***
***
### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**
### **فصل دوم - پارت ۶:
صدای شلیکِ گلوله مثلِ صاعقه توی راهروی تاریک پیچید. زمان برای یک لحظه ایستاد.
قبل از اینکه حتی مغزم بتونه پردازش کنه گلوله قراره کجا بشینه، جیمین با یه حرکتِ برقآسا خودش رو جلو کشید تا سپرِ من بشه. صدای برخوردِ گلوله با بافت و لباس، و بعد... تنِ گرمِ جیمین که با سرعت روی زمین افتاد.
- «جیمینننن!»
جیغِ وحشتزدهای که کشیدم توی درودیوارِ راهرو گم شد. زانو زدم روی زمین و دستلرزونم رو گذاشتم روی سینهاش؛ جایی که خونِ گرمِ جیمین داشت از زیر پیراهنش بیرون میزد و زمین رو رنگی میکرد. قفسهی سینهاش به سختی بالا میاومد و چشمهای عسلیاش با نگاهی پر از درد، اما هنوز محکم، دوخته شده بود به صورتِ خیس از اشکم.
- «ا... ا/ت... فرار کن...» صدای بمش به خسخس افتاده بود.
قبل از اینکه بتونم حرفی بزنم، سایهی سنگین و مقتدرِ جونگکوک بالای سرم قرار گرفت. نگاهش به جیمین که غرق در خون روی زمین افتاده بود افتاد، اما توی اون چشمهای سیاهش ذرهای پشیمونی نبود؛ فقط خشمِ محض و مالکیتِ کورکننده بود.
با یه حرکتِ خشن بازوم رو گرفت و من رو از روی زمین کشید بالا:
- «بازی تموم شد، عروسکِ من. وقتِ برگشتن به خونهست!»
- «ولم کن! جونگکوک عوضی، داره میمیره! ولم کن!» با تمامِ وجود تقلا کردم و مشتهام رو به سینهاش کوبیدم، اما زورم بهش نمیرسید. اون مثلِ یه کوه آهنی من رو به سمتِ ماشینِ منتظر بیرون کشید.
در همین هین، وقتی جونگکوک داشت من رو هل میداد توی ماشین، صدای ترمزِ شدیدِ یک ماشینِ شاسیبلندِ ضدگلوله توی محوطه پیچید. درِ ماشین با شتاب باز شد و **نامجون** با اون ابهت و چهرهی سرد و خطرناکش پرید بیرون! اسلحه توی دستش بود و با قدمهای بلند خودش رو به درِ ورودی رسوند.
وقتی نامجون نگاهش به جیمینِ خونین روی زمین افتاد، رگِ گردنش برجسته شد و چشمهاش از خشم برق زد. اما قبل از اینکه بتونه کاری کنه، لیسا از درِ اضطراری بیرون دوید تا خودش رو به جیمین برسونه. نامجون که دید اوضاع کاملاً به هم ریخته و حضورِ لیسا ممکنه نقشههاش رو خراب کنه، با حرکتی سریع و غافلگیرکننده، مچِ دستِ لیسا رو محکم گرفت.
لیسا جیغی کشید: «هی! دستم رو ول کن، روانی! باید جیمین رو نجات بدم!»
اما نامجون با صدای بم و دستوریش، در حالی که لیسا رو به زور به سمتِ ماشینِ خودش میکشید، غرید:
- «هیچکس قرار نیست اینجا بمیره، ولی تو همراهِ منی!»
جونگکوک درِ ماشینِ خودش رو محکم بست، من رو هل داد صندلیِ عقب و خودش نشست پشتِ فرمان. ماشین با جیغِ لاستیکها راه افتاد و از اون مخمصه دور شد، در حالی که نامجون هم همزمان لیسا رو با زور سوار ماشینش کرد و توی تاریکیِ شب گم شدن...
### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**
### **فصل دوم - پارت ۶:
صدای شلیکِ گلوله مثلِ صاعقه توی راهروی تاریک پیچید. زمان برای یک لحظه ایستاد.
قبل از اینکه حتی مغزم بتونه پردازش کنه گلوله قراره کجا بشینه، جیمین با یه حرکتِ برقآسا خودش رو جلو کشید تا سپرِ من بشه. صدای برخوردِ گلوله با بافت و لباس، و بعد... تنِ گرمِ جیمین که با سرعت روی زمین افتاد.
- «جیمینننن!»
جیغِ وحشتزدهای که کشیدم توی درودیوارِ راهرو گم شد. زانو زدم روی زمین و دستلرزونم رو گذاشتم روی سینهاش؛ جایی که خونِ گرمِ جیمین داشت از زیر پیراهنش بیرون میزد و زمین رو رنگی میکرد. قفسهی سینهاش به سختی بالا میاومد و چشمهای عسلیاش با نگاهی پر از درد، اما هنوز محکم، دوخته شده بود به صورتِ خیس از اشکم.
- «ا... ا/ت... فرار کن...» صدای بمش به خسخس افتاده بود.
قبل از اینکه بتونم حرفی بزنم، سایهی سنگین و مقتدرِ جونگکوک بالای سرم قرار گرفت. نگاهش به جیمین که غرق در خون روی زمین افتاده بود افتاد، اما توی اون چشمهای سیاهش ذرهای پشیمونی نبود؛ فقط خشمِ محض و مالکیتِ کورکننده بود.
با یه حرکتِ خشن بازوم رو گرفت و من رو از روی زمین کشید بالا:
- «بازی تموم شد، عروسکِ من. وقتِ برگشتن به خونهست!»
- «ولم کن! جونگکوک عوضی، داره میمیره! ولم کن!» با تمامِ وجود تقلا کردم و مشتهام رو به سینهاش کوبیدم، اما زورم بهش نمیرسید. اون مثلِ یه کوه آهنی من رو به سمتِ ماشینِ منتظر بیرون کشید.
در همین هین، وقتی جونگکوک داشت من رو هل میداد توی ماشین، صدای ترمزِ شدیدِ یک ماشینِ شاسیبلندِ ضدگلوله توی محوطه پیچید. درِ ماشین با شتاب باز شد و **نامجون** با اون ابهت و چهرهی سرد و خطرناکش پرید بیرون! اسلحه توی دستش بود و با قدمهای بلند خودش رو به درِ ورودی رسوند.
وقتی نامجون نگاهش به جیمینِ خونین روی زمین افتاد، رگِ گردنش برجسته شد و چشمهاش از خشم برق زد. اما قبل از اینکه بتونه کاری کنه، لیسا از درِ اضطراری بیرون دوید تا خودش رو به جیمین برسونه. نامجون که دید اوضاع کاملاً به هم ریخته و حضورِ لیسا ممکنه نقشههاش رو خراب کنه، با حرکتی سریع و غافلگیرکننده، مچِ دستِ لیسا رو محکم گرفت.
لیسا جیغی کشید: «هی! دستم رو ول کن، روانی! باید جیمین رو نجات بدم!»
اما نامجون با صدای بم و دستوریش، در حالی که لیسا رو به زور به سمتِ ماشینِ خودش میکشید، غرید:
- «هیچکس قرار نیست اینجا بمیره، ولی تو همراهِ منی!»
جونگکوک درِ ماشینِ خودش رو محکم بست، من رو هل داد صندلیِ عقب و خودش نشست پشتِ فرمان. ماشین با جیغِ لاستیکها راه افتاد و از اون مخمصه دور شد، در حالی که نامجون هم همزمان لیسا رو با زور سوار ماشینش کرد و توی تاریکیِ شب گم شدن...
- ۱۷۲
- ۰۹ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط