رمان :تا وقتی که عاشقت شدم ___part:23
𐙚 ویو بعد ناهار 🐥 𐙚
«همه روی کاناپه نشسته بودیم که کوک یه پیشنهاد داد.»
کوک: بچهها، بازی کنیم؟
جیمین: آره، فکر خوبیه.
×: چه بازی؟
جیمین: جرئت و حقیقت.
«تهیونگ نگاهی به من کرد و بعد رو به جیمین گفت:»
×: اوکی.
«همه دور میز جمع شده بودن.»
«کوک بطری رو چرخوند.»
«بطری چرخید... چرخید... و درست جلوی تهیونگ متوقف شد.»
«کوک با یه لبخند شیطنتآمیز رو به تهیونگ کرد.»
کوک: خوب... خوب! جرئت یا حقیقت؟
«تهیونگ بدون فکر کردن جواب داد.»
×: حقیقت.
«کوک چند ثانیه فکر کرد و بعد با شیطنت پرسید:»
کوک: اگه قرار باشه فقط یه نفر توی این جمع دلیل لبخندت باشه، اون کیه؟
«تهیونگ چند ثانیه ساکت موند.»
«نگاهش ناخودآگاه روی ا/ت ثابت موند... اما خیلی زود نگاهش رو دزدید.»
×: ا/ت.
«کوک با تعجب ابروهاشو بالا انداخت.»
کوک: فقط همین؟
«تهیونگ لبخند خیلی کمرنگی زد و گفت:»
×: سؤال فقط اسمشو پرسید... توضیح اضافه نخواست.
«از جواب تهیونگ، گونههام گرم شد.»
«برای اینکه کسی متوجه نشه، سریع نگاهم رو انداختم پایین.»
«کوک دوباره بطری رو چرخوند.»
«بطری چرخید... چرخید... و این بار به سمت من افتاد.»
«کوک لبخند شیطنتآمیزی زد.»
کوک: خب ا/ت... حقیقت.
«چند ثانیه سکوت کرد و بعد گفت:»
کوک: اگه کسی که این روزها بیشتر از همه بهش فکر میکنی همین الان روبهروت بشینه... میتونی توی چشمهاش نگاه کنی و بگی هیچ حسی بهش نداری؟
🌸
«لبخند از روی لبهای ا/ت محو شد.»
«نگاهش آرامآرام بالا رفت...»
«و دقیقاً روی تهیونگ متوقف شد.»
«دلم میخواست راستش رو به همه بگم، ولی نه، الان وقتش نبود. برای همین دروغ گفتم.»
با خونسردی جواب دادم:
×: آره.
«کوک تعجب کرد؛ انگار انتظار همچین حرفی رو از من نداشت.»
«نه فقط کوک، بلکه هیچکس انتظار این حرف رو نداشت.»
کوک: واقعاً؟
×: آره.
«فضا در سکوت غرق شد.»
«جیمین متوجه این سکوت شد.»
جیمین: خوب... حالا زیاد مهم نیست. بریم ادامهی بازی.
«کوک خیلی کوتاه جواب داد:»
کوک: آره، بریم ادامه.
«بعد از یک ساعت بازی، بالاخره کوک تصمیم گرفت بذاره بریم بخوابیم.»
×: آخ... خدایا، شکرت! کوک بالاخره گذاشت یه نفس راحت بکشیم.
«همه خندیدن.»
کوک: من اونقدر آزاردهنده نیستم، من آدم مهربونیم!
«تهیونگ که تا اون لحظه ساکت بود، بالاخره لب به حرف باز کرد.»
×: آره، خیلی.
کوک: باشه بابا، من بدم.
جیمین: آفرین.
کوک: برای چی؟
جیمین: اینکه بد بودن رو قبول کردی.
«کوک میخواست جواب بده، ولی من اصلاً حوصلهی بحث نداشتم، برای همین پریدم وسط حرفشون.»
کوک: ...
«من با حالت عصبی رو به کوک کردم.»
×: اه... ول کنید دیگه، بریم بخوابیم.
×: آره، راست میگه. بریم بخوابیم.
کوک: باشه، بریم.
«هرکدوم به سمت اتاقهای خودشون رفتن. منم رفتم توی اتاق خودم. همین که در رو بستم، چشمم به بالکن افتاد.»
«چند دقیقه فکر کردم و بعد به سمت بالکن حرکت کردم.»
«جلوی پنجره ایستادم، پرده رو کنار زدم و درِ بالکن رو باز کردم. لحظهای نگذشت که باد خنکی لای موهام پیچید.»
«رفتم روی بالکن. جلوی خونهمون ساحل بود و الان شب شده بود...»
«نور زیبای ماه روی آب افتاده بود.»
«این باد خنک، تصویر ماه روی آب و صدای موجهایی که به گوشم میرسید، آرامشبخش بود.»
«برای لحظهای همهی مشکلاتم رو رها کردم و چشمام رو بستم و فقط به صدای موجها گوش کردم.»
«چند لحظه گذشت...»
«ولی فقط برای من.»
«وقتی به اتاقم برگشتم، به ساعت نگاهی انداختم. یک ساعت بود که توی بالکن بودم و الان ساعت دقیقاً ۱۲ شب بود.»
«رفتم سراغ کمد، لباس خوابم رو برداشتم و بعد از پوشیدنش، خودم رو روی تخت پرت کردم.»
«چند دقیقه بعد چشمام گرم شد و خوابم برد.»
𐙚 ویو صبح ا/ت 𐙚
«با صدای موجهای دریا از خواب شیرینم بیدار شدم. نگاهی به گوشیم کردم؛ ساعت ۷ صبح بود.»
«زودتر از بقیه بیدار شده بودم.»
«بعد از لحظهای از تخت بلند شدم. اول تخت رو مرتب کردم و بعد به حمام رفتم.»
«بعد از ۳۰ دقیقه بیرون اومدم.»
«لباس تازهای پوشیدم، موهام رو با سشوار خشک کردم و بعد به پایین رفتم.»
«ساعت تقریباً ۸ بود و رفتم برای آماده کردن صبحونه.»
صبحونه: نون تست با شکلات و قهوه.
«برای کوک هم یه لیوان شیرموز آماده کردم.
«بعد از چیدن میز، کمکم همه بیدار شدن و دور میز جمع شدن.»
𐙚 ویو صبحونه 𐙚
«همه دور میز جمع شده بودن و در سکوت صبحونه میخوردن که رینا این سکوت رو شکست.»
رینا: بچهها، نظرتون چیه بعد صبحونه بریم ساحل؟
×: آره، نظر خوبیه. آخرین روزمون رو توی ساحل بگذرونیم.
×: باشه، پس بعد صبحونه بریم.
«همه موافقت کردن.»
𐙚 ویو بعد صبحونه 𐙚
«من، میرا و رینا میز رو جمع کردیم و رفتیم تا آماده بشیم.»
𓆩🦋 계속됩니다... 𐙚𓆪
𓂃 𐙚 𝑽 𐙚 𓂃
«همه روی کاناپه نشسته بودیم که کوک یه پیشنهاد داد.»
کوک: بچهها، بازی کنیم؟
جیمین: آره، فکر خوبیه.
×: چه بازی؟
جیمین: جرئت و حقیقت.
«تهیونگ نگاهی به من کرد و بعد رو به جیمین گفت:»
×: اوکی.
«همه دور میز جمع شده بودن.»
«کوک بطری رو چرخوند.»
«بطری چرخید... چرخید... و درست جلوی تهیونگ متوقف شد.»
«کوک با یه لبخند شیطنتآمیز رو به تهیونگ کرد.»
کوک: خوب... خوب! جرئت یا حقیقت؟
«تهیونگ بدون فکر کردن جواب داد.»
×: حقیقت.
«کوک چند ثانیه فکر کرد و بعد با شیطنت پرسید:»
کوک: اگه قرار باشه فقط یه نفر توی این جمع دلیل لبخندت باشه، اون کیه؟
«تهیونگ چند ثانیه ساکت موند.»
«نگاهش ناخودآگاه روی ا/ت ثابت موند... اما خیلی زود نگاهش رو دزدید.»
×: ا/ت.
«کوک با تعجب ابروهاشو بالا انداخت.»
کوک: فقط همین؟
«تهیونگ لبخند خیلی کمرنگی زد و گفت:»
×: سؤال فقط اسمشو پرسید... توضیح اضافه نخواست.
«از جواب تهیونگ، گونههام گرم شد.»
«برای اینکه کسی متوجه نشه، سریع نگاهم رو انداختم پایین.»
«کوک دوباره بطری رو چرخوند.»
«بطری چرخید... چرخید... و این بار به سمت من افتاد.»
«کوک لبخند شیطنتآمیزی زد.»
کوک: خب ا/ت... حقیقت.
«چند ثانیه سکوت کرد و بعد گفت:»
کوک: اگه کسی که این روزها بیشتر از همه بهش فکر میکنی همین الان روبهروت بشینه... میتونی توی چشمهاش نگاه کنی و بگی هیچ حسی بهش نداری؟
🌸
«لبخند از روی لبهای ا/ت محو شد.»
«نگاهش آرامآرام بالا رفت...»
«و دقیقاً روی تهیونگ متوقف شد.»
«دلم میخواست راستش رو به همه بگم، ولی نه، الان وقتش نبود. برای همین دروغ گفتم.»
با خونسردی جواب دادم:
×: آره.
«کوک تعجب کرد؛ انگار انتظار همچین حرفی رو از من نداشت.»
«نه فقط کوک، بلکه هیچکس انتظار این حرف رو نداشت.»
کوک: واقعاً؟
×: آره.
«فضا در سکوت غرق شد.»
«جیمین متوجه این سکوت شد.»
جیمین: خوب... حالا زیاد مهم نیست. بریم ادامهی بازی.
«کوک خیلی کوتاه جواب داد:»
کوک: آره، بریم ادامه.
«بعد از یک ساعت بازی، بالاخره کوک تصمیم گرفت بذاره بریم بخوابیم.»
×: آخ... خدایا، شکرت! کوک بالاخره گذاشت یه نفس راحت بکشیم.
«همه خندیدن.»
کوک: من اونقدر آزاردهنده نیستم، من آدم مهربونیم!
«تهیونگ که تا اون لحظه ساکت بود، بالاخره لب به حرف باز کرد.»
×: آره، خیلی.
کوک: باشه بابا، من بدم.
جیمین: آفرین.
کوک: برای چی؟
جیمین: اینکه بد بودن رو قبول کردی.
«کوک میخواست جواب بده، ولی من اصلاً حوصلهی بحث نداشتم، برای همین پریدم وسط حرفشون.»
کوک: ...
«من با حالت عصبی رو به کوک کردم.»
×: اه... ول کنید دیگه، بریم بخوابیم.
×: آره، راست میگه. بریم بخوابیم.
کوک: باشه، بریم.
«هرکدوم به سمت اتاقهای خودشون رفتن. منم رفتم توی اتاق خودم. همین که در رو بستم، چشمم به بالکن افتاد.»
«چند دقیقه فکر کردم و بعد به سمت بالکن حرکت کردم.»
«جلوی پنجره ایستادم، پرده رو کنار زدم و درِ بالکن رو باز کردم. لحظهای نگذشت که باد خنکی لای موهام پیچید.»
«رفتم روی بالکن. جلوی خونهمون ساحل بود و الان شب شده بود...»
«نور زیبای ماه روی آب افتاده بود.»
«این باد خنک، تصویر ماه روی آب و صدای موجهایی که به گوشم میرسید، آرامشبخش بود.»
«برای لحظهای همهی مشکلاتم رو رها کردم و چشمام رو بستم و فقط به صدای موجها گوش کردم.»
«چند لحظه گذشت...»
«ولی فقط برای من.»
«وقتی به اتاقم برگشتم، به ساعت نگاهی انداختم. یک ساعت بود که توی بالکن بودم و الان ساعت دقیقاً ۱۲ شب بود.»
«رفتم سراغ کمد، لباس خوابم رو برداشتم و بعد از پوشیدنش، خودم رو روی تخت پرت کردم.»
«چند دقیقه بعد چشمام گرم شد و خوابم برد.»
𐙚 ویو صبح ا/ت 𐙚
«با صدای موجهای دریا از خواب شیرینم بیدار شدم. نگاهی به گوشیم کردم؛ ساعت ۷ صبح بود.»
«زودتر از بقیه بیدار شده بودم.»
«بعد از لحظهای از تخت بلند شدم. اول تخت رو مرتب کردم و بعد به حمام رفتم.»
«بعد از ۳۰ دقیقه بیرون اومدم.»
«لباس تازهای پوشیدم، موهام رو با سشوار خشک کردم و بعد به پایین رفتم.»
«ساعت تقریباً ۸ بود و رفتم برای آماده کردن صبحونه.»
صبحونه: نون تست با شکلات و قهوه.
«برای کوک هم یه لیوان شیرموز آماده کردم.
«بعد از چیدن میز، کمکم همه بیدار شدن و دور میز جمع شدن.»
𐙚 ویو صبحونه 𐙚
«همه دور میز جمع شده بودن و در سکوت صبحونه میخوردن که رینا این سکوت رو شکست.»
رینا: بچهها، نظرتون چیه بعد صبحونه بریم ساحل؟
×: آره، نظر خوبیه. آخرین روزمون رو توی ساحل بگذرونیم.
×: باشه، پس بعد صبحونه بریم.
«همه موافقت کردن.»
𐙚 ویو بعد صبحونه 𐙚
«من، میرا و رینا میز رو جمع کردیم و رفتیم تا آماده بشیم.»
𓆩🦋 계속됩니다... 𐙚𓆪
𓂃 𐙚 𝑽 𐙚 𓂃
- ۲۵.۹k
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط