ابلیس

part 161
******چهار ماه بعد*****
با لباس خونی وارد بیمارستان شد و با خشم داد زد
_ لوکا!!!!
لوکا سریع سمتش دوید و گفت
" دازای... "
_ چویا کجاست؟‌
سمت لوکا برگشت و یقه اش رو گرفت
_ چویا کجاست؟؟
نفسشو تخلیه کرد و با نگاهی که فقط یه قاتل داره بهش خیره شد
" ا...اون توی اتاق عمله "
دازای سمت جایی که لوکا بهش اشاره کرد دوید و به محض رسیدنش صدای گریه ی نوزادی کل بیمارستان رو در بر گرفت که تمام خستگی هاش رو حس کرد و دو زانو روی زمین افتاد و با عجز نالید
_ چویا!
لوکا سریع بهش رسید و کمکش کرد بلند شه
" انقدر زود قضاوت نکن...پسرت بدنیا اومده... "
بچه ی گریون از اتاق بیرون اومد اما دازای حتی نگاهش هم نکرد و فقط منتظر بود عزیزش سالم بیرون بیاد. کمی بعد با استرس سریع ترس دست خونیش رو روی دست لوکا گذاشت که لوکا واضح لرز دستش رو حس کرد
_ چویا چرا...چرا نمیاد؟
سرفه ای کرد که لوکا سمتش خم شد
" بهتره به خودت رسیدگی کنی...تو خونریزی داری "
_ اول باید ببینمش
خون رولبش رو پاک کرد و از جاش بلند شد و آروم آروم سمت در اتاق عمل رفت و بازش کرد که پرستار جلوشو گرفت
_ گمشو کنار.
با عصبانیت غرید که پرستار گفت
" نمی‌تونید برید داخل "
_ اونی که اونجاست...همه چیز منه...بزار ببینمش!
اینبار ملتمسانه از پرستار درخواست کرد و متوجه شد که این مرد همسر بیماره
" بفرمایید "
دازای وارد شد و تن بی جون و عرق کرده اش رو روی تخت دید اما...چشماش باز بود و با دیدن دازای لبخند بی جونی زد و در آخر دازای دستش رو گرفت و اشکاش سرازیر شدن
_ تو...حالت خوبه؟‌
چویا با ناتوانی دستش رو روی گونه ی دازای گذاشت و سری تکون داد
+ پ...پسرمونو دیدی؟
دازای سری به دو طرف تکون داد و روی دست رنگ پریده اش رو بوسید
_ بهم گفتن...دیگه ندارمت...ترسیدم...خیلی ترسیدم!
چویا خنده بی جونی کرد
+ اگه برم تورو هم میبرم...
از درد صورتش رو جمع کرد و دستش رو پایین اورد و ملافه رو فشرد
دکتر دست به کار شد و دازای فقط نگاه می‌کرد...
" خونریزی داره...عجله کنید! "
دازای تازه متوجه زخم خودش شد و دستش رو روی پهلوش گذاشت و دستمالی که باهاش بسته بودتش حالا کاملا سرخ شده بود.
از اتاق عمل بیرون رفت و متوجه اطرافش نشد و بعد سیاهی مطلق...
....................................................
به آرومی چشماش رو باز کرد و اکوتاگاوا و لوکا و اوداساکو رو بالای سرش دید
" بهوش اومد...بلاخره "
کریس از دور سمتش اومد و داد زد
" مامان...دازای بهوش اومد!!! "
و بعد از مدت ها چهره مادرش رو دوباره دید اما مهم نبود.
روی تخت نشست که اخی زیر لب گفت
_ چویا...اون...اون خونریزی داشت...
از رو تخت بلند شد و بدون توجه به فریاد های پشت سرش از اتاق بیرون رفت که کریس هم به دنبالش رفت و بعد از پیدا کردن اتاق چویا واردش شد و دید که روی تخت خوابیده و ماسک اکسیژن روی بینی و دهنش قرار داره و به علاوه سرم و چند دستگاه دیگه...
کنارش نشست و دستش رو گرفت و با حس گرمی تنش نفس آسوده ای کشید...کریس لبخند زد و گفت
" تبریک میگم...البته به منم باید تبریک گفت بلاخره عمو شدم "
دازای فقط به چهره چویا زل زده بود و اصلا براش مهم نبود که کریس چی میگه
" نمیخوای بری بچتو ببینی؟ "
جوابی نشنید و تصمیم گرفت بره اما قبل رفتن گفت
" به زخمت فشار نیار...!"
و از اتاق بیمارستان خارج شد و حالا تنها شده بودن.
مدت ها گذشت و نزدیک به چهار روز بود که دازای از اتاق چویا بیرون نیومده بود و حتی نمی‌خواست بچشو ببینه...پرستار ها مجبور بودن همونجا زخمش رو تمیز کنن و پانسمان رو عوض کنن که اونم با دردسر بود.
سرش رو روی تخت گذاشته بود و دست چویا رو روی گونه اش و گاهی انگشتاش رو میبوسید و دوباره منتظر بهش خیره میشد...
سرش رو روی موهاش گذاشت و چشماشو بست که تکون خوردن انگشتاش لای موهاش رو حس کرد و سریع سرشو بالا آورد...
با ذوق بهش خیره بود برقی که تاحالا تو چشماش نبود...اون بیدار شده بود!
چویا نگاه آبی رنگش رو به دازای داد و لبخند کمرنگی رو لباش شکل گرفت اما بعد با ترس نگاهش کرد و ماسک رو با زحمت از رو صورتش برداشت و با زور صحبت کرد
+ ب...بچم...پسرم...کجاست...ا...اون کجاست؟
_ هیش آروم باش فرشته...تو تازه بیدار شدی نباید به خودت فشار بیاری
+ پسرمو...بیار...اونو بیار پیشم...
_________________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۲۶)

بهار بدون تو

ابلیس

او به ارامی دستش را دور شونه ی دکو انداخت و اون را به سمت خو...

رمان سوم پارت بیست و سوم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚>> فردا ...

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت سهدازای و چویا با حرص به هم نگا...

ابلیس

روباه کوچولوی من پارت سی و چهار ( رمانه داره میرینه به اعصاب...

𝑨 𝑪𝒂𝒔𝒆 𝑪𝒂𝒍𝒍𝒆𝒅 𝑳𝒐𝒗𝒆Part 3صدای قدم های تند توی راهروی بیمارستا...

یک سگ زیادی ولگرد

پارت ۴۵ نور صبح از لای پرده افتاده بود روی صورت تهیونگ.آروم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط