{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۵۷

پارت ۵۷

یک ماه بعد. باغِ اختصاصیِ عمارت غرق در گل‌هایِ یاس بود. مراسم خیلی ساده و خصوصی بود؛ فقط چند تا از دوستانِ نزدیک.

رزا با یک لباسِ ساده و سفیدِ حریر، تویِ آینه به خودش نگاه می‌کرد. تهیونگ واردِ اتاق شد. وقتی رزا رو دید، برایِ چند ثانیه نفسش حبس شد. جلو اومد و خیلی آروم پیشونی‌اش رو بوسید.

— «زیباترین چیزی هستی که تا حالا دیدم.»

مراسم خیلی سریع گذشت. وقتی عاقد (یا در فضایِ دوستانه، اون‌ها به هم قول دادند) پرسید که آیا همدیگه رو به عنوانِ همراهِ همیشگی قبول دارن، تهیونگ حتی یک ثانیه هم درنگ نکرد.

— «بله، تا همیشه.»

وقتی تهیونگ حلقه‌یِ ازدواج رو تویِ انگشتِ رزا کرد و اون رو بوسید، صدایِ دست زدنِ جمعِ کوچیکِ مهمان‌ها بلند شد. اما برایِ رزا و تهیونگ، صدایِ محیط قطع شده بود. اون‌ها فقط همدیگه رو می‌دیدن.

بعد از مراسم، وقتی مهمان‌ها رفته بودند، رزا و تهیونگ تویِ باغِ تاریک، زیرِ نورِ مهتاب قدم می‌زدند. دست‌هایِ هم رو محکم گرفته بودند. تهیونگ رزا رو چرخوند و به خودش چسبوند.

— «حالا دیگه واقعاً مالِ منی. دیگه هیچ‌چیزی نمی‌تونه بینِ ما فاصله بندازه.»

رزا سرش رو رویِ سینه‌یِ تهیونگ گذاشت و صدایِ قلبش رو شنید که چقدر آروم و منظم می‌زد.

— «ما بالاخره بهش رسیدیم، تهیونگ. به آرامش.»

تهیونگ زیرِ نورِ ماه لبخند زد و رزا رو در آغوشش گرفت. دنیایِ مافیا، دشمن‌ها و همه‌یِ اون روزهایِ سخت، پشتِ سرشون بود. حالا فقط یک آینده‌یِ سفید و روشن پیشِ روشون بود. اون‌ها داستانشون رو با عشق شروع کرده بودن و با عشق هم به پایان رسونده بودن.

پایان.

خوشگلام فیک تموم شد امید وارم ازش لذت برده باشید
اگر پیشنهادی یا انتقادی دارید میتونید بهم بگین با جون و دل گوش میدم خیلی خوشحال میشم که نظرات خوشگلتونو بشنوم حتی در حد یک قلب قرمز❤️
دیدگاه ها (۳)

خب خوشگلام بین اینا یکی رو انتخاب کنید1:عضو هشتمکاپل : میراب...

📖 رمان: قلدرِ من (My Bully)«در دنیایِ ما، یا پادشاهی می‌کنی،...

پارت ۵۶غروبِ خورشید آسمون رو به رنگِ صورتی و نارنجیِ ملایمی ...

پارت ۵۵خورشیدِ صبحگاهی به آرومی از پرده‌هایِ سنگینِ اتاقِ طب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط