«فصل۲ The magic of lov »
«فصل۲ The magic of lov »
part ۱۸۶
سریع دوش گرفتم و آرایش کردم خيلي دير شده بود.. از اینه به لباس نگاه کردم. اخ خدا... با عشق رفتم سمتش و بلندش کردم و بي اختيار بوش کردم. یادش بخیر.. یاد رقصم با ویلیام افتادم. چقدر فوق العاده بود. با دستای لرزون از اشتیاق پوشیدمش. خدایااا... داشتم سکته میکردم از خوشی.. تو اینه به خودم نگاه کردم. مثل قديم.. مثل ١٥٣٤.. اشک تو چشمم جمع شد. با جادو کاري کردم شبیه تر به اون زمان به نظر برسه. مثل بهترین دوره زندگیم. لبخند زدم و تند رژ زدم و پالتویی پوشیدم و زنگ زدم آژانس و رفتم پایین. يعني تهیونگ رفته؟ به ساعتم نگاه کردم. ۹:۳۰ بود. احتمالا رفته. بداخلاق به تعارفم نزد که برسونتم ادرس رو به آژانس دادم و نشستم. قلبم داشت از جا در میومد. دستام یخ کرده بود و پاهام میلرزید. تاكسي جلوي خونه ويلايي بزرگ و چراغوني وایستاد. با پاهاي لرزون اروم پياده شدم. دستمو به لباسم کشیدم و با استرس صافش کردم و اروم
دستمو به لباسم کشیدم و با استرس صافش کردم و اروم رفتم جلو.. در خونه تا انتها باز بود و همه جا چراغوني و پر از گل.. وارد حیاط بزرگ و سرسبزش شدم و اروم و نگران جلو رفتم. چند نفر نگاهم کردن با استرس بینشون دنبال تهیونگ میگشتم.. گمانم باید داخل باشه. لباسم رو بلند کردم و پله های ویلا رو با تشویش بالا رفتم. وارد سالن شدم.. پر از مهمون و میزهای سفید پر از خوراکی و نوشيدني و گلهايي رنگارنگ که به نردهها و لوسترها آویزون بود.. دنبال تهیونگ گشتم. دوست داشتم قیافه اش رو در حین دیدن لباسم ببینم.. يعني يادش میوفته؟ اصلا ممکنه یادش بیاد؟ بغض کردم. دیدمش.. گوشه سالن بود و اصلا حواسش اینور نبود. زل زدم بهش و بالاخره سنگینی نگاهم باعث شد سرشو بچرخونه به زور لبخند زدم. یه دفعه نگاهش توي نگاهم قفل شد. قلبم خيلي تند تند میزد.. نگاهش.. خداي من.. نگاهش شوکه بود.. شوکه متعجب بهت زده.. پاهام خيلي خيلي سست بود و انگار توان حرکت نداشتم. اما به ناچار لباس رو کمی بالا گرفتم و اروم و نگران رفتم
لباسم رو بلند کردم و بي اختيار دنبالش رفتم. اره..سرویس بود.. در نیمه باز بود و میدیدمش که چندین بار آب پاشید تو صورتش و بعد دستاشو دو طرف سينك روشويي گرفت و تو اینه زل زد به خودش. خيلي عميق و طولاني به خودش خیره بود.. نگاهش حتي به خودشم بهت و شاید درد داشت.. نمیدونم چرا اما لبخند نرمي رو لبم نشست.. خوب تهیونگ هریسون..چي تو رو انقدر آشفته و بهت زده کرده؟ جي توي چشمای خودته که اینطور بهش زل زدي رئيس؟
..
سلام بخاطر اینکه این فیک حمایت نمیشه و بت دو هزار فالور فقط ۳۰ یا ۲۰ لایک میخوره دیگه نمیخوام ادامه بدم
تا چند مدتی نمیزارم
part ۱۸۶
سریع دوش گرفتم و آرایش کردم خيلي دير شده بود.. از اینه به لباس نگاه کردم. اخ خدا... با عشق رفتم سمتش و بلندش کردم و بي اختيار بوش کردم. یادش بخیر.. یاد رقصم با ویلیام افتادم. چقدر فوق العاده بود. با دستای لرزون از اشتیاق پوشیدمش. خدایااا... داشتم سکته میکردم از خوشی.. تو اینه به خودم نگاه کردم. مثل قديم.. مثل ١٥٣٤.. اشک تو چشمم جمع شد. با جادو کاري کردم شبیه تر به اون زمان به نظر برسه. مثل بهترین دوره زندگیم. لبخند زدم و تند رژ زدم و پالتویی پوشیدم و زنگ زدم آژانس و رفتم پایین. يعني تهیونگ رفته؟ به ساعتم نگاه کردم. ۹:۳۰ بود. احتمالا رفته. بداخلاق به تعارفم نزد که برسونتم ادرس رو به آژانس دادم و نشستم. قلبم داشت از جا در میومد. دستام یخ کرده بود و پاهام میلرزید. تاكسي جلوي خونه ويلايي بزرگ و چراغوني وایستاد. با پاهاي لرزون اروم پياده شدم. دستمو به لباسم کشیدم و با استرس صافش کردم و اروم
دستمو به لباسم کشیدم و با استرس صافش کردم و اروم رفتم جلو.. در خونه تا انتها باز بود و همه جا چراغوني و پر از گل.. وارد حیاط بزرگ و سرسبزش شدم و اروم و نگران جلو رفتم. چند نفر نگاهم کردن با استرس بینشون دنبال تهیونگ میگشتم.. گمانم باید داخل باشه. لباسم رو بلند کردم و پله های ویلا رو با تشویش بالا رفتم. وارد سالن شدم.. پر از مهمون و میزهای سفید پر از خوراکی و نوشيدني و گلهايي رنگارنگ که به نردهها و لوسترها آویزون بود.. دنبال تهیونگ گشتم. دوست داشتم قیافه اش رو در حین دیدن لباسم ببینم.. يعني يادش میوفته؟ اصلا ممکنه یادش بیاد؟ بغض کردم. دیدمش.. گوشه سالن بود و اصلا حواسش اینور نبود. زل زدم بهش و بالاخره سنگینی نگاهم باعث شد سرشو بچرخونه به زور لبخند زدم. یه دفعه نگاهش توي نگاهم قفل شد. قلبم خيلي تند تند میزد.. نگاهش.. خداي من.. نگاهش شوکه بود.. شوکه متعجب بهت زده.. پاهام خيلي خيلي سست بود و انگار توان حرکت نداشتم. اما به ناچار لباس رو کمی بالا گرفتم و اروم و نگران رفتم
لباسم رو بلند کردم و بي اختيار دنبالش رفتم. اره..سرویس بود.. در نیمه باز بود و میدیدمش که چندین بار آب پاشید تو صورتش و بعد دستاشو دو طرف سينك روشويي گرفت و تو اینه زل زد به خودش. خيلي عميق و طولاني به خودش خیره بود.. نگاهش حتي به خودشم بهت و شاید درد داشت.. نمیدونم چرا اما لبخند نرمي رو لبم نشست.. خوب تهیونگ هریسون..چي تو رو انقدر آشفته و بهت زده کرده؟ جي توي چشمای خودته که اینطور بهش زل زدي رئيس؟
..
سلام بخاطر اینکه این فیک حمایت نمیشه و بت دو هزار فالور فقط ۳۰ یا ۲۰ لایک میخوره دیگه نمیخوام ادامه بدم
تا چند مدتی نمیزارم
- ۳.۵k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط