╭┈────── ೄྀ࿐ ˊˎ- ──────┈╮ ♡ 𝑴𝒚 𝑳𝒊𝒕𝒕𝒍𝒆 𝑳𝒐𝒗𝒆 ♡ پ
╭┈────── ೄྀ࿐ ˊˎ- ──────┈╮ ♡ 𝑴𝒚 𝑳𝒊𝒕𝒕𝒍𝒆 𝑳𝒐𝒗𝒆 ♡ پارت پنجم ╰┈────── ೄྀ࿐ ˊˎ- ──────┈╯
عصر، ا.ت آخرین نگاهش رو به آینه انداخت و روبان صورتی موهاش رو مرتب کرد.
آجوما: وای خدای من، دخترم! امشب قراره قلب یه نفر رو از کار بندازی!
ا.ت: آجومااا، خجالتم نده! به نظرت اوپا لباسم رو دوست داره؟
آجوما: اون حتی اگه با لباس خونه ببینتت، باز هم عاشقت میشه!
ا.ت با خنده کیف کوچکش رو برداشت و به سمت پلهها رفت.
ا.ت: اوپااا! من آمادهام!
جین که پایین پلهها منتظرش بود، با دیدن ا.ت برای چند لحظه ساکت موند.
جین: وای... عشقم، تو امشب از همیشه قشنگتری.
ا.ت: واقعاً؟ پس بیا بغلم کن!
جین خندید، دستهاش رو دورش حلقه کرد و پیشونیاش رو بوسید.
جین: هر چقدر بخوای، بیبی من.
ا.ت: امروز خیلی دلم برات تنگ شده بود، اوپا.
جین: منم دلم برای همین صدای شیرینت تنگ شده بود، فرشتم.
ا.ت دستش رو توی دست جین گذاشت و همراهش به سمت ماشین رفت.
ا.ت: اوپا، قراره کجا بریم؟ این یه سورپرایزه؟
جین: دقیقاً، ملوسم؛ امشب همهچیز برای توئه.
ا.ت: پس مطمئنم قراره بهترین شب زندگیم بشه!
جین با شنیدن حرفش لبخند زد، اما اضطراب شیرینی توی دلش داشت.
کمی بعد، ماشین مقابل رستورانی زیبا با پنجرههای بلند و چراغهای گرم توقف کرد.
ا.ت: جین! اینجا فوقالعادهست! خودت همهچیز رو آماده کردی؟
جین: آره، عشقم؛ امشب میخواستم یه جای خاص کنار هم باشیم.
ا.ت با ذوق دستش رو فشرد و همراهش وارد رستوران شد.
میزی کنار پنجره با گلهای سفید و صورتی و شمعهای روشن براشون آماده شده بود.
ا.ت: اوپا، این دقیقاً شبیه رؤیاهامه!
جین: پس خوشحالم که تونستم لبخند رو روی صورتت بیارم.
ا.ت نشست و دست جین رو کشید تا کنارش قرار بگیره.
ا.ت: امشب نمیخوام حتی یه لحظه ازت دور باشم!
جین: امشب تمام وقت من مال توئه، دخترکم.
آنها شام خوردند و از خاطرات شش سال عاشقانهشون گفتند.
ا.ت: یادت میاد اولین بار که دستم رو گرفتی، چقدر خجالتی شده بودی؟
جین: من؟ خجالتی؟ محاله، بیبی!
ا.ت: اوپااا! خودم دیدم که حتی نمیتونستی توی چشمهام نگاه کنی!
جین خندید و دستش رو به نشونه تسلیم بالا برد.
جین: باشه، قبول! ولی از همون روز میدونستم تو همون دختر رؤیاهامی.
ا.ت لبخند زد و سرش رو روی شونهاش گذاشت.
ا.ت: منم هر روز بیشتر عاشقت میشم، عزیزم.
جین دستش رو گرفت و با جدیت شیرینی به چشمهاش نگاه کرد.
جین: عشقم، امروز صبح یه چیزی رو عمیقتر از همیشه فهمیدم.
ا.ت: چی رو، اوپا؟
جین: اینکه تمام موفقیتهام بدون تو هیچ معنایی ندارن؛ من آیندهم رو فقط کنار تو میخوام.
ا.ت با چشمهای براق دستش رو روی گونه جین گذاشت.
ا.ت: منم میخوام همیشه کنار تو باشم، عشقم.
جین نفس عمیقی کشید و دستش رو به سمت جیب کتش برد.
جین: پس بیبی، میخوام امشب مهمترین حرف زندگیم رو بهت بگم...
╭┈────── ೄྀ࿐ ˊˎ- ──────┈╮ ♡ ادامه دارد... ♡ ╰┈────── ೄྀ࿐ ˊˎ- ──────┈╯
عصر، ا.ت آخرین نگاهش رو به آینه انداخت و روبان صورتی موهاش رو مرتب کرد.
آجوما: وای خدای من، دخترم! امشب قراره قلب یه نفر رو از کار بندازی!
ا.ت: آجومااا، خجالتم نده! به نظرت اوپا لباسم رو دوست داره؟
آجوما: اون حتی اگه با لباس خونه ببینتت، باز هم عاشقت میشه!
ا.ت با خنده کیف کوچکش رو برداشت و به سمت پلهها رفت.
ا.ت: اوپااا! من آمادهام!
جین که پایین پلهها منتظرش بود، با دیدن ا.ت برای چند لحظه ساکت موند.
جین: وای... عشقم، تو امشب از همیشه قشنگتری.
ا.ت: واقعاً؟ پس بیا بغلم کن!
جین خندید، دستهاش رو دورش حلقه کرد و پیشونیاش رو بوسید.
جین: هر چقدر بخوای، بیبی من.
ا.ت: امروز خیلی دلم برات تنگ شده بود، اوپا.
جین: منم دلم برای همین صدای شیرینت تنگ شده بود، فرشتم.
ا.ت دستش رو توی دست جین گذاشت و همراهش به سمت ماشین رفت.
ا.ت: اوپا، قراره کجا بریم؟ این یه سورپرایزه؟
جین: دقیقاً، ملوسم؛ امشب همهچیز برای توئه.
ا.ت: پس مطمئنم قراره بهترین شب زندگیم بشه!
جین با شنیدن حرفش لبخند زد، اما اضطراب شیرینی توی دلش داشت.
کمی بعد، ماشین مقابل رستورانی زیبا با پنجرههای بلند و چراغهای گرم توقف کرد.
ا.ت: جین! اینجا فوقالعادهست! خودت همهچیز رو آماده کردی؟
جین: آره، عشقم؛ امشب میخواستم یه جای خاص کنار هم باشیم.
ا.ت با ذوق دستش رو فشرد و همراهش وارد رستوران شد.
میزی کنار پنجره با گلهای سفید و صورتی و شمعهای روشن براشون آماده شده بود.
ا.ت: اوپا، این دقیقاً شبیه رؤیاهامه!
جین: پس خوشحالم که تونستم لبخند رو روی صورتت بیارم.
ا.ت نشست و دست جین رو کشید تا کنارش قرار بگیره.
ا.ت: امشب نمیخوام حتی یه لحظه ازت دور باشم!
جین: امشب تمام وقت من مال توئه، دخترکم.
آنها شام خوردند و از خاطرات شش سال عاشقانهشون گفتند.
ا.ت: یادت میاد اولین بار که دستم رو گرفتی، چقدر خجالتی شده بودی؟
جین: من؟ خجالتی؟ محاله، بیبی!
ا.ت: اوپااا! خودم دیدم که حتی نمیتونستی توی چشمهام نگاه کنی!
جین خندید و دستش رو به نشونه تسلیم بالا برد.
جین: باشه، قبول! ولی از همون روز میدونستم تو همون دختر رؤیاهامی.
ا.ت لبخند زد و سرش رو روی شونهاش گذاشت.
ا.ت: منم هر روز بیشتر عاشقت میشم، عزیزم.
جین دستش رو گرفت و با جدیت شیرینی به چشمهاش نگاه کرد.
جین: عشقم، امروز صبح یه چیزی رو عمیقتر از همیشه فهمیدم.
ا.ت: چی رو، اوپا؟
جین: اینکه تمام موفقیتهام بدون تو هیچ معنایی ندارن؛ من آیندهم رو فقط کنار تو میخوام.
ا.ت با چشمهای براق دستش رو روی گونه جین گذاشت.
ا.ت: منم میخوام همیشه کنار تو باشم، عشقم.
جین نفس عمیقی کشید و دستش رو به سمت جیب کتش برد.
جین: پس بیبی، میخوام امشب مهمترین حرف زندگیم رو بهت بگم...
╭┈────── ೄྀ࿐ ˊˎ- ──────┈╮ ♡ ادامه دارد... ♡ ╰┈────── ೄྀ࿐ ˊˎ- ──────┈╯
- ۴۷۹
- ۰۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط