{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤 معشوقه‌ی مخفی

🖤 معشوقه‌ی مخفی

𓆩 پارت یازدهم 𓆪

ات درِ اتاق را باز کرد و وارد شد.

جیمین پشت پنجره ایستاده بود و به خیابان خیره شده بود.

ـ «بالاخره اومدی.»

ات ابرو بالا انداخت.

ـ «مگه منتظرم بودی؟»

جیمین با لبخند کوتاهی برگشت.

ـ «شاید.»

ات: «😐»

جیمین خندید.

ـ «نگران نباش، قرار نیست امروز اذیتت کنم.»

ات با شک نگاهش کرد.

ـ «این حرفت خودش نگران‌کننده‌ست!»

جیمین نزدیک‌تر آمد و آرام گفت:

ـ «امشب باید با من بیای.»

ات با تعجب پرسید:

ـ «کجا؟»

لبخند جیمین محو شد.

ـ «یه جایی که نباید کسی بفهمه تو اونجایی.»

ات چند ثانیه سکوت کرد.

ـ «چرا؟»

جیمین فقط گفت:

ـ «چون اگه بفهمن... تو دیگه فقط معشوقه‌ی مخفی من نیستی.»

ات آرام پرسید:

ـ «پس چی می‌شم؟»

جیمین جدی نگاهش کرد.

ـ «هدف.»

🖤🥀
دیدگاه ها (۰)

🖤 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پارت دوازدهم 𓆪ات چند لحظه به جیمین خیره مان...

🖤 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پارت سیزدهم 𓆪جیمین سرعت ماشین را بیشتر کرد....

چطور شد🥺؟ بوم بگا رفت برا همین تو دفتر کشیدم🙄💔ولی خب بازم نظ...

ohhh🛐🛐

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط