ردپای هزارساله part 1
"اگه تاریخ قرار تکرار بشه، این دفعه نوبت منه"
شروع
Part 1
بخش اول: چیزی درون من زنده بود، از قبل...
باد ملایمی موهامو تکون میداد.
خورشید هنوز کامل طلوع نکرده بود، اما نور کمرنگش به اندازهای بود که بتونم جلوی پام رو ببینم.
قدمهام روی سنگفرشهای سرد کوچه، بیهدف بودن. نمیدونم کجا میرفتم. فقط… باید میرفتم. انگار یه چیزی صدام میکرد.
اما هیچکس نبود.
همه چیز آروم بود.
زیادی آروم.
جوری که انگار این لحظه، هزار بار تکرار شده…
تو هزار سال… تو هزار دنیا.
یه حس عجیب توی قفسهی سینهم بود.
انگار دلم برای چیزی تنگ شده بود…
اما نه برای کسی که میشناختم…
نه برای جایی که دیده بودم…
برای چیزی که قبلاً… شاید… زیسته بودم.
دستم ناخودآگاه رفت سمت گردنم.
نبود.
هیچی نبود.
ولی حس لمس یه گردنبند طلایی، هنوز روی پوستم مونده بود.
حسی که نمیتونم ازش فرار کنم…
انگار این بدن، تازه نیست.
انگار من، تازه نیستم.
صدایی از پشت سرم، با تُن مردونه و یخزدهای گفت:
«نایا؟»
خشکم زد.
همهی تنم یخ کرد.
نفسهام بند اومد.
پاهام سست شدن.
اون اسم…
اون اسم لعنتی…
هیچکس توی این دنیا منو نایا صدا نمیزنه.
من حتی این اسم رو نمیشناسم…
اما قلبم میشناسه.
قلبم از شنیدنش جا خورد…
انگار هزار سال پیش، این اسم، مال من بود.
صدا نزدیکتر شد.
نفسهام سنگین شدن.
و توی ذهنم فقط یه فکر میچرخید:
«من قبلاً اینجا بودم… درست همینجا. با همین نور. با همین ترس.»
«دوباره شروع شد…»
مرسی از نگاه زیباتون 💓
#رمان_جدید #ردپای_هزار_ساله #تناسخ #درام_تخیلی #غزل_مینویسه
شروع
Part 1
بخش اول: چیزی درون من زنده بود، از قبل...
باد ملایمی موهامو تکون میداد.
خورشید هنوز کامل طلوع نکرده بود، اما نور کمرنگش به اندازهای بود که بتونم جلوی پام رو ببینم.
قدمهام روی سنگفرشهای سرد کوچه، بیهدف بودن. نمیدونم کجا میرفتم. فقط… باید میرفتم. انگار یه چیزی صدام میکرد.
اما هیچکس نبود.
همه چیز آروم بود.
زیادی آروم.
جوری که انگار این لحظه، هزار بار تکرار شده…
تو هزار سال… تو هزار دنیا.
یه حس عجیب توی قفسهی سینهم بود.
انگار دلم برای چیزی تنگ شده بود…
اما نه برای کسی که میشناختم…
نه برای جایی که دیده بودم…
برای چیزی که قبلاً… شاید… زیسته بودم.
دستم ناخودآگاه رفت سمت گردنم.
نبود.
هیچی نبود.
ولی حس لمس یه گردنبند طلایی، هنوز روی پوستم مونده بود.
حسی که نمیتونم ازش فرار کنم…
انگار این بدن، تازه نیست.
انگار من، تازه نیستم.
صدایی از پشت سرم، با تُن مردونه و یخزدهای گفت:
«نایا؟»
خشکم زد.
همهی تنم یخ کرد.
نفسهام بند اومد.
پاهام سست شدن.
اون اسم…
اون اسم لعنتی…
هیچکس توی این دنیا منو نایا صدا نمیزنه.
من حتی این اسم رو نمیشناسم…
اما قلبم میشناسه.
قلبم از شنیدنش جا خورد…
انگار هزار سال پیش، این اسم، مال من بود.
صدا نزدیکتر شد.
نفسهام سنگین شدن.
و توی ذهنم فقط یه فکر میچرخید:
«من قبلاً اینجا بودم… درست همینجا. با همین نور. با همین ترس.»
«دوباره شروع شد…»
مرسی از نگاه زیباتون 💓
#رمان_جدید #ردپای_هزار_ساله #تناسخ #درام_تخیلی #غزل_مینویسه
- ۱.۰k
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط