گاهی اوقات، سایهٔ دیواری از حرف های نگفته، پشت لب های قلب
گاهی اوقات، سایهٔ دیواری از حرف های نگفته، پشت لب های قلبت سنگینی میکند...
افکاری در ذهنت پرسه میزنند و چیزهایی دلت را آزار میدهند که حتی نمیتوانی بنویسی...
گاهی قلمت سرد میشود...
بدون آنکه بخواهی...
و میشوی میزبان یک بغض سنگین...
گاهی حوصله ات سر میرود؛
از این حرف ها...
حرف های مبهمی که نمیشود گفت...
نمیشود نوشت...
دلت تنگ می شود؛
از آینده...
از اتفاقاتی که همین نزدیکی هاست...
به سرعت پلک زدن، سراغت خواهند آمد؛
مثل یک خواب...!
پیشاپیش دلت تنگ میشود؛
برای آدم هایی که قرار است دیگر نبینی...
برای لحظاتی که شاید هیچوقت تکرار نشوند...
برای خاطراتی که در قاب عکس گذشته، آرام میگیرند...
سخت دلت میگیرد...!
از رؤیاهایی که جز حسرت، چیز دیگری برایت، تعارف نمیکنند...
کاش رسم روزگار، جور دیگری بود...!
#حرف_دل💕
افکاری در ذهنت پرسه میزنند و چیزهایی دلت را آزار میدهند که حتی نمیتوانی بنویسی...
گاهی قلمت سرد میشود...
بدون آنکه بخواهی...
و میشوی میزبان یک بغض سنگین...
گاهی حوصله ات سر میرود؛
از این حرف ها...
حرف های مبهمی که نمیشود گفت...
نمیشود نوشت...
دلت تنگ می شود؛
از آینده...
از اتفاقاتی که همین نزدیکی هاست...
به سرعت پلک زدن، سراغت خواهند آمد؛
مثل یک خواب...!
پیشاپیش دلت تنگ میشود؛
برای آدم هایی که قرار است دیگر نبینی...
برای لحظاتی که شاید هیچوقت تکرار نشوند...
برای خاطراتی که در قاب عکس گذشته، آرام میگیرند...
سخت دلت میگیرد...!
از رؤیاهایی که جز حسرت، چیز دیگری برایت، تعارف نمیکنند...
کاش رسم روزگار، جور دیگری بود...!
#حرف_دل💕
- ۴.۸k
- ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط