🍃✨✨

🍃✨✨
﷽
🖤
خواستم فاطمه را با قلمم بنویسم
قلم از دست رها شد...
به سر افتاد... شکست!
پخش شد خون قلم روی زمین
و بنوشت
رازِ مستور خدا
پشت در افتاد... شکست!
.
#فاطمیه #یازهرا #ام_ابیها
دیدگاه ها (۰)

تقدیم به مادر شهیدمون💔🖤🤍دیر آمدم دیر آمدم در داشت می‌سوختهیئ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p91آروم زمزمه کرد:«کی برمی‌گردم...؟ اصلا...

رضا پهلوی زیر آتش انتقاد اپوزیسیون

-روز خونینسرما تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود، اما تنم از حرا...

سایه‌های کلاغپارت سی‌ونهم | میان مرگ و زندگی«کاوهههههه...!»ج...

چند پارتی

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🖤🍒پارت چهاردهم: تاوانِ انتخابصدای پ...

#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚 𝗽𝗮𝗿𝘁 25صدای نفس کشیدنش شنیده شد{بدون ...

***### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**### **فصل دوم - ...

سایه ای در راهرو های نقره ای

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط