{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🖤🍒

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🖤🍒
پارت چهاردهم: تاوانِ انتخاب
صدای پاره شدن طناب مثل یه تیغ تیز تو گوش همه‌مون پیچید. کوک با یه حرکتِ انتحاری، قبل از اینکه طنابِ دوم هم کامل ببره، تمام وزنش رو انداخت روی اهرم. قفلِ قرقره با صدای فلزیِ وحشتناکی جا افتاد.

یه نفر نجات پیدا کرد… ولی اون یکی…

بادِ شدیدی که روی پشت‌بوم می‌وزید، انگار داشت به ریشِ ما می‌خندید. کوک با چشماش، سراسیمه لبه‌ی پشت‌بوم رو چک کرد. طنابی که جینا بهش وصل بود، سفت شده بود و جینا… جینا فقط چند متر پایین‌تر از لبه‌ی پشت‌بوم، وحشت‌زده و در حالِ هق‌هق، آویزون مونده بود.

اما طنابِ تهیونگ…

کوک به اون سمت نگاه کرد. طنابِ تهیونگ پاره شده بود و حالا تهیونگ… تهیونگ نبود. فقط یه تیکه‌ی طنابِ ریش‌ریش شده و خونی داشت تو باد تکون می‌خورد.

— نه… نه… نه! — کوکِ همیشه مغرور، با یه فریادِ خونی که از عمقِ وجودش میومد، زانو زد. مشتش رو با چنان شدتی کوبید روی سطح فلزیِ پشت‌بوم که پوستِ بند انگشتاش باز شد و خون روی زمین پخش شد.

مرد ماسک‌دار با دیدن این صحنه، قهقهه‌ای بلند سر داد، جوری که صداش تو کلِ پشت‌بوم پیچید:

— انتخابِ سختی بود، نه؟ پادشاهِ خاندان جئون، بالاخره یه پادشاهی رو فدایِ امنیتِ ملکه کرد!

ات، که شوکِ این صحنه حتی از اون هم قوی‌تر بود، با چشمایی که انگار خون توشون دویده بود، تفنگش رو چرخوند سمتِ مرد ماسک‌دار. تمامِ لرزشِ دستش رو با قدرتِ خشمش کنترل کرد.

— تو… تو همین الان مُردی. — ات با صدایی که بیشتر شبیه صدایِ مرگ بود تا انسان، گفت.

مرد ماسک‌دار عقب‌عقب رفت و سمتِ لبه‌ی پشت‌بوم خیز برداشت. ات بدون معطلی ماشه رو کشید. صدایِ شلیکِ گلوله تو سکوتِ مرگبارِ پشت‌بوم طنین انداخت. مرد ماسک‌دار زخمی شد و روی زمین افتاد، ولی قبل از اینکه ات بتونه تیر خلاص رو بزنه، ریموتِ توی دستش رو به سمتِ پایینِ ساختمان پرتاب کرد و خودش با یه حرکتِ ماهرانه، از لبه‌ی ساختمون به پایین پرید!

سوهو سریع دوید سمت لبه:

— چتر نجات داشت! فرار کرد!

ات توجهی نکرد. اون فقط دوید سمتِ جینا و با کمکِ سوهو، جینا رو بالا کشیدند. جینا وقتی پاش به زمینِ صافِ پشت‌بوم رسید، خودش رو تو بغلِ ات انداخت و شروع کرد به جیغ زدن:

— تهیونگ… تهیونگ افتاد… دیدمش! دیدم که چطور تو تاریکی ناپدید شد…

کوک هنوز وسطِ پشت‌بوم، خشکش زده بود. باد موهای سیاه و بلندش رو بهم ریخته بود و اون خیره بود به خالیِ پشتِ لبه‌ی ساختمون. انگار روح از تنش پرواز کرده بود.

ات آروم رفت سمتش. دلش می‌خواست محکم بغلش کنه، ولی می‌دونست الان کوکِ وحشی‌منش و مغرورِ ما، به شفقت نیاز نداره؛ اون به انتقام نیاز داره. ات دستش رو گذاشت روی شونه‌ی کوک:

— کوک… باید بلند شی. اگه تهیونگ افتاده باشه، یعنی هنوز یه امیدی هست که نمرده باشه. اون می‌تونه روی دیواره‌های ساختمون فرود اومده باشه… یا حتی…

کوک سرش رو بلند کرد. چشمای قهوه‌ای تیره و جذابش، حالا سردتر از همیشه بود. اون نگاهی که همیشه توش یه شیطنتِ خاص بود، جای خودش رو به تاریکی مطلق داده بود. اون از جاش بلند شد، خاکِ روی لباسش رو تکوند و بدون اینکه به ات نگاه کنه، به سمتِ خروجیِ پشت‌بوم رفت.

قبل از اینکه بره، فقط یک جمله گفت که لرزه به اندامِ همه‌مون انداخت:

— از این لحظه به بعد، «سلطنتِ گل‌های سیاه» تموم شد. از الان، «سلطنتِ خون» شروع می‌شه. ات… سوهو… هر کسی که توی اون ماسکِ لعنتی بود رو پیدا کنید. پوستشون رو زنده زنده می‌کنم.

همون لحظه، صدایِ ویبره‌ی گوشیش بلند شد. یه پیام ناشناس:

«تهیونگ زنده‌ست… ولی اون دیگه برادرِ شما نیست. اون الان مالِ ماست.»

پایینِ پیام، یه عکس بود: تهیونگ، روی یه صندلی بسته شده بود، ولی چشماش… چشماش قرمزِ قرمز بود. انگار یه سرمِ خاص بهش تزریق کرده بودن!

ادامه دارد.....
بچه ها این رمان جنایی، اکشن و درام و عاشقانست....
قراره بهترین و جذاب ترین رمانی باشه که تاحالا خوندید... داخل پارتای بعد میفهمید دخترکام🎀✨🦢🍒🤏🏻
دیدگاه ها (۲)

همینه که هست...

پارت سیزدهم: انتخابِ سیاهآسانسورِ برج با صدای ناهنجاری تا طب...

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🍒🖤پارت هشتم: نفرینِ دودات با صدای خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط