{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

از خواهر شهیدبشنوید

از خواهر شهیدبشنوید

☆☆خیلی قشنگه☆☆ ↓↓










داداشم منو دید تو
خیابون.. با یه نگاه تند بهم فهموند برو خونه تا بیام..
خیلی ترسیده بودم.. الان میاد حسابی منو تنبیه میکنه..

نزدیک غروب رسید.. وضو گرفت دو رکعت نماز خوند
بعد از نماز گفت بیا اینجا
خیلی ترسیده بودم

گفت آبجی بشین

نشستم
بی مقدمه شروع کرد یه روضه از خانوم حضرت زهرا خوند حسابی گریه کرد منم گریه ام گرفت
بعد گفت آبجی میدونی بی بی چرا روشو از مولا میپوشوند
از شرم اینکه علی یدفعه دق نکنه
آخه غیرت الله

میدونی بی بی حتی پشت در هم نزاشت چادر از سرش بیفته!

میدونی چرا امام حسن زود پیر شد
بخاطر اینکه تو کوچه بود و نتونست کاری برا ناموسش کنه

آبجی حالا اگه میخوای منو دق مرگ نکنی
تو خیابون که راه میری مواظب روسری و چادرت باش
یدفعه ناخداگاه نره عقب و یه تار موت بیفته بیرون
من نمیتونم فردای قیامت جواب خانوم حضرت زهرا رو بدم
دیدگاه ها (۱)

رومان روز برفی (پارت6)از زبان ات الان یہ حس عجیب داشتم نمیدو...

پارت ۲ (سرنوشت) ویو ا/ت:خیلی داشت تند میرفت ریده بودم به خود...

سلام به دخملای خودم من اومدم حیحی بریم برا ادامه The unwante...

سلام دوستان من زینب هستم دختر مذهبی هستم چادریم اهل شهدا و ز...

پارت ۳۳

Part ⁴

𓂀 ── 𝑩𝒍𝒂𝒄𝒌𝒘𝒐𝒐𝒅 𝑴𝒂𝒏𝒐𝒓 ── 𓂀

تکپارتی نامجون کریسمس داشتم برای شب کریسمس آماده میشدم که جش...

پارت ۱۳

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_96مهمونی خسته کننده ای شده ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط