با تعجب گفتم: خب بله، چطور مگه؟!

با تعجب گفتم: خب بله، چطور مگه؟!
گفت: من قب ًال تو بازار سلطانی مغازه داشتم. این آقا ابراهیم دو روز در هفته
َسر بازار میایستاد. یه کوله باربری هم میانداخت روی دوشش و بار میبرد.
یه روز بهش گفتم: اسم شما چیه؟
گفت: من رو یداهلل صدا کنید!
گذشت تا چند وقت بعد یکی از دوستانم آمده بود بازار، تا ایشون رو دید
با تعجب گفت: این آقا رو میشناسی!؟
گفتم: نه، چطور مگه!
گفت: ایشــون قهرمان والیبال وکشــتیه، آدم خیلی باتقوائیه، برای شکستن
نفسش این کارها رو میکنه. این رو هم برات بگم که آدم خیلی بزرگیه! بعد
از آن ماجرا دیگه ایشون رو ندیدم!
صحبتهای آن آقا خیلی من رو به فکر فرو برد. این ماجرا خیلی برای من
عجیب بود. اینطور مبارزه کردن با نفس اص ًال با عقل جور در نمیآمد
٭٭٭
مدتی بعد یکی از دوستان قدیم را دیدم. در مورد کارهای ابراهیم صحبت
میکردیم. ایشان گفت: قبل از انقالب. یک روز ظهر آقا ابرام آمد دنبال ما.
من و برادرم و دو نفر دیگر را برد چلوکبابی، بهترین غذا و ســاالد و نوشابه
را سفارش داد.
خیلی خوشــمزه بود. تا آن موقع چنین غذائی نخورده بودم. بعد از غذا آقا
ابراهیم گفت: چطور بود؟
گفتم: خیلی عالی بود. دستت درد نکنه، گفت: امروز صبح تا حاال توی بازار
باربری کردم. خوشمزگی این غذا به خاطر زحمتیه که برای پولش کشیدم!!
دیدگاه ها (۲)

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره.و...p22 ویو ات وقتی ماجرا رو...

به درخواست دوستان معرفی کتاب داریم 📚کتاب آقا مجتبی از انتشار...

پارت ۲

scenario #سناریو وقتی رژیم گرفتی و فشارت میوفته بیهوش میشی (...

قسمت ۹ چند هفته‌ای از اون ماجرا گذشت. رابطه بین جونگ‌کوک و «...

پارت ٨:با بالا تنه برهنه جلوم وایستاد بدن عضله ای داشت واقعا...

تکاپو پارت 103:با الیزابت میرم... 🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍بعد از اتفاق دفت...

𝑺𝒕𝒂𝒚 𝒊𝒏 𝒎𝒚 𝒂𝒓𝒎𝒔 𝑷𝒂𝒓𝒕: ...

پارت سوم — یک روز معمولیسوآ از وقتی یورا را با خودش برده بود...

پارت ۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط