helf brother part78
برادر ناتنی پارت ۷۸
لباسمو عوض کردم، یه بلوز ساده و شلوار راحت. جلوی آینه یهکم به خودم نگاه کردم، هنوز لبخند از لبم نرفته بود. بوسهی اون لحظه، نگاهش، قلقلکها… انگار هنوز اثرشون روی پوستم مونده بود.
آروم از اتاق بیرون رفتم و از پلهها پایین اومدم. توی پذیرایی، جونگکوک روی مبل ولو شده بود و داشت با گوشی بازی میکرد. به محض دیدنم سرشو بالا آورد و خندید.
"اوه، ببین کی اومد! خانوم رئیس خوشاخلاق."
چشمغرهای رفتم سمتش و گفتم:
"فقط حواستو جمع کن دوباره قلقلک نشی."
"اوه نه! رحم کن!" گفت و خودش رو جمع کرد.
داشتیم میخندیدیم که صدای مامانش اومد از سمت آشپزخونه:
"چرا اینقدر زود بیدار شدین؟ صدای خندهتون تا اتاق ما میاومد."
یه لحظه هر دو ساکت شدیم. من لبخندمو قورت دادم و سریع رفتم سمت میز.
"آ… من بیدار شدم، گفتم بیام کمک کنم."
جونگکوکم سریع ادامه داد:
"منم چون صدای پاشو شنیدم، بیدار شدم. چیز خاصی نبود."
مامانش اومد بیرون، یه نگاهی بین ما انداخت. اون نگاههایی که انگار همهچی رو میفهمه… ولی هنوز چیزی نمیگه.
"خب… فقط حواستون باشه. پدرش خستهست، نمیخوام با سر و صداتون اذیت شه."
"چشم." هر دو با هم گفتیم و سریع رفتیم سراغ چیدن میز.
جونگکوک زیر لب آروم گفت:
"یه روز دیگه هم رد شد، بدون اینکه لو بریم."
منم آهسته گفتم:
"فعلاً… ولی نگاه مامانت خیلی مشکوک بود."
"بیخیال، با همیم. حتی اگه بفهمن…"
نگاهش کردم. "جونگکوک—"
"شوخی کردم!" خندید و یه لقمه نون پرت کرد سمتم.
"ولی جدی… میگذره. فقط امروزو داشته باشیم."
نگاهش آرومم کرد. شاید واقعاً فقط امروز مهم بود.
لباسمو عوض کردم، یه بلوز ساده و شلوار راحت. جلوی آینه یهکم به خودم نگاه کردم، هنوز لبخند از لبم نرفته بود. بوسهی اون لحظه، نگاهش، قلقلکها… انگار هنوز اثرشون روی پوستم مونده بود.
آروم از اتاق بیرون رفتم و از پلهها پایین اومدم. توی پذیرایی، جونگکوک روی مبل ولو شده بود و داشت با گوشی بازی میکرد. به محض دیدنم سرشو بالا آورد و خندید.
"اوه، ببین کی اومد! خانوم رئیس خوشاخلاق."
چشمغرهای رفتم سمتش و گفتم:
"فقط حواستو جمع کن دوباره قلقلک نشی."
"اوه نه! رحم کن!" گفت و خودش رو جمع کرد.
داشتیم میخندیدیم که صدای مامانش اومد از سمت آشپزخونه:
"چرا اینقدر زود بیدار شدین؟ صدای خندهتون تا اتاق ما میاومد."
یه لحظه هر دو ساکت شدیم. من لبخندمو قورت دادم و سریع رفتم سمت میز.
"آ… من بیدار شدم، گفتم بیام کمک کنم."
جونگکوکم سریع ادامه داد:
"منم چون صدای پاشو شنیدم، بیدار شدم. چیز خاصی نبود."
مامانش اومد بیرون، یه نگاهی بین ما انداخت. اون نگاههایی که انگار همهچی رو میفهمه… ولی هنوز چیزی نمیگه.
"خب… فقط حواستون باشه. پدرش خستهست، نمیخوام با سر و صداتون اذیت شه."
"چشم." هر دو با هم گفتیم و سریع رفتیم سراغ چیدن میز.
جونگکوک زیر لب آروم گفت:
"یه روز دیگه هم رد شد، بدون اینکه لو بریم."
منم آهسته گفتم:
"فعلاً… ولی نگاه مامانت خیلی مشکوک بود."
"بیخیال، با همیم. حتی اگه بفهمن…"
نگاهش کردم. "جونگکوک—"
"شوخی کردم!" خندید و یه لقمه نون پرت کرد سمتم.
"ولی جدی… میگذره. فقط امروزو داشته باشیم."
نگاهش آرومم کرد. شاید واقعاً فقط امروز مهم بود.
- ۸.۴k
- ۰۸ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط