{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فصل دوم

فصل دوم

پارت بیست و چهارم | راز ایزابلا

صبح روز بعد...

جنگکوک از وقتی پیام ایزابلا را دیده بود، ذهنش آرام نمی‌گرفت.

بارها آن جمله را خوانده بود.

«حقیقتی که باعث شد من دستتو بگیرم... و چیزی که لیانا ندونه.»

او نمی‌فهمید منظور ایزابلا چیست.

اما یک چیز را خوب می‌دانست...

دیگر نمی‌توانست اجازه دهد یک راز بین او و لیانا فاصله بیندازد.

---

بعدازظهر...

جنگکوک در یک کافه‌ی خلوت در سئول، روبه‌روی ایزابلا نشست.

دختر ایتالیایی آرام قهوه‌اش را هم زد و به او نگاه کرد.

جنگکوک مستقیم پرسید:

ـ «چرا اون روز دستمو گرفتی؟»

ایزابلا چند لحظه سکوت کرد.

بعد آرام گفت:

ـ «چون می‌ترسیدم لیانا اشتباه برداشت کنه.»

جنگکوک اخم کرد.

ـ «ولی دقیقاً همین اتفاق افتاد.»

ایزابلا نگاهش را پایین انداخت.

ـ «می‌دونم.»

چند ثانیه سکوت بینشان افتاد.

بعد ایزابلا نفس عمیقی کشید.

ـ «جنگکوک... من باید یه چیزی رو بهت بگم.»

---

جنگکوک منتظر ماند.

ایزابلا ادامه داد:

ـ «من می‌دونستم تو کسی رو توی سئول داری.»

جنگکوک با تعجب نگاهش کرد.

ـ «چی؟»

ـ «مامانت درباره‌ی لیانا بهم گفته بود.»

جنگکوک ساکت شد.

مادرش همیشه از لیانا تعریف می‌کرد.

حتی در سخت‌ترین روزهای ایتالیا...

وقتی جنگکوک خسته و ناامید بود، از دختری حرف می‌زد که منتظرش مانده بود.

---

ایزابلا آرام گفت:

ـ «من فقط می‌خواستم کمک کنم.»

جنگکوک با تردید پرسید:

ـ «کمک؟»

ایزابلا لبخند تلخی زد.

ـ «چون وقتی توی بیمارستان بودی، یه نفر باید بهت یادآوری می‌کرد که هنوز کسی منتظرته.»

جنگکوک چند لحظه چیزی نگفت.

اما بعد با جدیت پرسید:

ـ «پس چرا اومدی سئول؟»

ایزابلا سکوت کرد.

و همین سکوت...

باعث شد جنگکوک شک کند.

---

در همان لحظه...

گوشی جنگکوک روشن شد.

یک پیام از مادرش.

مامان:
«جنگکوک، باید باهات درباره‌ی ایزابلا حرف بزنم.»

نگاه جنگکوک روی صفحه ثابت ماند.

چرا مادرش هم می‌خواست درباره‌ی او حرف بزند؟

---

آن شب...

جنگکوک به خانه‌ی مادرش رفت.

وقتی وارد شد، مادرش با دیدن چهره‌ی نگران او، فهمید اتفاقی افتاده.

ـ «لیانا؟»

جنگکوک آهی کشید.

ـ «بین من و لیانا مشکل پیش اومده.»

مادرش ناراحت شد.

ـ «به خاطر ایزابلا؟»

جنگکوک سرش را بالا آورد.

ـ «تو هم می‌دونی؟»

مادرش چند لحظه سکوت کرد.

بعد آرام گفت:

ـ «باید قبل از اینکه دیر بشه، همه‌چیز رو بدونی.»

جنگکوک با نگرانی پرسید:

ـ «چی رو؟»

مادرش به چشم‌های او نگاه کرد.

و جمله‌ای گفت که باعث شد قلب جنگکوک برای لحظه‌ای بایستد.

ـ «ایزابلا اون کسی نیست که فکر می‌کنی...»

---

و همان لحظه...

جنگکوک فهمید شاید دلیل سرد شدن لیانا...

فقط یک سوءتفاهم ساده نبوده.

شاید پشت برگشتنش به سئول...

رازی پنهان شده بود که می‌توانست همه‌چیز را تغییر دهد.

پآیآن پآرت بیست و چهارم...☕⃢🖤
دیدگاه ها (۱)

فصل دومپارت بیست و پنجم | حقیقتی که همه‌چیز را تغییر دادجنگک...

فصل دومپارت بیست و ششم | دوباره از نوبعد از آن شب...برای اول...

فالوشههه خوشگلمونن¿¡@rose1127

نـانـاصـااااااا《💘》خب خوشگلاااا ، دیالوگ یا جمله یا تیکه کلام...

فصل دومپارت بیست و سوم | راز ایزابلاصبح روز بعد...جنگکوک از ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط