سناریو سانزو پارت 2
سلام اومدم با ادامه سناریو سانزو پارت 2
#درخواستی
#هاروچیو_سانزو
#چند_پارتی
پارت 2
ا/ت در حالی که صورتش مثل گوجه فرنگی سرخ شده بود و از شدت خجالت و استرس ضربان قلبش رو توی گوشش میشنید، با لکنت و صدایی که از شدت هیجان میلرزید، گفت: «مـ... من؟ مال تو؟ ولی... ولی ما که اصلاً همدیگه رو نمیشناسیم! تو یهو منو برداشتی و آوردی اینجا... این کار درست نیست...» 🥺💖
سانزو همونطور که چشمای آبی روشن و نافذش رو به چشمای صورتی و مظلوم ا/ت دوخته بود، لبخندی زیر اون ماسک مشکی زد که فقط از توی چشمهاش مشخص بود. دستش رو که لای موهای سفید و نرم ا/ت بود، کمی فشار داد و با اون لحنِ همونطور که هم خطرناک بود و هم جذاب، زمزمه کرد: «شناختن که سخت نیست... از همین الان شروع کردیم. تو هم که دیدی، من وقتی چیزی رو بخوام، حتماً به دستش میارم. و الان... من تو رو میخوام.» 😈✨
ا/ت سعی کرد نگاهش رو بدزده و به جای دیگه خیره بشه، اما حضور سنگین و قدرتمند سانزو اجازه نمیداد. با اون جثهی کوچیک و ظریفش، انگار توی بغل اون پسرِ قدبلند گم شده بود. ا/ت با صدای خیلی آروم و کیوت گفت: «ولی من... من یه آدم معمولی هستم... تو خیلی خاص به نظر میای...»
سانزو یه تکون کوچیک به سر ا/ت داد و با لحنی که انگار داشت با یه گربه کوچولو بازی میکرد، گفت: «معمولی؟ تو با این چشمای صورتی و این موهای سفید، آخرین آدم روی زمین هستی که میشه بهش گفت معمولی. تو مثل یه فرشتهای که وسط این برفهای کثیف گم شده... و من قراره فرشتهام رو پیدا کنم.» ❄️🤍
سانزو کمی به ا/ت نزدیکتر شد، جوری که ا/ت میتونست گرمای نفسهای سانزو رو حس کنه. ا/ت با ترس و هیجان همزمان، دستاش رو دور خودش حلقه کرد و با یه لحن مظلومانه گفت: «اگه... اگه بذاری برم، قول میدم دیگه سراغت نیام...»
سانزو خندهی کوتاهی کرد، خندهای که بیشتر شبیه یه پوزخندِ شیطنتآمیز بود. اون رو دوباره به سمت خودش کشید و مستقیم توی چشمهاش زل زد: «ترجیح میدم از همین الان یاد بگیری که راه فراری از من نداری، کوچولو...» ⛓️❤️
پایان پارت 2
اومیدوارم خوشتون اومده باشه و زود پارت بعد رو میزارم و لطفاً حمایت کنید🥺🎀🥲
#درخواستی
#هاروچیو_سانزو
#چند_پارتی
پارت 2
ا/ت در حالی که صورتش مثل گوجه فرنگی سرخ شده بود و از شدت خجالت و استرس ضربان قلبش رو توی گوشش میشنید، با لکنت و صدایی که از شدت هیجان میلرزید، گفت: «مـ... من؟ مال تو؟ ولی... ولی ما که اصلاً همدیگه رو نمیشناسیم! تو یهو منو برداشتی و آوردی اینجا... این کار درست نیست...» 🥺💖
سانزو همونطور که چشمای آبی روشن و نافذش رو به چشمای صورتی و مظلوم ا/ت دوخته بود، لبخندی زیر اون ماسک مشکی زد که فقط از توی چشمهاش مشخص بود. دستش رو که لای موهای سفید و نرم ا/ت بود، کمی فشار داد و با اون لحنِ همونطور که هم خطرناک بود و هم جذاب، زمزمه کرد: «شناختن که سخت نیست... از همین الان شروع کردیم. تو هم که دیدی، من وقتی چیزی رو بخوام، حتماً به دستش میارم. و الان... من تو رو میخوام.» 😈✨
ا/ت سعی کرد نگاهش رو بدزده و به جای دیگه خیره بشه، اما حضور سنگین و قدرتمند سانزو اجازه نمیداد. با اون جثهی کوچیک و ظریفش، انگار توی بغل اون پسرِ قدبلند گم شده بود. ا/ت با صدای خیلی آروم و کیوت گفت: «ولی من... من یه آدم معمولی هستم... تو خیلی خاص به نظر میای...»
سانزو یه تکون کوچیک به سر ا/ت داد و با لحنی که انگار داشت با یه گربه کوچولو بازی میکرد، گفت: «معمولی؟ تو با این چشمای صورتی و این موهای سفید، آخرین آدم روی زمین هستی که میشه بهش گفت معمولی. تو مثل یه فرشتهای که وسط این برفهای کثیف گم شده... و من قراره فرشتهام رو پیدا کنم.» ❄️🤍
سانزو کمی به ا/ت نزدیکتر شد، جوری که ا/ت میتونست گرمای نفسهای سانزو رو حس کنه. ا/ت با ترس و هیجان همزمان، دستاش رو دور خودش حلقه کرد و با یه لحن مظلومانه گفت: «اگه... اگه بذاری برم، قول میدم دیگه سراغت نیام...»
سانزو خندهی کوتاهی کرد، خندهای که بیشتر شبیه یه پوزخندِ شیطنتآمیز بود. اون رو دوباره به سمت خودش کشید و مستقیم توی چشمهاش زل زد: «ترجیح میدم از همین الان یاد بگیری که راه فراری از من نداری، کوچولو...» ⛓️❤️
پایان پارت 2
اومیدوارم خوشتون اومده باشه و زود پارت بعد رو میزارم و لطفاً حمایت کنید🥺🎀🥲
- ۱.۹k
- ۰۹ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط