پارت ۱
پارت ۱
ویو ا.ت
موهام رو با کلیپس قهوه ای رنگم بستم و شروع کردم به چیدن میز صبحانه
خونه کمی ساکت بود ،
شاید چون هنوز پدر و پسر خونه از خواب بیدار نشده بودن
محتویات میز شامل نون تست ، کره ی بادوم زمینی ، موز و دو فنجون برای قهوه ی من و یونگی بود
در حال ریختن قهوه داخل فنجون ها بودم که با صدای قدم های فردی سرم رو برگردوندم
یونگی بود که با قیافه ای خواب آلود و موهای به هم ریخته وارد اشپزخونه شد
ا.ت : صبح بخیر عزیزم
یونگی : هوم ، صبح بخیر
صداش هنوز خواب آلود بود
رفت و روی صندلیه میز نشست
ا.ت : وو سوک هنوز بیدار نشده ؟
همینکه جملم تموم شد
جسم کوچیکی وارد اشپزخونه شد
وو سوک بود
با دیدن قیافش خنده ای کردم
هنوز چشمام داخل خواب بود و داشت چشمام رو میمالوند
سمتش رفتم و بغلش کردم
دستاش رو دور گردنم انداخت و خودش رو داخل بغلم رها کرد
وو سوک : مامان گرسنمه
لبخند بزرگی زدم
ا.ت : بیا صبحانه بخوریم عزیزم
بلند شدم و دستای کوچیکش رو داخل دستم گرفتم و سمت میز رفتیم
پشت میز نشستیم
نگاهی به قیافه ی یونگی انداختم
چهرش آروم بود اما کمی اخم بین ابروهاش دیده میشد
چند دقیقه ای گذشته بود و در سکوت در حال خوردن صبحانه بودیم
وو سوک با ذوق شروع کرد به صحبت کردن
وو سوک : مامان میشه امروز بریم پارک ؟ ( لحن بلند و ذوقی )
ا.ت : باشه عزیزم ( لبخند )
ا.ت : یونگی نظر تو چیه ؟
یونگی بدون بلند کردن سرش گفت
یونگی : باشه میریم
وو سوک با خوشحالی دستاش رو به هم زد و ذوق زده گفت : هورا
بعد از صبحانه در حال جمع کردن میز بودم
یونگی و وو سوک هنوز نشسته بودن
وو سوک : مامان
ا.ت : بله عزیزم ؟
وو سوک : میخوای برای درست کردن نهار کمکت کنم ؟
خنده ی آرومی کردم و سمتش رفتم
ا.ت : عزیزم تو هنوز کوچولویی
اخمی کرد با حالت کیوتی گفت
وو سوک : نه من دیگه بزرگ شدم ، ۸ سالمه
خنده ای به رفتارش کردم و گفتم : بله شما دیگه پسر بزرگ منی ، ولی آشپزی یکم زوده برات ، باشه ؟
وو سوک : باشه ( لبخند )
ا.ت : اما میتونی اتاقت رو مرتب کنی
وو سوک : باشه ( ذوق )
به سمت اتاقش دوید
نگاهم رو به یونگی دادم
داشت نگاهمون میکرد
ا.ت : یونگی میشه بیای کمکم ؟
یونگی : اما تو همین حالا به وو سوک گفتی که لازم نیست کمکت کنه ولی الان میخوای من کمکت کنم ؟
ا.ت : یونگی وو سوک هنوز بچست
چیزی نگفت و سرش رو پایین انداخت
ا.ت : چیزی شده ؟
یونگی : نه
ا.ت : پس میای کمکم ؟
یونگی : اره اره
فلش بک به عصر
قدم زنان در حال رفتن به پارکی بودیم که وو سوک از صبح راجبش صحبت میکرد
با رسیدن به ورودیه پارک وو سوک ذوق زده به طرف ما برگشت
وو سوک : مامان نگاه کن چقدر بزرگه
ا.ت : آره عزیزم خیلی بزرگه ( لبخند )
وو سوک زودتر ما وارد پارک شد و شروع کرد به دویدن
ا.ت : وو سوک مراقب باش نیفتی ( بلند )
وو سوک : باشه مامان ( بلند )
جایی برای نشستن پیدا کردیم و وو سوک کمی دورتر از ما مشغول بازی بود
یونگی : چرا باهات اینقدر خوبه ؟
از سوال ناگهانی یونگی تعجب کردم و سرم رو سمتش برگردوندم
ا.ت : منظورت چیه ؟
یونگی : اون مدام میاد پیش تو ، با تو بیشتر از من صحبت میکنه ، خواسته هاشو به تو میگه ، و تو به اون خیلی اهمیت میدی
چند لحظه خیره شدم به یونگی
ا.ت : عزیزم این یه چیز عادیه که بچه ها با مادرشون صمیمی تر باشن ، میدونی منظورم چیه ؟ آخه بیشتر روز من پیششم و تو کمتر خونه ای ، و در مورد اهمیت دادن هم که اون پسرمه نمیتونم که بهش اهمیت ندم
یونگی : من نمیگم اهمیت نده
ا.ت : پس منظورت چیه ؟
یونگی : منظورم اینه که به اون بیشتر از من اهمیت میدی ( آروم )
ا.ت : چی ؟ ( خنده )
یونگی : چرا میخندی ؟
ا.ت : وایسا تو الان به پسر خودت حسودیت شد ؟ ( خنده )
از خجالت دستش رو گذاشت روی صورتش و گفت : نخند
ادامه دارد ...
ویو ا.ت
موهام رو با کلیپس قهوه ای رنگم بستم و شروع کردم به چیدن میز صبحانه
خونه کمی ساکت بود ،
شاید چون هنوز پدر و پسر خونه از خواب بیدار نشده بودن
محتویات میز شامل نون تست ، کره ی بادوم زمینی ، موز و دو فنجون برای قهوه ی من و یونگی بود
در حال ریختن قهوه داخل فنجون ها بودم که با صدای قدم های فردی سرم رو برگردوندم
یونگی بود که با قیافه ای خواب آلود و موهای به هم ریخته وارد اشپزخونه شد
ا.ت : صبح بخیر عزیزم
یونگی : هوم ، صبح بخیر
صداش هنوز خواب آلود بود
رفت و روی صندلیه میز نشست
ا.ت : وو سوک هنوز بیدار نشده ؟
همینکه جملم تموم شد
جسم کوچیکی وارد اشپزخونه شد
وو سوک بود
با دیدن قیافش خنده ای کردم
هنوز چشمام داخل خواب بود و داشت چشمام رو میمالوند
سمتش رفتم و بغلش کردم
دستاش رو دور گردنم انداخت و خودش رو داخل بغلم رها کرد
وو سوک : مامان گرسنمه
لبخند بزرگی زدم
ا.ت : بیا صبحانه بخوریم عزیزم
بلند شدم و دستای کوچیکش رو داخل دستم گرفتم و سمت میز رفتیم
پشت میز نشستیم
نگاهی به قیافه ی یونگی انداختم
چهرش آروم بود اما کمی اخم بین ابروهاش دیده میشد
چند دقیقه ای گذشته بود و در سکوت در حال خوردن صبحانه بودیم
وو سوک با ذوق شروع کرد به صحبت کردن
وو سوک : مامان میشه امروز بریم پارک ؟ ( لحن بلند و ذوقی )
ا.ت : باشه عزیزم ( لبخند )
ا.ت : یونگی نظر تو چیه ؟
یونگی بدون بلند کردن سرش گفت
یونگی : باشه میریم
وو سوک با خوشحالی دستاش رو به هم زد و ذوق زده گفت : هورا
بعد از صبحانه در حال جمع کردن میز بودم
یونگی و وو سوک هنوز نشسته بودن
وو سوک : مامان
ا.ت : بله عزیزم ؟
وو سوک : میخوای برای درست کردن نهار کمکت کنم ؟
خنده ی آرومی کردم و سمتش رفتم
ا.ت : عزیزم تو هنوز کوچولویی
اخمی کرد با حالت کیوتی گفت
وو سوک : نه من دیگه بزرگ شدم ، ۸ سالمه
خنده ای به رفتارش کردم و گفتم : بله شما دیگه پسر بزرگ منی ، ولی آشپزی یکم زوده برات ، باشه ؟
وو سوک : باشه ( لبخند )
ا.ت : اما میتونی اتاقت رو مرتب کنی
وو سوک : باشه ( ذوق )
به سمت اتاقش دوید
نگاهم رو به یونگی دادم
داشت نگاهمون میکرد
ا.ت : یونگی میشه بیای کمکم ؟
یونگی : اما تو همین حالا به وو سوک گفتی که لازم نیست کمکت کنه ولی الان میخوای من کمکت کنم ؟
ا.ت : یونگی وو سوک هنوز بچست
چیزی نگفت و سرش رو پایین انداخت
ا.ت : چیزی شده ؟
یونگی : نه
ا.ت : پس میای کمکم ؟
یونگی : اره اره
فلش بک به عصر
قدم زنان در حال رفتن به پارکی بودیم که وو سوک از صبح راجبش صحبت میکرد
با رسیدن به ورودیه پارک وو سوک ذوق زده به طرف ما برگشت
وو سوک : مامان نگاه کن چقدر بزرگه
ا.ت : آره عزیزم خیلی بزرگه ( لبخند )
وو سوک زودتر ما وارد پارک شد و شروع کرد به دویدن
ا.ت : وو سوک مراقب باش نیفتی ( بلند )
وو سوک : باشه مامان ( بلند )
جایی برای نشستن پیدا کردیم و وو سوک کمی دورتر از ما مشغول بازی بود
یونگی : چرا باهات اینقدر خوبه ؟
از سوال ناگهانی یونگی تعجب کردم و سرم رو سمتش برگردوندم
ا.ت : منظورت چیه ؟
یونگی : اون مدام میاد پیش تو ، با تو بیشتر از من صحبت میکنه ، خواسته هاشو به تو میگه ، و تو به اون خیلی اهمیت میدی
چند لحظه خیره شدم به یونگی
ا.ت : عزیزم این یه چیز عادیه که بچه ها با مادرشون صمیمی تر باشن ، میدونی منظورم چیه ؟ آخه بیشتر روز من پیششم و تو کمتر خونه ای ، و در مورد اهمیت دادن هم که اون پسرمه نمیتونم که بهش اهمیت ندم
یونگی : من نمیگم اهمیت نده
ا.ت : پس منظورت چیه ؟
یونگی : منظورم اینه که به اون بیشتر از من اهمیت میدی ( آروم )
ا.ت : چی ؟ ( خنده )
یونگی : چرا میخندی ؟
ا.ت : وایسا تو الان به پسر خودت حسودیت شد ؟ ( خنده )
از خجالت دستش رو گذاشت روی صورتش و گفت : نخند
ادامه دارد ...
- ۵.۱k
- ۰۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط