{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تهیونگ روی مبل نشسته بود که ناگهان نگاهش روی مچ خالی‌اش ا

تهیونگ روی مبل نشسته بود که ناگهان نگاهش روی مچ خالی‌اش افتاد. ساعتش، همان ساعت همیشگی‌اش که هیچ‌وقت از دستش جدا نمی‌کرد… جا مانده بود. اخم کوتاهی روی پیشانی‌اش نشست.

بدون معطلی از جا بلند شد و به سمت پله‌ها رفت. قدم‌هایش آرام ولی محکم روی راهرو پیچیدند، تا جایی که مقابل در اتاق تو ایستاد. برای لحظه‌ای دستش روی دستگیره ماند، مکثی کوتاه، بعد در را بی‌صدا باز کرد.

تهیونگ وارد اتاق شد. نور کم چراغ، صورتت را نیمه‌پنهان کرده بود؛ هنوز جمع شده بودی، زانوهایت به سینه‌ات چسبیده بود. نگاه سردش لحظه‌ای رویت ایستاد، اما بی‌هیچ تردیدی به سمت میز رفت و ساعتش را برداشت.

وقتی خواست برگردد، مکثی کوتاه کرد. این‌بار نگاهش مستقیم رویت نشست. صدایش آرام بود اما تهی با همان سردی همیشگی:

«برو حموم.»

کلماتش مثل دستوری ساده و بی‌اهمیت از دهانش افتادند، انگار چیزی بیشتر از شستن تن زخمی‌ات در ذهنش نبود. نه دلسوزی، نه توجهی. فقط فرمانی خشک.

بعد از گفتن آن، بدون اینکه منتظر پاسخی بماند، ساعت را بست و قدم‌هایش را به سمت در برد. در را آرام پشت سرش بست، و تو دوباره در اتاق تنها ماندی؛ با صدای لرزان نفس‌هایت و تلخی آن دستور.

کلمات تهیونگ هنوز مثل پژواکی سرد توی سرت می‌چرخید:
«برو حموم.»

بدنت جمع‌تر شد. درد در شکمت می‌پیچید، مثل حلقه‌ای از آتش که مدام تنگ‌تر می‌شد. چشم‌هایت را بستی، امید داشتی شاید خودش برود و فراموشت کند. اما می‌دانستی تهیونگ کسی نبود که دستوراتش بی‌جواب بماند.

به سختی از تخت پایین آمدی. پاهایت می‌لرزید، زمین زیر پایت ناامن و سنگین بود. هر قدم، مثل فرو رفتن چاقویی در پهلوهایت بود. دستت را به دیوار گرفتی و آهسته خودت را تا در حمام کشاندی.

چراغ حمام را روشن کردی؛ نور سفید و بی‌روح چشم‌هایت را زد. مقابل آینه ایستادی. تصویرت در شیشه تار و خسته بود، موها به‌هم‌ریخته، چشم‌ها سرخ و پف‌کرده. برای لحظه‌ای به خودت نگاه کردی… انگار کسی که می‌دیدی دیگر تو نبودی.

شیر آب را باز کردی. بخار کم‌کم فضای کوچک را پر کرد. لباس‌هایت را با دستانی لرزان درآوردی. هر حرکت، زبانه‌ی تازه‌ای از درد در بدنت بیدار می‌کرد. دندان‌هایت را روی هم فشار دادی، لب‌هایت را گزیدی تا صدایی از گلویت بیرون نزند.

زیر دوش ایستادی. آب گرم روی تنت ریخت و سوزش زخم‌های ناپیدا را شعله‌ورتر کرد. اشک‌ها با قطرات آب در هم آمیختند، و تو آرام، بی‌صدا گریستی…
دیدگاه ها (۶)

جنگل نفرین شده پارت ۲

#تاج_و_طوفانپارت ۲۱۵: چیزی که از تاج هم باارزش‌ترهاتاق هنوز ...

معاملهp24جونگ‌کوک چند لحظه ساکت ماند. هنوز بی‌جان روی دست‌ها...

ادامه پارت ۱تهیونگ سرش رو به نشونه تأیید تکون داد. «آره. چون...

(#قرمز_ممنوع ❤️#part¹⁹﴿ویو ات﴾سنگینی عجیبی روی پلک‌هایم حس م...

پارت ۴۵ نور صبح از لای پرده افتاده بود روی صورت تهیونگ.آروم ...

......//برده ی زیبا//.......

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت🖤 پارت ۵ | «اولین دردسر جیا» 😂 ب...

فیک:بابای سخت گیر من " part 13[ماشین جلوی عمارت توقف کرد. سو...

تک پارتی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط