پارت ۵۲

سکوت سالن رو پر کرد. من به میز چوبی خیره شده بودم سم باندی که پدر واقعیم رهبرش بود. اسمی که حالا مال من بود.

· چ... چطوری باید جایگاهم رو پس بگیرم؟ من که هیچی از دنیای مافیا نمی‌دونم.

¢ تو تنها وارثِ خونیِ اون باندی. اعضای قدیمی هنوز زنده‌ن. اون‌ها سال‌ها منتظر یه نشانه بودن. نشانه‌ای که ثابت کنه وارثِ واقعی برگشته.

تهیونگ از دیوار فاصله گرفت. اومد کنار میز.
& چه نشانه‌ای؟

¢ یه گردنبند. یه مدالِ قدیمی با نشانِ یه تاج و یه قطره خون. پدرت روزی که تو رو مخفی کرد، اون گردنبند رو به کسی داد که ازش محافظت کنه. و اون شخص...

مکث کرد. به چشم‌های من زل زد.
¢ اون گردنبند، سال‌هاست که گردنِ توئه.

قلبم ایستاد. دستم رفت سمت گردنم. گردنبندِ نازکی که از بچگی داشتم. مادرم کسی که فکر می‌کردم مادرمه همیشه می‌گفت هیچ‌وقت درش نیارم. هیچ‌وقت. و من هیچ‌وقت درش نیاورده بودم.

با دست‌های لرزون، زنجیر رو باز کردم. مدالِ کوچیک افتاد کف دستم. یه تاجِ ظریف، با یه قطره خونِ قرمز که تو نور کم اتاق می‌درخشید.

تهیونگ نگاهش کرد. یه نگاه طولانی. بعد یه پوزخند زد.
& پس دختر کوچولو من حالا یک وارث مافیاییه!

¢ حالا ژان وی می‌دونه تو کی هستی. و مطمئناً می‌خواد قبل از اینکه تو خودت رو به اعضا نشون بدی، ازت استفاده کنه یا نابودت کنه. ما باید قبل از اون حرکت کنیم.

· چ... چطوری؟

¢ فردا شب، یه جلسه‌ی مخفی بین اعضای قدیمی هست. من می‌تونم ترتیب بدم تو اونجا بری. با گردنبند. اون‌ها بهت وفادار می‌شن. ولی...

& ولی چی؟

¢ (پیرمرد به تهیونگ نگاه کرد) ولی یه قانون دارن. قانون هر وارثی که بخواد رهبری رو به دست بگیره، باید ثابت کنه که از خون نمی‌ترسه.

چند لحظه سکوت بود . تهیونگ مشتش رو محکم کرد.
& یعنی چی؟

¢ (پیرمرد به من نگاه کرد. یه نگاه سنگین) یعنی روآن باید یه نفر رو با دستای خودش بکشه. یه دشمنِ قسم‌خورده. و اگه نتونه...

حرفش رو تموم نکرد. من به دست‌هام نگاه کردم. دست‌هایی که تا حالا فقط ظرف شسته بودن، زمین تمیز کرده بودن. حالا باید خون بریزه؟

تهیونگ یه قدم جلو اومد. بین من و پیرمرد ایستاد.
& نه. روآن هیچ‌کس رو نمی‌کشه. من به جای اون این کار رو می‌کنم.

¢ اگه تو بکشی، اون‌ها هیچ‌وقت روآن رو به عنوان رهبر قبول نمی‌کنن. این یه قانونِ خونیه. فقط خودش باید انجامش بده.

تهیونگ برگشت سمتم. تو چشم‌هاش یه جنگ بود. یه ترس. یه خشم.
& تو نمی‌تونی. نمی‌ذارم.
دیدگاه ها (۴۶)

╭─── 🩸🌹 ───╮رزهای خونینپارت هجدهمصبح روز بعد، یونا کنار پنجر...

dark life = 33

Heir of Light and Darknesspart : 20تهیونگ هنوز به حرف‌های او...

پارت ۱۶

هم اتاقی من

واکس حتی به الستور نگاه هم نکرد. مستقیم رفت سمت لوسیفر. لوسی...

دختر و پارتی

ردپای دوپینگ قهوه خانه ای در گلستان سعدی!

A Love Transcending CenturiesPart 7کتابخونه‌ی قصر، از اون کت...

### پارت ۸: پیمانِ شکستهبوی تندِ نم، آهنِ زنگ‌زده و دریا، او...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط