رمان :تا وقتی که عاشقت شدم
𐙚 𝐕𝐢𝐞𝐰 𝐀𝐭 47𐙚
با صدای آلارم گوشیم از خواب بیدار شدم.
چند دقیقه به سقف خیره موندم تا یادم بیاد کجام و چی شده.
از تخت بلند شدم و رفتم سمت WC. کارهای لازم رو انجام دادم و اومدم بیرون. یه کم به خودم رسیدم و بعد رفتم پایین.
چندتا کیک و میوه برداشتم و گذاشتم توی کیفم.
دوباره رفتم بالا، لباسم رو اتو کردم و پوشیدم و بعد به سمت مدرسه راه افتادم.
𐙚 𝐕𝐢𝐞𝐰 𝐓𝐚𝐞 𐙚
از خواب بیدار شدم.
آماده شدم و به سمت مدرسه رفتم.
𐙚 𝐕𝐢𝐞𝐰 𝐀𝐭 — توی راه 𐙚
از وقتی راه افتادم، احساس میکردم یکی دنبالمه.
چند دفعه برای اطمینان، کوچهبهکوچه مسیرم رو عوض کردم، ولی باز هم دنبالم میاومد.
قلبم شروع کرد به تند زدن.
قدمهام رو تندتر کردم تا بالاخره رسیدم دم در مدرسه.
وقتی وارد مدرسه شدم، نفس آرومی کشیدم.
اما همین که رفتم داخل، چشمم افتاد به ته.
نگاهش روی من مونده بود.
با خودم فکر میکردم:
«به ته بگم...؟»
نه...
چرا؟
میگم...
نهههه...
ته به سمتم اومد.
نگاهی به صورتم کرد و گفت:
&: آت...
با لکنت جواب دادم:
×: ب... بله؟
اخم ریزی کرد.
&: چی شده؟
چند لحظه مکث کردم.
×: هیچی.
ولی انگار قانع نشد.
&: ولی صورتت اینو نمیگه.
با استرس گفتم:
×: چیزی نیست... از خونه تا اینجا رو دویدم.
&: باشه.
لبخند مصنوعیای زدم و رفتم سمت سرویس.
صورتم رو با آب شستم و داشتم توی آینه به خودم نگاه میکردم که ته جلوی در ظاهر شد.
دستهاش توی جیبش بود.
از سرویس بیرون اومدم.
دستم رو گرفت و منو به پشت مدرسه برد.
کنار دیوار ایستادم و ته روبهروم قرار گرفت. کف دستش رو به دیوار تکیه داد و کمی نزدیکتر شد.
با صدای بم گفت:
&: وقتی پرنسسم ناراحت باشه، شاهزادهی قلبش درد میگیره.
با شنیدن این جمله، قلبم شروع کرد به تند زدن.
جوری که مطمئن بودم تهیونگ صدای قلبم رو میشنوه.
نمیدونستم چی بگم...
ولی در آخر طاقت نیاوردم و همهچیز رو گفتم.
×: ته...
جواب داد:
&: جونم؟
نگاهم رو ازش دزدیدم.
×: صبح وقتی داشتم میومدم، یکی...
ادامه ندادم.
کمی خم شد و با دقت نگاهم کرد.
&: یکی چی؟
چشمام رو به چشمای خماریش سپردم...
𓆩🦋 계속됩니다... 𐙚𓆪
𓂃 𐙚 𝑽 𓂃
با صدای آلارم گوشیم از خواب بیدار شدم.
چند دقیقه به سقف خیره موندم تا یادم بیاد کجام و چی شده.
از تخت بلند شدم و رفتم سمت WC. کارهای لازم رو انجام دادم و اومدم بیرون. یه کم به خودم رسیدم و بعد رفتم پایین.
چندتا کیک و میوه برداشتم و گذاشتم توی کیفم.
دوباره رفتم بالا، لباسم رو اتو کردم و پوشیدم و بعد به سمت مدرسه راه افتادم.
𐙚 𝐕𝐢𝐞𝐰 𝐓𝐚𝐞 𐙚
از خواب بیدار شدم.
آماده شدم و به سمت مدرسه رفتم.
𐙚 𝐕𝐢𝐞𝐰 𝐀𝐭 — توی راه 𐙚
از وقتی راه افتادم، احساس میکردم یکی دنبالمه.
چند دفعه برای اطمینان، کوچهبهکوچه مسیرم رو عوض کردم، ولی باز هم دنبالم میاومد.
قلبم شروع کرد به تند زدن.
قدمهام رو تندتر کردم تا بالاخره رسیدم دم در مدرسه.
وقتی وارد مدرسه شدم، نفس آرومی کشیدم.
اما همین که رفتم داخل، چشمم افتاد به ته.
نگاهش روی من مونده بود.
با خودم فکر میکردم:
«به ته بگم...؟»
نه...
چرا؟
میگم...
نهههه...
ته به سمتم اومد.
نگاهی به صورتم کرد و گفت:
&: آت...
با لکنت جواب دادم:
×: ب... بله؟
اخم ریزی کرد.
&: چی شده؟
چند لحظه مکث کردم.
×: هیچی.
ولی انگار قانع نشد.
&: ولی صورتت اینو نمیگه.
با استرس گفتم:
×: چیزی نیست... از خونه تا اینجا رو دویدم.
&: باشه.
لبخند مصنوعیای زدم و رفتم سمت سرویس.
صورتم رو با آب شستم و داشتم توی آینه به خودم نگاه میکردم که ته جلوی در ظاهر شد.
دستهاش توی جیبش بود.
از سرویس بیرون اومدم.
دستم رو گرفت و منو به پشت مدرسه برد.
کنار دیوار ایستادم و ته روبهروم قرار گرفت. کف دستش رو به دیوار تکیه داد و کمی نزدیکتر شد.
با صدای بم گفت:
&: وقتی پرنسسم ناراحت باشه، شاهزادهی قلبش درد میگیره.
با شنیدن این جمله، قلبم شروع کرد به تند زدن.
جوری که مطمئن بودم تهیونگ صدای قلبم رو میشنوه.
نمیدونستم چی بگم...
ولی در آخر طاقت نیاوردم و همهچیز رو گفتم.
×: ته...
جواب داد:
&: جونم؟
نگاهم رو ازش دزدیدم.
×: صبح وقتی داشتم میومدم، یکی...
ادامه ندادم.
کمی خم شد و با دقت نگاهم کرد.
&: یکی چی؟
چشمام رو به چشمای خماریش سپردم...
𓆩🦋 계속됩니다... 𐙚𓆪
𓂃 𐙚 𝑽 𓂃
- ۱۴.۳k
- ۱۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط