رابعه بلخی (مادر شعر پارسی)
رابعه بلخی (مادر شعر پارسی)
(پست بعدی ازش شعری ميذارم)
(وظيفه ام دونستم معرفی اين زن رو!)
پدرش از عربهای کوچيده به خراسان بود و فرمانروای بلخ و سيستان و قندهارو بست. . .
رابعه هم دوره سامانيان و رودکی بوده.
______________________________
کودکی و نوجوانی رابعه
کعب،پدر رابعه، دخترش رو خيلی دوست داشته و در پرورش رابعه خيلی کوشا بوده.
رابعه هنرمند، نقاش ، شاعر به بار اومد و در شمشيرزنی و سوارکاری بسيار ماهر ميشه! (دستشو ميبوسم من. . .)
رابعه برادری به نام حارث داشت و حارث دوستی به نام بکتاش داشت. . .
__________________________________
ديدار رابعه با بکتاش. . .
پدر رابعه درگذشتو حارث بجاش نشست و بکتاش هم شد کليدداره خزانه.
درمجلسی شاهانه،رابعه بکتاشو ميبينه و بکتاش به دلش ميشينه. . .
نامه ای برای بکتاش مينويسه و چهره ی بکتاشم نقاشی ميکنه و ضميمه نامه ميکنه.
دايه ی رابعه واسطه نامه نگاريها ميشه.
بکتاشم نامه رو خوندو به رابعه دل باخت. . .
رابعه به بکتاش ميگه: برای من، عشق به تو بهانه ايست بر عشقی عظيم تر...(ای تصدق طرز فکرش)!
___________________________________
رابعه در ميدان نبرد!
دربلخ جنگ شد، بکتاشم شرکت کرد. رابعه که تاب بی خبری نداشت با لباس مبدل و روی پوشيده در جنگ حاضرشد. بکتاش در نبرد زخمی شد. رابعه با مهارت شمشيرزنی به دل سپاه زد و باکشتن تعدادی از سپاهيان، بکتاش رو بر اسب کشيد و ازمهلکه نجات داد...(چی ميشه نام داد به اين زن!؟!)...
___________________________________
ديدار رابعه و رودکی
رابعه روزی در راه با رودکی که عازم بخارا بوده آشنا ميشه.
بعد از اون رودکی در مجلسی تو بخارا، از رابعه و عشقش به بکتاش برای شاه ميگه و ای دل غافل که حارث(برادر رابعه)هم اونجابوده و داستانو ميفهمه!!
___________________________________
حارث عصبانی ميشه(احمق!!!)
برميگرده به بلخ! صندوقی پيدا ميکنه که توش پر از نامه هاو اشعار رابعه به بکتاش بوده... همه رو ميسوزونه!(برای همين از رابعه فقط ۷ تا شعر موجوده!)(متأسسسسفم...)
به گمان رابطه ی نامشروع دستور ميده بکتاشو زندانی کنن و رابعه رو به گرمابه برده و رگ دستش رو بزنن و دره گرمابه روهم با سنگ و گچ مسدود کنند!(احمق!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!)
(اگر جان را خدا داده است،، چرا بايد تو بستانی؟؟؟)
روز بعد در گرمابه رو بازميکنند و پيکر بيجان رابعه رو ميبينند که اشعاری برای بکتاش گفته و با خون خودش روی ديوار گرمابه نوشته.. :'( :'(
(جان دلم... چه شبی رو گذرونده رابعه....)
(خداوندا تاريخ بشريت چه چيزا که نديد؟؟؟؟)
بعد از اون بکتاش از زندان فرار ميکنه،شبانه سر از تن حارث جدا ميکنه! بعد برسر مزار رابعه ميره و جان خودش روهم ميگيره :'(
:'(
:'(
(پست بعدی ازش شعری ميذارم)
(وظيفه ام دونستم معرفی اين زن رو!)
پدرش از عربهای کوچيده به خراسان بود و فرمانروای بلخ و سيستان و قندهارو بست. . .
رابعه هم دوره سامانيان و رودکی بوده.
______________________________
کودکی و نوجوانی رابعه
کعب،پدر رابعه، دخترش رو خيلی دوست داشته و در پرورش رابعه خيلی کوشا بوده.
رابعه هنرمند، نقاش ، شاعر به بار اومد و در شمشيرزنی و سوارکاری بسيار ماهر ميشه! (دستشو ميبوسم من. . .)
رابعه برادری به نام حارث داشت و حارث دوستی به نام بکتاش داشت. . .
__________________________________
ديدار رابعه با بکتاش. . .
پدر رابعه درگذشتو حارث بجاش نشست و بکتاش هم شد کليدداره خزانه.
درمجلسی شاهانه،رابعه بکتاشو ميبينه و بکتاش به دلش ميشينه. . .
نامه ای برای بکتاش مينويسه و چهره ی بکتاشم نقاشی ميکنه و ضميمه نامه ميکنه.
دايه ی رابعه واسطه نامه نگاريها ميشه.
بکتاشم نامه رو خوندو به رابعه دل باخت. . .
رابعه به بکتاش ميگه: برای من، عشق به تو بهانه ايست بر عشقی عظيم تر...(ای تصدق طرز فکرش)!
___________________________________
رابعه در ميدان نبرد!
دربلخ جنگ شد، بکتاشم شرکت کرد. رابعه که تاب بی خبری نداشت با لباس مبدل و روی پوشيده در جنگ حاضرشد. بکتاش در نبرد زخمی شد. رابعه با مهارت شمشيرزنی به دل سپاه زد و باکشتن تعدادی از سپاهيان، بکتاش رو بر اسب کشيد و ازمهلکه نجات داد...(چی ميشه نام داد به اين زن!؟!)...
___________________________________
ديدار رابعه و رودکی
رابعه روزی در راه با رودکی که عازم بخارا بوده آشنا ميشه.
بعد از اون رودکی در مجلسی تو بخارا، از رابعه و عشقش به بکتاش برای شاه ميگه و ای دل غافل که حارث(برادر رابعه)هم اونجابوده و داستانو ميفهمه!!
___________________________________
حارث عصبانی ميشه(احمق!!!)
برميگرده به بلخ! صندوقی پيدا ميکنه که توش پر از نامه هاو اشعار رابعه به بکتاش بوده... همه رو ميسوزونه!(برای همين از رابعه فقط ۷ تا شعر موجوده!)(متأسسسسفم...)
به گمان رابطه ی نامشروع دستور ميده بکتاشو زندانی کنن و رابعه رو به گرمابه برده و رگ دستش رو بزنن و دره گرمابه روهم با سنگ و گچ مسدود کنند!(احمق!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!)
(اگر جان را خدا داده است،، چرا بايد تو بستانی؟؟؟)
روز بعد در گرمابه رو بازميکنند و پيکر بيجان رابعه رو ميبينند که اشعاری برای بکتاش گفته و با خون خودش روی ديوار گرمابه نوشته.. :'( :'(
(جان دلم... چه شبی رو گذرونده رابعه....)
(خداوندا تاريخ بشريت چه چيزا که نديد؟؟؟؟)
بعد از اون بکتاش از زندان فرار ميکنه،شبانه سر از تن حارث جدا ميکنه! بعد برسر مزار رابعه ميره و جان خودش روهم ميگيره :'(
:'(
:'(
- ۲.۵k
- ۲۸ مرداد ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط