه داد:
_حالا سالم رسیدی خونه؟
_خونه نبودم.

جیغ کر کننده اش دوباره بلند شد:
_چچییییییییییییی؟ مرتیکه بردت خونشششش؟؟؟؟ کاری هم کردین؟؟؟؟؟؟

پوفی سر دادم و آمادهٔ بحث شدم که هینی کشید و با همون تن صدا ادامه داد:
_مامانتتت پشت خطیمهههه از صبح بیست بار زنگ زدههه...

_خیل خب تو جواب نده خودم بهش زنگ میزنم.

(Soyi)

آهسته پشت سرش قدم میزاشتم و در همین حین اطرافو نگاه میکردم...
طبق گفته های مینجی اینجا باید اصطبل اسباش باشه...
فضای بزرگ و جالبیه... جایی که معمولاً تو فیلما دیده بودم رو الان از نزدیک میدیمش و همین باعث هیجانِ تو دلم بود..
البته بخشی ازین هیجان بخاطر این بود که هیچوقت فکر نمیکردم با کیم تهیونگ وارده همچین جایی بشم.

مردی که لباسی شبیه به لباس سوارکاری به تن داشت نزدیکش شد‌.. همین که دیدم مقابل اون مرد ایستاد... من هم با فاصله چند قدمیشون ایستادم و در حالی که نگاهم به سمت دیگه ای بود به مکالمه ای که بینشون رد بدل میشد گوش دادم...
اون مرد بی معطلی و گفت:
_دیروز برای نصف روز اجاره اش کردن.. ولی برای بیرونِ محوطه.

مکثی کرد و دست به کمر ادامه داد:
_وقتی بعد از ظهر اورد و تحویلش داد خوب بود ولی همین که هوا رو به تاریکی رفت شروع کرد الکی خودشو به در و دیوار کوبیدن...جوری که مجبور شدیم بقیهٔ اسبا رو منتقل کنیم به یه سالن دیگه...

با دقت منتظر بودم تا جوابِ تهیونگُ بشنوم..
بخاطر چند ثانیه سکوت طولانیش نگاهمو برگردوندم و همین باعث شد با اون مرد چشم تو چشم بشم..
به نشانهٔ سلام کمی خم شدم اما اون تنها به تکون دادن سرش اکتفا کرد ...
خودزنیِ یک اسب انقد میتونه مهم باشه که باعث شده هر دوشون قیافه هاشون توهم و آشفته بشه؟

_منتظر بمون لباسامو عوض کنم...

اینو خطاب به اون مرد گفت و از کنارش گذشت..قطعا پِلن این نبود که موقع لباس عوض کردنشم کنارش باشم.. پس توجهی به رفتنش نکردم و گوشه ای پناه بردم...
مردی که چند لحظه پیش با تهیونگ صحبت میکرد نزدیکم شد..
همین که سایه اش رو نزدیک خودم حس کردم نگاهمو بالا کشیدم..
لبخندی زد و دستشو برای دست دادن مقابلم گرفت:
_فیلیپ هستم... و شما؟

با مکث ، دستمو بالا اوردم...
+ خوشبختم... من سویی ام... هان سویی...

به عنوان تایید سر تکون داد:
_خانمِ سویی... شما از آشناهای تهیونگ هستین؟

همینطور که سوالشو میپرسید قدم های آهسته شو به سمت جایی که تهیونگ رفته بود برداشت... انگار میخواست منم باهاش هم قدم بشم که اینکارم کردم.
دیدگاه ها (۰)

◝ تیمــــآرم‌ کــن . . ◟- #ParT_18 "┄┄┄┄┄┅┅┄<<😈🔥>>┄┅┅┄┄┄┄منم...

پارت نهم《Custom kiss》 +با...با دوستم×خ...

Enemys Embrsce [ part ادامه ۳۴ ]

### 🖤 پشت نیمکت آخرپارت ۶: مردی که جونگوک رو می‌شناختسکوت سن...

Heir of Light and Darknesspart : 19جونگ‌کوک هنوز دست تهیونگ ...

ازدواج اجباری part : 13 ویو کوک داشتم از ملودی و اون سینه ها...

چند پارتی پارت ۱صدایِ خش‌خشِ برگ‌های پاییزی زیر پاهام، تنها ...

╭─── 🩸🌹 ───╮رزهای خونینپارت شانزدهمساعت ده شب، ماشین تهیونگ ...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ماشین جلوی ساختمون بزرگی ت...

#بفرست_براش تو بودی یوسف مو زلیخا...تو اولین‌ کسی‌ بودی ک حس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط