پادشاه عذاب.. Part 4
شوگا: ببخشید من نیاز به یه کاغذ خودکار دارم.. میخوام یه نامه برای بچه هام بنویسم ولی قول بده نامه رو سالم برسونی بهشون تو نامه مینویسم که هواتو داشته باشن
سرباز: باشه.یکم بمون برات جورش میکنم
سرباز بعد از اتمام حرفش از سلول خارج شد
سرم بشدت درد میکرد از الان حکم خودمو میدونم و از هیچی نمیترسم
شوگا: عزیزم بالاخره دارم میام پیشت (لبخند)
سرباز: اقا اینم کاغذ خودکارتون. فقط زودباشین شنیدم پروندتون رو سریع فرستادن برای بازرسی میخوان ببرنتون تو بند های اصلی
شوگا: مرسی
شروع کردم به نوشتن نامه
بعد از نیم ساعت تمام چیز های لازم رو توی نامه نوشتم و نامه رو تحویل سرباز دادم
سرباز از اتاق خارج شد ولی کمی نگذشت که برگشت
سربازـ:اقا دستور دادن شما رو ببرم بند اصلی
شوگا: انقدر زود؟ عنوز نیومدم که
سرباز: دیگه دستور دادن
شوگا: باشه بریم صبش
به طرف بند اصلی رفتم و با هم بندیام اشنا شدم
نزیدیکای غروب بود تصمیم گرفتم برم یه دوش بگیرم حولم رو از تو کمد در اوردم و به طرف حموم رفتم چشمام رو بستمو رفتم زیر اب داغ
بعد از چند دقیقه ارامش سریع موهامو شستم و از حموم خارج شدم لباسام رو پوشیدم وقتی خواستم از حموم خارج شم در بسته شدش
شوگا: هی درو برا چی میبندی میخوام برم بیرون
با زدن این حرف صدایی از پشت سرم توجهم رو جلب کرد
&: چطوری رفیق قدیمی
شوگا: کیم تهیونگ؟
&: فکر نمیکردی دیگه کسی از خاندان بزرگم باقی مونده باشه نه؟(خنده)
شوگا: خاب چی میخوای عوضی
تهیونگ: انتقام خانوادم رو
شوگا: چی
تهیونگ: از بچگی ازت بدم میومد
همیشه خانوادم خوب بودن درس تورو میزدن تو سرم بعدشم که باعث شدی من به هیم سوک نرسم بعدشم خانوادم رو کشتی
شوگا: هی هی ببین درسته درسم بهتر بود ولی من همیشه تو درسا کمکت میکردم
دوم هیم سوک خودش منو انتخاب کرد
سوم خانوادت سر من کلاه گذاشتن باعث شدن تو دردسر بیوفتم
تهیونگ:ممکنه بخاطر خانوادم و اذییت هایی که تو مدرسه شدم ببخشمت ولی سر مین سوک نهههههه تو میدونی من خیلی عاشقش بودم حالا هم باهات حرفی ندارم. خداحافظ هیم سونگی
با گفته این کلمه تیکه شیشه ای که توی دستش بود رو با شدتت زیاد به سر شوگا زد
بعد از ضربه که به سرم خورد همه چیز تاریک شد صدا هارو به خوبی نمیشنیدم
~: شوگا. پیشی کوچولوم
اروم چشمام رو باز کردم و با دیدن کسی که روبه روم ایستاده بود شکه شدم
شوگا: چی.. هیم سوک
با سرعت از سر جام بلند شدم و به طرفش رفتم و بغلش کردم
شوگا: میدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود
هیم سوک: منم عزیزم بهتر بریم دیگه
شوگا: کجا.؟ من فعلا مجبورم تو زندان بمونم
هیم سوک: شوگا اونجا رو نگاه کن
به پشت سرم نگاه کردم
شوگا: اینکه اینکه منم
هیم سوک: اره عزیزم تو الان اومدی پیش من
شوگا: چیی
شرط
لایک 20
کامنت15
سرباز: باشه.یکم بمون برات جورش میکنم
سرباز بعد از اتمام حرفش از سلول خارج شد
سرم بشدت درد میکرد از الان حکم خودمو میدونم و از هیچی نمیترسم
شوگا: عزیزم بالاخره دارم میام پیشت (لبخند)
سرباز: اقا اینم کاغذ خودکارتون. فقط زودباشین شنیدم پروندتون رو سریع فرستادن برای بازرسی میخوان ببرنتون تو بند های اصلی
شوگا: مرسی
شروع کردم به نوشتن نامه
بعد از نیم ساعت تمام چیز های لازم رو توی نامه نوشتم و نامه رو تحویل سرباز دادم
سرباز از اتاق خارج شد ولی کمی نگذشت که برگشت
سربازـ:اقا دستور دادن شما رو ببرم بند اصلی
شوگا: انقدر زود؟ عنوز نیومدم که
سرباز: دیگه دستور دادن
شوگا: باشه بریم صبش
به طرف بند اصلی رفتم و با هم بندیام اشنا شدم
نزیدیکای غروب بود تصمیم گرفتم برم یه دوش بگیرم حولم رو از تو کمد در اوردم و به طرف حموم رفتم چشمام رو بستمو رفتم زیر اب داغ
بعد از چند دقیقه ارامش سریع موهامو شستم و از حموم خارج شدم لباسام رو پوشیدم وقتی خواستم از حموم خارج شم در بسته شدش
شوگا: هی درو برا چی میبندی میخوام برم بیرون
با زدن این حرف صدایی از پشت سرم توجهم رو جلب کرد
&: چطوری رفیق قدیمی
شوگا: کیم تهیونگ؟
&: فکر نمیکردی دیگه کسی از خاندان بزرگم باقی مونده باشه نه؟(خنده)
شوگا: خاب چی میخوای عوضی
تهیونگ: انتقام خانوادم رو
شوگا: چی
تهیونگ: از بچگی ازت بدم میومد
همیشه خانوادم خوب بودن درس تورو میزدن تو سرم بعدشم که باعث شدی من به هیم سوک نرسم بعدشم خانوادم رو کشتی
شوگا: هی هی ببین درسته درسم بهتر بود ولی من همیشه تو درسا کمکت میکردم
دوم هیم سوک خودش منو انتخاب کرد
سوم خانوادت سر من کلاه گذاشتن باعث شدن تو دردسر بیوفتم
تهیونگ:ممکنه بخاطر خانوادم و اذییت هایی که تو مدرسه شدم ببخشمت ولی سر مین سوک نهههههه تو میدونی من خیلی عاشقش بودم حالا هم باهات حرفی ندارم. خداحافظ هیم سونگی
با گفته این کلمه تیکه شیشه ای که توی دستش بود رو با شدتت زیاد به سر شوگا زد
بعد از ضربه که به سرم خورد همه چیز تاریک شد صدا هارو به خوبی نمیشنیدم
~: شوگا. پیشی کوچولوم
اروم چشمام رو باز کردم و با دیدن کسی که روبه روم ایستاده بود شکه شدم
شوگا: چی.. هیم سوک
با سرعت از سر جام بلند شدم و به طرفش رفتم و بغلش کردم
شوگا: میدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود
هیم سوک: منم عزیزم بهتر بریم دیگه
شوگا: کجا.؟ من فعلا مجبورم تو زندان بمونم
هیم سوک: شوگا اونجا رو نگاه کن
به پشت سرم نگاه کردم
شوگا: اینکه اینکه منم
هیم سوک: اره عزیزم تو الان اومدی پیش من
شوگا: چیی
شرط
لایک 20
کامنت15
- ۳.۴k
- ۱۸ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط