{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p36

_اگه کاری نداری پس برو ببرون...
کاش حد اقل میذاشت ادامه حرفمو بگم بعد از اتاق بیرونم کنه.
با ناراحتی از اتاقش بیرون اومدم .
لباسمو از تنم در اوردم و روی تخت دراز کشیدم
فردا با تدی چیکار کنم؟
با خودم فکر میکردم امشب بیان جواب منفی میدم و میرن!....اما اینطور نشد!
صبر کن ببینم!!!فردا قرار میزارم و به خود تدی میگم که جوابم چیه ... اینجوری حله!....خدا یا خودت حلش کن منکه دیگه کشش ندارم!
«ویو تهیونگ»
این چه کاری بود کردم!...به وضوح میشد ناراتی رو توی چهره اش دید.....اخه دلیل این کارام چیه؟
اون دختر که به تمام رابطمون پایان داد..چرا من هی پا پیچش میشم؟!....مگه من همینو نمیخواستم؟!مگه نمیخواستم ولم کنه؟.....چرا حالا همش فکر میکنم ی چیزی کمه؟!حس میکنم ی تیکه از وجودم کنده شده!
اخه یوحا مگه چه گناهی کرده؟
از وقتی که شناختمش،حرفاش،کاراش،کسی رو ازار نمیده.
دختری که به دل همه راه داشت‌
دختری قوی و جسور
حتی وقتی خاله و عمو هم فوت کردن خودشو نباخت.
زندگیش رو از نو ساخت!
زمانی هم که قول و قرار ازدواج گذاشتن و قبول کرد بدجور شکوندمش!....خوردش کردم!
بهش گفتم ازم فاصله بگیره...ازم دور شه.
و در کمال ناباوری حرفمو قبول کرد....چند ماه بعد از اینجا رفت....بدون گله و شکایت.
وقتی که برای اخرین بار دیدمش،توی چشاش هزارتا حرف داشت،ولی نشد که بگه!
باورم نمیشد که بخاطر ی حرف ساده ول کنه و بره!
حتی فهمیدم پیش پدر و مادرش هم نرفته.
چقدر خودمو بخاطر این کار سرزنش کردم....اونکه گناهی نداشت!!من از دست بابا عصبانی بودم و کل عصبانیتم رو سر یوحا خالی کردم.
هفت سال تمام یادی از من نکرد!حتی ی پیام یا ی تماس کوچیک.
و همه فکر میکزدن ما چقدر باهم خوشبختیم!
تا اینکه ی روز اتفاقی هردومون برگشتیم خونه!
بعد از مدتها دیدمش...بزرگتر و با وقار تر شده بود.
هنوزم ی حس عجیبی داشتم!
شاید....شاید.. دوسش داشتم!
____________________
غلط املایی بود معذرت🎀
شرایط:
لایک:۳۳
کامنت:۳۰
ازتون خواهش میکنم انقدر بهم نگید چ میدونم شرطا رسیده چرا نذاشتی...یا چرا نقدر دیر به دیر میزاری.
خب منم کار دارم!
من فیک رو فقط جهت سرگرمی میزارم و چیزی یست که بخوام وقتم رو براش بزارم و لطفا درکم کنید🙏💕
از همه اونایی که حمایتم میکنن ممنونم🎀
من امسال انتخاب رشته دارم برای همین زیاد سرم تو گوشیم نیست
اگه کم گذاشتم معذرت
دیدگاه ها (۳۹)

★彡   Part 47 彡★ خب، اتاق بهونه بود.مگه میشه تو عمارت به این ...

✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣3۶🦋)✥(ویو لوین کاترین)گربه کوچولویی که قبلاً ب...

the first lie

سناریو جونگکوک

‏🐿[۱۵:۰۰ ~ ۱۵:۰۴ به وقت کلمبیا]آه، تبدیل به یه پسر سرماخورده...

(#قرمز_ممنوع ❤️#part²⁵﴿ویو تهیونگ﴾بعضی آدم‌ها...بدون اینکه ب...

سلام بچه ها من دیشب با دوستام جرعت و حقیقت بازی می‌کردم که م...

🐶: قبلا توی بابلم بهش اشاره کردم ولی یکی نوشته بود که از وقت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط