سکوت
𝕾𝖎𝖑𝖊𝖓𝖈𝖊 🖤🥀
𓆩 پــارت ســوم 𓆪 🖤🥀
صبح هنوز نرسیده بود.
باران همچنان میبارید و آسمان پشت پنجرههای بلند عمارت، خاکستری و گرفته بود.
اسما تمام شب نتوانسته بود بخوابد.
آن جمله مدام در ذهنش تکرار میشد.
«کسی که نباید برمیگشت...»
در اتاق آرام باز شد.
نامجون وارد شد.
چهرهاش مثل همیشه سرد بود، اما این بار چیزی در نگاهش فرق داشت.
خستگی.
یا شاید ترس.
اسما از کنار پنجره برگشت.
ـ «تو اون آدم رو میشناسی، مگه نه؟»
نامجون جواب نداد.
ـ «نامجون... اون امضا یعنی چی؟»
نامجون چند قدم جلو آمد.
ـ «اسما، از این به بعد هر چیزی دیدی، هر صدایی شنیدی، به هیچکس اعتماد نکن.»
اسما با تعجب نگاهش کرد.
ـ «حتی به آدمهای خودت؟»
نامجون مکث کرد.
ـ «مخصوصاً به آدمهای خودم.»
سکوت سنگینی بینشان افتاد.
اسما آرام پرسید:
ـ «اون کیه؟»
نامجون نگاهش را پایین انداخت.
ـ «سالها پیش، یه نفر بود که همهچیزم رو ازم گرفت.»
ـ «و فکر میکردی مرده؟»
نامجون سرش را بلند کرد.
ـ «نه.»
اسما منتظر ماند.
نامجون آرام گفت:
ـ «من مطمئن بودم کشتمش.»
چشمهای اسما از تعجب گرد شد.
ـ «چی؟!»
قبل از اینکه نامجون بتواند چیزی بگوید، صدای قدمهایی از راهرو شنیده شد.
هر دو ساکت شدند.
قدمها نزدیکتر میشدند.
تق...
تق...
تق...
نامجون سریع به سمت در رفت و آن را باز کرد.
هیچکس آنجا نبود.
فقط یک پاکت سیاه روی زمین قرار داشت.
نامجون آن را برداشت.
روی پاکت، با همان دستخط نامهی شب قبل نوشته شده بود:
«اگر دنبال حقیقتی، امشب ساعت دوازده... انبار جنوب.»
نامجون چند ثانیه به نوشته خیره ماند.
اسما آرام پشت سرش گفت:
ـ «میری؟»
نامجون پاکت را بست.
ـ «آره.»
ـ «تنهایی؟»
نامجون نگاه کوتاهی به او انداخت.
ـ «نه.»
اسما با نگرانی پرسید:
ـ «پس کی باهات میاد؟»
نامجون در حالی که از اتاق خارج میشد، فقط یک جمله گفت:
ـ «تو.»
اسما همانجا خشکش زد.
چون برای اولین بار...
در نگاه نامجون چیزی دیده بود که تا آن شب ندیده بود.
ترس.
و بدتر از آن...
این ترس برای خودش نبود.
برای اسما بود. 🖤🥀
ادامه دارد......
𓆩 پــارت ســوم 𓆪 🖤🥀
صبح هنوز نرسیده بود.
باران همچنان میبارید و آسمان پشت پنجرههای بلند عمارت، خاکستری و گرفته بود.
اسما تمام شب نتوانسته بود بخوابد.
آن جمله مدام در ذهنش تکرار میشد.
«کسی که نباید برمیگشت...»
در اتاق آرام باز شد.
نامجون وارد شد.
چهرهاش مثل همیشه سرد بود، اما این بار چیزی در نگاهش فرق داشت.
خستگی.
یا شاید ترس.
اسما از کنار پنجره برگشت.
ـ «تو اون آدم رو میشناسی، مگه نه؟»
نامجون جواب نداد.
ـ «نامجون... اون امضا یعنی چی؟»
نامجون چند قدم جلو آمد.
ـ «اسما، از این به بعد هر چیزی دیدی، هر صدایی شنیدی، به هیچکس اعتماد نکن.»
اسما با تعجب نگاهش کرد.
ـ «حتی به آدمهای خودت؟»
نامجون مکث کرد.
ـ «مخصوصاً به آدمهای خودم.»
سکوت سنگینی بینشان افتاد.
اسما آرام پرسید:
ـ «اون کیه؟»
نامجون نگاهش را پایین انداخت.
ـ «سالها پیش، یه نفر بود که همهچیزم رو ازم گرفت.»
ـ «و فکر میکردی مرده؟»
نامجون سرش را بلند کرد.
ـ «نه.»
اسما منتظر ماند.
نامجون آرام گفت:
ـ «من مطمئن بودم کشتمش.»
چشمهای اسما از تعجب گرد شد.
ـ «چی؟!»
قبل از اینکه نامجون بتواند چیزی بگوید، صدای قدمهایی از راهرو شنیده شد.
هر دو ساکت شدند.
قدمها نزدیکتر میشدند.
تق...
تق...
تق...
نامجون سریع به سمت در رفت و آن را باز کرد.
هیچکس آنجا نبود.
فقط یک پاکت سیاه روی زمین قرار داشت.
نامجون آن را برداشت.
روی پاکت، با همان دستخط نامهی شب قبل نوشته شده بود:
«اگر دنبال حقیقتی، امشب ساعت دوازده... انبار جنوب.»
نامجون چند ثانیه به نوشته خیره ماند.
اسما آرام پشت سرش گفت:
ـ «میری؟»
نامجون پاکت را بست.
ـ «آره.»
ـ «تنهایی؟»
نامجون نگاه کوتاهی به او انداخت.
ـ «نه.»
اسما با نگرانی پرسید:
ـ «پس کی باهات میاد؟»
نامجون در حالی که از اتاق خارج میشد، فقط یک جمله گفت:
ـ «تو.»
اسما همانجا خشکش زد.
چون برای اولین بار...
در نگاه نامجون چیزی دیده بود که تا آن شب ندیده بود.
ترس.
و بدتر از آن...
این ترس برای خودش نبود.
برای اسما بود. 🖤🥀
ادامه دارد......
- ۳.۳k
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط