عاشقــ❥ اونـ روزیمـ کهــ

عاشقــ❥ اونـ روزیمـ کهــ
دخترمـ از مهـدکودک بیـاد
تنـد تنـد سلامـ کنهـ
بعـد بگهـ:
" فلــدا تولد دوشتمهــ "
یهـ ذرهـ مکـث کنهـ
بعد موهاشــو بکشهـ
پاهاشـو بکوبهـ زمین و بگهـ:
" حالا چے بوپوشـمـ "
^___^
دیدگاه ها (۱۲)

فکرش رو بکن، یه نفر بیاد ایران بعد بهتون از اون دروغ‌های شاخ...

پارت ۵۲

پارت پنج لی: راستش یونگی قبلاً عاشق یه دختر به اسم سانا بوده...

چرا انقلاب کردن

رمان یک نیمکت فاصله

𓂀 ── 𝑩𝒍𝒂𝒄𝒌𝒘𝒐𝒐𝒅 𝑴𝒂𝒏𝒐𝒓 ── 𓂀

سلطنت طلبها واقعا لیاقتشونه برگردن به این زندگی

قسمت دوم: شبِ سرنوشت‌سازمکان: حاشیه استخرِ لوکسِ پشت‌بام هتل...

دید پنهان انفجار اشکار

Part8یه لگد محکم به دستگاه بچه سازیش زدم از درد افتاد زمین ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط