پارت ۱
..سِه قَدم..
_______________________________________________________
2024,3,4[مارس،شنبه] ساعت16 و 31 دقیقه.
+ شمارشش از دستم در رفت برای بار نمیدونم چندم نگاهم رو به کاغذی که مشخص بود جنسش با کاغذای دیگه فرق داشت دادم.
نوشته چاپی بود..ولی چی باعث شده بود که انقدر پیچیده باشه؟! ...
چه مرگمه..اینجا پیچیده بودن بخشی از روتینه روزانه اس..مثل اون..
انگشتای کشیده ام طوری که انگار در حال نوازش گلبرگ های حساس ترین گل جهانم، زیر نوشته ها لغزید.
[نویسنده:لابد موهای دازای هم حساس ترین گل جهانه]
در واقع هیچ تماس پوستی ایجاد نمی شد نه حداقل با وجود دستکش های چرمی ام.
"「もし何かがあまりにも強力で、世界中で禁止されているのなら、それは超兵器に違いない。」"
"If something is so powerful that the world bans it, then it must be a super weapon."
«اگر چیزی آنقدر قدرتمند است که دنیا آن را ممنوع میکند، پس باید سلاحی فوقالعاده باشد.»
کلافه تکیه امو به صندلیم دادم،تیغه بینی امو فشار دادم. این وضعیت داشت آخرین ذره باقی مونده از صبر ته کشیده امو به چالش می کشید..چالش؟! چالش زندگی بزرگترین چالش بوده تا الان این در برابرش می تونه نقش آماتور رو ایفا کنه.
نخ سیگاری *sobranie بین انگشتام قرار دادم ولی لبامو لمس نکرد شاید از عمد.
روکش طلایی اش جلب توجه می کرد
شاید زیادی براق بود،حداقل در این محیط خاکستری.
غبار ریز سیگار روی برگه پرونده ریخت حرفای موری مثل ناقوس مرگ در سر ام پیچید؛...
این توصیفات اغراقه؟ اهمیتی نداره.
(فلش بکی کوتاه به یک ساعت قبل،15:29 مکان:برج مافیا،طبقه ۱۱۳ام،دفتر موری اوگای)
×" علاوه بر گزارش کار می خوام هنگام تحویل پرونده برگه ها مرتب و بدون خط خوردگی و تا شدگی ارائه و تحویل داده شوند"
انتظار دارم این ماموریت در تمیز ترین حالت ممکن انجام بشه.
مو حنایی سری تکون داد و طبق عادت همیشگی پس از تعظیم کوتاهی روانه شد به سوی دفتر کارش در طبقه ۵۴ام.
زمان حال :
پوزخندی زد که کم کم شکست و به قهقه ای تبدیل شد مانند خراشیدن ناخون روی شیشه در فضای نسبتا بزرگ دفتر کار امون پیچید.شایدم دفتر ام..
کام عمیقی از سیگار میان لبانش گرفت .. حتی نفهمید کی به لبانش رسید و سیگار به ته فیلتر رسید .
زیرچشمی بی تفاوت به برگه اولیه که حالا گوشه اش سوخته بود ..جای سوختگی مانند جای دندان موش خودنمایی می کرد.
+ "قیافه موری دیدنیه، موقع تحویل مدارک تچ..مردک وسواسی"
آخرین جرقه های فیلتر سیگار سوخته رو با فشاری روی سطح شیشه جا سیگاری کریستالی که حالا با فیلتر سیگار های نصفه تزئین شده بود، خاموش کردم. بلند شدنم مصادف با کوفتگیه ستون مهره هام شد
بدنمو کش دادم
عضلات ام کش اومد.
و این حس که انگار یه کوه رو جابه جا کردم کمتر شد.
کلیک..صدای کلید برق و تاریکی مثل مه غلیظی از جنس سکوت اتاق رو در بر گرفت اتاقی که زمانی به مکان دراماهای روزانه معروف بود
اکنون خالی از هرگونه نشانه حیاتی ...
پرونده دیگه روی میز نبود بلکه در دستان مشت شده ام بود.
از من نپرسید؛
راجب سکوت ام،راجب لرزش نوک انگشتام،راجب چشمای خیسم که خالی از اشک بود..
چه شاعرانه برای یه مدیر اجرایی بی رحم زیادی شبیه فیلم شد وقتشه وارد واقعیت بشیم.
تق تق.. صدای پاشنه کفش هایی که متعلق به هیچکدوم از اعضای مافیا نبود.
وقتی مدت زیادی در مافیا زندگی کنی تشخیص دادن نحوه راه رفتن اعضا خیلی سخت نیست
محکم.
بین هر قدم یک ثانیه فاصله و قدم بعدی محکم تر
قدم اولی و قدم سوم نرم و فریبنده.
که خوف از استقامت مافیا رو منتقل کنه.
خب این با همشون متفاوت بود یکی از دلایلی که این خراب شده تا الان مکان زندگیم بوده.هیجان و آدرنالینیه که هر ثانیه منتقل می کنه،این برای منی که زندگیم توی هیجان خلاصه می شه حکم مواد مخدر داره شاید تریاک.
تشخیصش زیاد سخت نبود در هر صورت دو حالت داشت؛ یا دشمن یا دوست؟ بیخیال مافیا دوستی نداره که این دومی اش باشه.
کلت *Beretta ۹۲ مشکی رنگ امو بدون اینکه متوجه بشم از اور کت مشکی رنگ ام در آوردم
کلتی که دازای اصرار داشت همراهم داشته باشم چون معتقد بود خنجرم در برابر گلوله نمی تونه ازم محافظت کنه خب تبریک می گم این روش من نیست.
دازای دازای دازای.. لعنت به تک تک سلول های بنیادی وجودت.
.. : "It's not good to pull the trigger on just anyone, Chuya Nakahara."
"چویا ناکاهارا، خوب نیست که ماشه را به سمت هر کسی بکشی"
+.....
_______________________________________________________
2024,3,4[مارس،شنبه] ساعت16 و 31 دقیقه.
+ شمارشش از دستم در رفت برای بار نمیدونم چندم نگاهم رو به کاغذی که مشخص بود جنسش با کاغذای دیگه فرق داشت دادم.
نوشته چاپی بود..ولی چی باعث شده بود که انقدر پیچیده باشه؟! ...
چه مرگمه..اینجا پیچیده بودن بخشی از روتینه روزانه اس..مثل اون..
انگشتای کشیده ام طوری که انگار در حال نوازش گلبرگ های حساس ترین گل جهانم، زیر نوشته ها لغزید.
[نویسنده:لابد موهای دازای هم حساس ترین گل جهانه]
در واقع هیچ تماس پوستی ایجاد نمی شد نه حداقل با وجود دستکش های چرمی ام.
"「もし何かがあまりにも強力で、世界中で禁止されているのなら、それは超兵器に違いない。」"
"If something is so powerful that the world bans it, then it must be a super weapon."
«اگر چیزی آنقدر قدرتمند است که دنیا آن را ممنوع میکند، پس باید سلاحی فوقالعاده باشد.»
کلافه تکیه امو به صندلیم دادم،تیغه بینی امو فشار دادم. این وضعیت داشت آخرین ذره باقی مونده از صبر ته کشیده امو به چالش می کشید..چالش؟! چالش زندگی بزرگترین چالش بوده تا الان این در برابرش می تونه نقش آماتور رو ایفا کنه.
نخ سیگاری *sobranie بین انگشتام قرار دادم ولی لبامو لمس نکرد شاید از عمد.
روکش طلایی اش جلب توجه می کرد
شاید زیادی براق بود،حداقل در این محیط خاکستری.
غبار ریز سیگار روی برگه پرونده ریخت حرفای موری مثل ناقوس مرگ در سر ام پیچید؛...
این توصیفات اغراقه؟ اهمیتی نداره.
(فلش بکی کوتاه به یک ساعت قبل،15:29 مکان:برج مافیا،طبقه ۱۱۳ام،دفتر موری اوگای)
×" علاوه بر گزارش کار می خوام هنگام تحویل پرونده برگه ها مرتب و بدون خط خوردگی و تا شدگی ارائه و تحویل داده شوند"
انتظار دارم این ماموریت در تمیز ترین حالت ممکن انجام بشه.
مو حنایی سری تکون داد و طبق عادت همیشگی پس از تعظیم کوتاهی روانه شد به سوی دفتر کارش در طبقه ۵۴ام.
زمان حال :
پوزخندی زد که کم کم شکست و به قهقه ای تبدیل شد مانند خراشیدن ناخون روی شیشه در فضای نسبتا بزرگ دفتر کار امون پیچید.شایدم دفتر ام..
کام عمیقی از سیگار میان لبانش گرفت .. حتی نفهمید کی به لبانش رسید و سیگار به ته فیلتر رسید .
زیرچشمی بی تفاوت به برگه اولیه که حالا گوشه اش سوخته بود ..جای سوختگی مانند جای دندان موش خودنمایی می کرد.
+ "قیافه موری دیدنیه، موقع تحویل مدارک تچ..مردک وسواسی"
آخرین جرقه های فیلتر سیگار سوخته رو با فشاری روی سطح شیشه جا سیگاری کریستالی که حالا با فیلتر سیگار های نصفه تزئین شده بود، خاموش کردم. بلند شدنم مصادف با کوفتگیه ستون مهره هام شد
بدنمو کش دادم
عضلات ام کش اومد.
و این حس که انگار یه کوه رو جابه جا کردم کمتر شد.
کلیک..صدای کلید برق و تاریکی مثل مه غلیظی از جنس سکوت اتاق رو در بر گرفت اتاقی که زمانی به مکان دراماهای روزانه معروف بود
اکنون خالی از هرگونه نشانه حیاتی ...
پرونده دیگه روی میز نبود بلکه در دستان مشت شده ام بود.
از من نپرسید؛
راجب سکوت ام،راجب لرزش نوک انگشتام،راجب چشمای خیسم که خالی از اشک بود..
چه شاعرانه برای یه مدیر اجرایی بی رحم زیادی شبیه فیلم شد وقتشه وارد واقعیت بشیم.
تق تق.. صدای پاشنه کفش هایی که متعلق به هیچکدوم از اعضای مافیا نبود.
وقتی مدت زیادی در مافیا زندگی کنی تشخیص دادن نحوه راه رفتن اعضا خیلی سخت نیست
محکم.
بین هر قدم یک ثانیه فاصله و قدم بعدی محکم تر
قدم اولی و قدم سوم نرم و فریبنده.
که خوف از استقامت مافیا رو منتقل کنه.
خب این با همشون متفاوت بود یکی از دلایلی که این خراب شده تا الان مکان زندگیم بوده.هیجان و آدرنالینیه که هر ثانیه منتقل می کنه،این برای منی که زندگیم توی هیجان خلاصه می شه حکم مواد مخدر داره شاید تریاک.
تشخیصش زیاد سخت نبود در هر صورت دو حالت داشت؛ یا دشمن یا دوست؟ بیخیال مافیا دوستی نداره که این دومی اش باشه.
کلت *Beretta ۹۲ مشکی رنگ امو بدون اینکه متوجه بشم از اور کت مشکی رنگ ام در آوردم
کلتی که دازای اصرار داشت همراهم داشته باشم چون معتقد بود خنجرم در برابر گلوله نمی تونه ازم محافظت کنه خب تبریک می گم این روش من نیست.
دازای دازای دازای.. لعنت به تک تک سلول های بنیادی وجودت.
.. : "It's not good to pull the trigger on just anyone, Chuya Nakahara."
"چویا ناکاهارا، خوب نیست که ماشه را به سمت هر کسی بکشی"
+.....
- ۳.۳k
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط