part³²🐳💛
part³²🐳💛
شین هه « عالی شد! یه پروژه نامعلوم که آینده ام بهش گرده و یه قاتل روانی.... کیس خوبی برای مستند میشه
جیمین « *خنده
یونگی « جای نگرانی نیست... ما امنیت شما رو تامین میکنیم البته اگه تمام دستورات رو مو به مو اجرا کنید
شین هه « یادمه وقتی سال دوم دبیرستان بودم از شدت فشاری که تحمل میکردم گاهی کارم به بیمارستان کشیده میشد.... اون موقع ها مادرم توصیه کرد پیش یه روانشناس خوب برم و مشکلات زندگیم رو براش تعریف کنم... چیزایی که اذیتم میکنه به اون بگم تا شاید آروم بشم! خب اون موقع ایده خوبی بود..... اولین جلسه ی مشاوره تقریبا خوب پیش رفت! درحالی که فکر میکردم خودم بدبخت ترین موجود روی زمینم مشاور ثابت کرد تو هر زمینه ای بدبخت تر از منم پیدا میشه... فکر کنم نیم ساعت از تایم مشاوره فقط گریه میکرد و میگفت چقدر بدبختم.... بعدم توصیه کرد هر مشکلی برام پیش اومد با دید مثبت به اون نگاه کنم! الان یه دختر بدبختم که زندگیم رو هواست و یه قاتل روانی دنبالمه چطوری مثبت فکر کنم؟ یه کراش روانی دنبالمه؟ یا اینکه وای خدای من زندگیم رو هواست چقدر خوشحالم؟
جیمین « شین هه افسر مین با شماست!
شین هه « هان؟ ببخشید چی شد؟
یونگی « اگه تماس یا پیامک مشکوکی دریافت کردین منو در جریان بزارید!
شین هه « بله چشم
شین هه « بعد از بدرقه افسر مین بکهیون و پدرش به شرکت رفتن و منو جیمین توی خونه تنها موندیم.... به نظر وقت این رسیده بود که به پروژه امون رسیدگی کنیم
جیمین « جایی هست که نرفته باشیم؟
شین هه « میشه دوباره بریم کاخ چانگ دیوک گونگ؟
جیمین « چرا؟
شین هه « ما یه نقاشی اونجا پیدا کردیم! ممکنه توی اتاق های دیگه کاخ سرنخی باشه
جیمین « ممکنه! میرم هماهنگی های لازم رو انجام بدم.... تو اماده شو
شین هه « آممم....
جیمین « چی شده؟
شین هه « من اینجا لباسی نداریم •-•
جیمین « میتونی از لباس های هئین استفاده کنی
شین هه « جان؟؟؟؟؟ وسایلش رو اورده اینجا؟؟؟
جیمین « الان باید به توی نیم وجبی جواب پس بدم؟ برو بردار بیا دیگه.... از الان 15 دقیقه وقت داری
شین هه « یاععع پارک....
*جیمین در افق محو میشود
-نامه ای به دخترِ کوچولو و آبیِ من:
اگر مدت ها بگذرد، من باز هم تو را مانند اولین دیدار دوست خواهم داشت. برای موفقیت هایت تک به تک خوشحال خواهم شد. پیشرفت و بزرگ شدنت را لحظه به لحظه حس خواهم کرد. و در اخر، تو را با تمام وجود باور خواهم داشت.
شین هه « خاک تو سرت هئین یه لباس درست و حسابی نداری؟ لعنتی همش لباس خواب؟
_ده دقیقه ای گذشته بود و شین هه هنوز موفق نشده بود لباس درست و درمونی پیدا کنه.... در حالی که کم مونده بود گریه کنه روی تخت نشست و با دستاش صورتش رو پوشوند!
شین هه « عالی شد! یه پروژه نامعلوم که آینده ام بهش گرده و یه قاتل روانی.... کیس خوبی برای مستند میشه
جیمین « *خنده
یونگی « جای نگرانی نیست... ما امنیت شما رو تامین میکنیم البته اگه تمام دستورات رو مو به مو اجرا کنید
شین هه « یادمه وقتی سال دوم دبیرستان بودم از شدت فشاری که تحمل میکردم گاهی کارم به بیمارستان کشیده میشد.... اون موقع ها مادرم توصیه کرد پیش یه روانشناس خوب برم و مشکلات زندگیم رو براش تعریف کنم... چیزایی که اذیتم میکنه به اون بگم تا شاید آروم بشم! خب اون موقع ایده خوبی بود..... اولین جلسه ی مشاوره تقریبا خوب پیش رفت! درحالی که فکر میکردم خودم بدبخت ترین موجود روی زمینم مشاور ثابت کرد تو هر زمینه ای بدبخت تر از منم پیدا میشه... فکر کنم نیم ساعت از تایم مشاوره فقط گریه میکرد و میگفت چقدر بدبختم.... بعدم توصیه کرد هر مشکلی برام پیش اومد با دید مثبت به اون نگاه کنم! الان یه دختر بدبختم که زندگیم رو هواست و یه قاتل روانی دنبالمه چطوری مثبت فکر کنم؟ یه کراش روانی دنبالمه؟ یا اینکه وای خدای من زندگیم رو هواست چقدر خوشحالم؟
جیمین « شین هه افسر مین با شماست!
شین هه « هان؟ ببخشید چی شد؟
یونگی « اگه تماس یا پیامک مشکوکی دریافت کردین منو در جریان بزارید!
شین هه « بله چشم
شین هه « بعد از بدرقه افسر مین بکهیون و پدرش به شرکت رفتن و منو جیمین توی خونه تنها موندیم.... به نظر وقت این رسیده بود که به پروژه امون رسیدگی کنیم
جیمین « جایی هست که نرفته باشیم؟
شین هه « میشه دوباره بریم کاخ چانگ دیوک گونگ؟
جیمین « چرا؟
شین هه « ما یه نقاشی اونجا پیدا کردیم! ممکنه توی اتاق های دیگه کاخ سرنخی باشه
جیمین « ممکنه! میرم هماهنگی های لازم رو انجام بدم.... تو اماده شو
شین هه « آممم....
جیمین « چی شده؟
شین هه « من اینجا لباسی نداریم •-•
جیمین « میتونی از لباس های هئین استفاده کنی
شین هه « جان؟؟؟؟؟ وسایلش رو اورده اینجا؟؟؟
جیمین « الان باید به توی نیم وجبی جواب پس بدم؟ برو بردار بیا دیگه.... از الان 15 دقیقه وقت داری
شین هه « یاععع پارک....
*جیمین در افق محو میشود
-نامه ای به دخترِ کوچولو و آبیِ من:
اگر مدت ها بگذرد، من باز هم تو را مانند اولین دیدار دوست خواهم داشت. برای موفقیت هایت تک به تک خوشحال خواهم شد. پیشرفت و بزرگ شدنت را لحظه به لحظه حس خواهم کرد. و در اخر، تو را با تمام وجود باور خواهم داشت.
شین هه « خاک تو سرت هئین یه لباس درست و حسابی نداری؟ لعنتی همش لباس خواب؟
_ده دقیقه ای گذشته بود و شین هه هنوز موفق نشده بود لباس درست و درمونی پیدا کنه.... در حالی که کم مونده بود گریه کنه روی تخت نشست و با دستاش صورتش رو پوشوند!
- ۲۰.۱k
- ۲۵ اسفند ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط