{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۲۱۵: چیزی که از تاج هم باارزش‌تره
اتاق هنوز در سکوت سنگینی فرو رفته بود.
پادشاه و ملکه هنوز با ناباوری به برگه روی میز نگاه می‌کردند.
مهر سلطنتی روی کاغذ خشک شده بود.
همه چیز تمام شده بود.
جونگ‌کوک دیگر ولیعهد نبود.
پادشاه با صدایی پر از خشم گفت:
_ تو با یک امضا… آینده‌ این کشور رو نابود کردی!
جونگ‌کوک آرام جواب داد:
_ نه.
چند قدم جلو آمد.
_ فقط آینده‌ای رو که خودم نمی‌خواستم، تموم کردم.
ملکه با عصبانیت گفت:
_ تو حتی نمی‌فهمی چیو از دست دادی!
جونگ‌کوک لحظه‌ای سکوت کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
_ می‌فهمم.
نگاهش آرام به سمت سوآ رفت.
سوآ هنوز همان‌جا ایستاده بود.
چشم‌هایش خیس شده بود.
جونگ‌کوک چند قدم به سمتش برداشت.
هیچ‌کس چیزی نمی‌گفت.
حتی پادشاه هم ساکت شده بود.
جونگ‌کوک روبه‌روی سوآ ایستاد.
چند لحظه فقط به او نگاه کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
_ می‌دونی یه چیز بامزه چیه؟
سوآ با چشمان خیس نگاهش کرد.
جونگ‌کوک لبخند خیلی کوچکی زد.
_ همه فکر می‌کنن من بزرگ‌ترین چیز زندگیم رو از دست دادم.
کمی مکث کرد.
بعد خیلی آرام ادامه داد:
_ در حالی که…
دستش را آرام گرفت.
_ من تازه مهم‌ترین چیز زندگیم رو نگه داشتم.
اشک از گوشه چشم سوآ پایین آمد.
اتاق دوباره در سکوت فرو رفت.
پادشاه با ناباوری به آنها نگاه می‌کرد.
ملکه حرفی برای گفتن نداشت.
حتی یه‌جین هم ساکت شده بود.
جونگ‌کوک آرام دست سوآ را بالا آورد.
_ سوآ.
سوآ با صدایی لرزان گفت:
_ چی؟
جونگ‌کوک با همان لبخند آرام گفت:
_ حالا دیگه هیچ تاجی بین ما نیست.
سوآ دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد.
یک قدم جلو آمد…
و محکم جونگ‌کوک را بغل کرد.
جونگ‌کوک هم بدون تردید او را در آغوش گرفت.
درست وسط اتاق سلطنتی.
جایی که چند دقیقه قبل همه چیز درباره قدرت و تاج و تخت بود…
حالا فقط یک چیز مانده بود.
عشق.
تهیونگ آرام زیر لب گفت:
_ دیوونه‌ها…
اما لبخند کوچکی روی صورتش بود.
سوآ صورتش را در شانه جونگ‌کوک پنهان کرده بود و آرام گریه می‌کرد.
جونگ‌کوک خیلی آرام در گوشش گفت:
_ گفتم که…
سوآ کمی سرش را بالا آورد.
جونگ‌کوک ادامه داد:
_ به خاطر تو از تاج و تختم هم می‌گذرم.
سوآ با اشک خندید.
_ می‌دونم…
جونگ‌کوک با شیطنت آرام گفت:
_ ولی فکر نمی‌کردم واقعاً مجبور شم انجامش بدم.
سوآ با خنده‌ای اشکی به سینه‌اش زد.
و برای اولین بار بعد از تمام آن اتفاق‌ها…
فضای اتاق کمی گرم شد.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
دیدگاه ها (۹)

#تاج_و_طوفانپارت ۲۱۴: پایان تاجپادشاه با عصبانیت جلو آمد._ ج...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۱۳: وقتی صبر تمام می‌شوددر اتاق هنوز سنگین...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۵۳: آزمونی که هیچ‌کس انتظارش را نداشتچند ث...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۱۰: صبحِ دردسرنور صبح آرام از میان پرده‌ها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط