پارت ³¹ 🎁🎀
پارت ³¹ 🎁🎀
بیبی چک رو دیدم که سلنا داد زد .
سلنا :وای خدای من سومین نوم هم داره میاد .
ات من میرم از ته مشتلق بگیرم بگی وای به حالته .
سلنا از پله ها رفت پایین .
سلنا : تهیونگ پسرم بیا .
صداش آنقدر بلند بود که مه به سکوت رفتن و تمام توجهات برای اون ها بود .
ته : چی شده مادر ؟
سلنا: تا مشتلقی بهم ندی نمیشه .
ته : باشه چس میخوای .
سلنا : عین بچه گیت لپمو بوس کن دلم تنگ شده .
ته : بیا مامان جونم (ته لپ سلنا رو بوسید )
سلنا : ته بابات داره بابا بزرگ میشه و جین هم عمو .
ته. خوب آره دیه بابا بابابزرگ شده دیگه ولب چییی ؟ جین داره عمو میشه یعنی من ...
سلنا : آره داری توهم بابای یه کوچولو میشی .
اشک ته ریخت پایین .
ته به سمت اتاقشون دوید . همه بهشون تبریک میگفتن . جین خیلی خوشحال بود سوجین و ات توی این چند ماه از خواهر ها هم باهم بهتر بودن سوجین سعی میکردن با سرعت بره بالا که جین گفت
جین : سوجین آروم باش ات فرار نمیکنه که .
سوجین: نمیدونی چقدر خوشحالم انگار دارم خاله میشم نه زن عمو .
جین :یعنی چی ؟
سوجین: نگاه نمیفهمه خدایا . یعنی من ات رو خیلی دوست دارم مثل خواهر نداشتمه .
جین: آها ولی آرام برو بالا دیگه .
سوجین: باشه آروم میرم .
سوجین آروم رفت پیش ات خیلی محکم بغلش کرد .
سوجین : ات من انگار دارم خاله میشم تا زن عمو
آنقدر من اینو کوچولو رو دوست دارم .
ات : ولی من خاله ی این وروجک توی شکمتم.
سوجین: خدای من آخه ات . آیی
ات : چیشده . خوبی ؟
سوجین : نه فک کنم لگد زد به حرف تو واکنش نشون داد .
اون شب میگفتن و میخندیدن .
چند ماه گذشت از اون شب و این دو تا جاری شکم ها شون بالا اومده بود سوجین ۸ ماهشه و ات هم ۵ ماه به سوجین گفتن زایمان سختی داره .ولی به ات نگفتن حتی جنسیت بچش چیه چون بچه ی وروجکشون دوتا پاش رو روی هم گذاشته دیده نمیشه. .
جینا و ات داشتن حرف میزدن که سوجین از جلوشون گذشت رفت تا آب بخوره یکن از آب روی پارکت ریخت آب رو گه خورد رفت دستمال بیاره افتاد .
سوجین: اتتت آییی خوردن زمین آییییییییی
کیسه ی آب سوجین پاره شده .
ات تا سوجین رو دید داد زد ته اومد جین خونه نبود ولی ته. خونه بود سریع بلندش کرد و برد بیمارستان رسیدن که دکتر گفت سریع باید جراحی بشه ته به جای جین امضا کرد و بردن تا عملش کنن . ته هر چی زنگ زنگ میزد جین در دسترس نبود که جین رو دیدم و گفتم
ات: آه زنگ نزن اینجاست .
جین با گریه این جا بود و نفس میزد
بیبی چک رو دیدم که سلنا داد زد .
سلنا :وای خدای من سومین نوم هم داره میاد .
ات من میرم از ته مشتلق بگیرم بگی وای به حالته .
سلنا از پله ها رفت پایین .
سلنا : تهیونگ پسرم بیا .
صداش آنقدر بلند بود که مه به سکوت رفتن و تمام توجهات برای اون ها بود .
ته : چی شده مادر ؟
سلنا: تا مشتلقی بهم ندی نمیشه .
ته : باشه چس میخوای .
سلنا : عین بچه گیت لپمو بوس کن دلم تنگ شده .
ته : بیا مامان جونم (ته لپ سلنا رو بوسید )
سلنا : ته بابات داره بابا بزرگ میشه و جین هم عمو .
ته. خوب آره دیه بابا بابابزرگ شده دیگه ولب چییی ؟ جین داره عمو میشه یعنی من ...
سلنا : آره داری توهم بابای یه کوچولو میشی .
اشک ته ریخت پایین .
ته به سمت اتاقشون دوید . همه بهشون تبریک میگفتن . جین خیلی خوشحال بود سوجین و ات توی این چند ماه از خواهر ها هم باهم بهتر بودن سوجین سعی میکردن با سرعت بره بالا که جین گفت
جین : سوجین آروم باش ات فرار نمیکنه که .
سوجین: نمیدونی چقدر خوشحالم انگار دارم خاله میشم نه زن عمو .
جین :یعنی چی ؟
سوجین: نگاه نمیفهمه خدایا . یعنی من ات رو خیلی دوست دارم مثل خواهر نداشتمه .
جین: آها ولی آرام برو بالا دیگه .
سوجین: باشه آروم میرم .
سوجین آروم رفت پیش ات خیلی محکم بغلش کرد .
سوجین : ات من انگار دارم خاله میشم تا زن عمو
آنقدر من اینو کوچولو رو دوست دارم .
ات : ولی من خاله ی این وروجک توی شکمتم.
سوجین: خدای من آخه ات . آیی
ات : چیشده . خوبی ؟
سوجین : نه فک کنم لگد زد به حرف تو واکنش نشون داد .
اون شب میگفتن و میخندیدن .
چند ماه گذشت از اون شب و این دو تا جاری شکم ها شون بالا اومده بود سوجین ۸ ماهشه و ات هم ۵ ماه به سوجین گفتن زایمان سختی داره .ولی به ات نگفتن حتی جنسیت بچش چیه چون بچه ی وروجکشون دوتا پاش رو روی هم گذاشته دیده نمیشه. .
جینا و ات داشتن حرف میزدن که سوجین از جلوشون گذشت رفت تا آب بخوره یکن از آب روی پارکت ریخت آب رو گه خورد رفت دستمال بیاره افتاد .
سوجین: اتتت آییی خوردن زمین آییییییییی
کیسه ی آب سوجین پاره شده .
ات تا سوجین رو دید داد زد ته اومد جین خونه نبود ولی ته. خونه بود سریع بلندش کرد و برد بیمارستان رسیدن که دکتر گفت سریع باید جراحی بشه ته به جای جین امضا کرد و بردن تا عملش کنن . ته هر چی زنگ زنگ میزد جین در دسترس نبود که جین رو دیدم و گفتم
ات: آه زنگ نزن اینجاست .
جین با گریه این جا بود و نفس میزد
- ۸.۰k
- ۱۶ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط