رمان :(تا وقتی که عاشقت شدم.)
𓆩୨୧𓆪 𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟒𝟏 𓆩୨୧𓆪
╭─── ⋆⋅☆⋅⋆ ───╮
╭─━━━━━━𐙚 𝐕𝐢𝐞𝐰 𝐀𝐭 𐙚—─╮ ╰─━━━━━━━━━━━━─╯
وسطهای فیلم صحنهدار شد 😐
منم خاموشش کردم و رفتم بالا سراغ درسم 📚✨
تا رسیدم دم اتاقم، رینا زنگ زد 📱
جواب دادم
$: سلام آت خوبی؟ 🎀
جواب دادم
×: سلام خره، ممنونم. تو خوبی؟ 😂
بعد با استرس حرف زد 😶🌫️
$: ممنونم... یه چیزی بگم؟ 🥹
هوفی کشیدم و گفتم:
×: بگو 😐
کمی مکث کرد...
$: آت جونم... میای بریم باشگاه؟ 🥺🏋🏻♀️
×: چی؟ 😐
$: آت... توروخدا 🥹
×: حرفشم نزن 🙄
$: لطفاً 🥺🎀
×: باشه بابا 😑 ساعت چند فردا؟
$: ساعت ۵ بعد مدرسه ⏰
$: اوکی پس بعد مدرسه میبینمت 🫶🏻
×: باشه کار نداری گاو؟ 😂
خندید
$: نه خره من 😂
بعد کلی خنده قطع کردم و رفتم سراغ درسم 📚📝
معلم ریاضی کلی تکلیف داده بود 😭📚
موهامو بالا بستم و شروع به حل کردن کردم ✏️
بعد دو ساعت سوالات تموم شد 😮💨✨
منم از صندلی بلند شدم و رفتم پایین 🚶🏻♀️
گشنم بود ولی حال درست کردن غذا رو نداشتم 😩
برای همین رفتم سراغ یخچال و یه موز برداشتم 🍌
و دوباره رفتم بالا.
نگاهی به ساعت کردم ⏰
باید میرفتم سرکار.
یه آهنگ گذاشتم 🎧
و رفتم حموم 🚿🫧
بعد چند دقیقه دراومدم.
آهنگ رو عوض کردم 🎶
روتین پوستیمو انجام دادم 🧴✨
موهامو خشک کردم و بافتمشون 🎀
و آرایش لایت کردم 💄
لباسمو پوشیدم 👗
و رفتم سرکار 🚶🏻♀️☕️
بعد ده دقیقه رسیدم کافه.
رفتم داخل و چیزی که دیدم شوکم کرد... 😳
یکی از دوستای خیلی خیلی قدیمیم رو دیدم.
خیلی خوشگل بود... ✨
اسمش نورا بود.
ولی تو راهنمایی همیشه ازم متنفر بود. 🥀
منم رفتم سر کارم.
ولی موقع پرداخت همدیگه رو دیدیم.
پوزخند زد و گفت:
نورا: بهبه دختر اسکل کلاس ما. 😏
چیزی نگفتم و فقط کارتخوان رو گرفتم تا حساب کنم. 💳
نورا دوباره لب زد:
نورا: میدونی آت؟ تو از همون موقع هم یه دختر جنده بودی... همون دختری که زیرِ همه میخوابید و فکر میکرد هیچکس نمیفهمه.
قبل اینکه حرف بزنم، یه نفر پشت نورا ایستاد.
من سرم پایین بود و چهرشو ندیدم...
𓆩♡𓆪
╭─━━━━━━━━━━━━─╮
𐙚 𝐕𝐢𝐞𝐰 𝐓𝐚𝐞𝐡𝐲𝐮𝐧𝐠 𐙚
╰─━━━━━━━━━━━━─╯
ته یهو از پشت سرش اومد و با صدای سرد گفت:
ته: «این حرفی که زدی رو دوباره تکرار کن.»
نورا برگشت.
با تعجب برگشت سمت ته و گفت:
نورا: «مگه تو کی هستی که باید برات توضیح بدم؟ اصلاً به تو چه ربطی داره؟»
ته با نگاه یخی بهش خیره شد و گفت:
ته: «اینکه من کیام مهم نیست؛ مهم اینه که اگه یک کلمه دیگه دربارهش بگی، کاری میکنم دیگه جرئت نکنی اسمش رو با این لحن به زبون بیاری.»
نورا یه چشم غره به من رفت 👀
و بعد از کافه رفت بیرون.
منم برگشتم سمت ته.
×: چرا هرجا که میرم، اونجا پیدات میشه؟ 😐
ته پوزخندی زد و گفت:
&: شاید اتفاقیه. 😏
×: اتفاقی؟
شونههاشو بالا انداخت.
&: آره.
ناخودآگاه خندم گرفت. 😂
وقتی سرمو بلند کردم...
با چیزی مواجه شدم... 😳
╰─── ⋆⋅☆⋅⋆ ───╯
𓆩🎀𓆪 𝑬𝑵𝑫 𝑶𝑭 𝑷𝑨𝑹𝑻 𝟒𝟏 𓆩🎀𓆪
<!-- empty paragraph -->𓆩🦋 계속됩니다... 𐙚𓆪 𓂃 𐙚 𝑽 𐙚 𓂃
╭─── ⋆⋅☆⋅⋆ ───╮
╭─━━━━━━𐙚 𝐕𝐢𝐞𝐰 𝐀𝐭 𐙚—─╮ ╰─━━━━━━━━━━━━─╯
وسطهای فیلم صحنهدار شد 😐
منم خاموشش کردم و رفتم بالا سراغ درسم 📚✨
تا رسیدم دم اتاقم، رینا زنگ زد 📱
جواب دادم
$: سلام آت خوبی؟ 🎀
جواب دادم
×: سلام خره، ممنونم. تو خوبی؟ 😂
بعد با استرس حرف زد 😶🌫️
$: ممنونم... یه چیزی بگم؟ 🥹
هوفی کشیدم و گفتم:
×: بگو 😐
کمی مکث کرد...
$: آت جونم... میای بریم باشگاه؟ 🥺🏋🏻♀️
×: چی؟ 😐
$: آت... توروخدا 🥹
×: حرفشم نزن 🙄
$: لطفاً 🥺🎀
×: باشه بابا 😑 ساعت چند فردا؟
$: ساعت ۵ بعد مدرسه ⏰
$: اوکی پس بعد مدرسه میبینمت 🫶🏻
×: باشه کار نداری گاو؟ 😂
خندید
$: نه خره من 😂
بعد کلی خنده قطع کردم و رفتم سراغ درسم 📚📝
معلم ریاضی کلی تکلیف داده بود 😭📚
موهامو بالا بستم و شروع به حل کردن کردم ✏️
بعد دو ساعت سوالات تموم شد 😮💨✨
منم از صندلی بلند شدم و رفتم پایین 🚶🏻♀️
گشنم بود ولی حال درست کردن غذا رو نداشتم 😩
برای همین رفتم سراغ یخچال و یه موز برداشتم 🍌
و دوباره رفتم بالا.
نگاهی به ساعت کردم ⏰
باید میرفتم سرکار.
یه آهنگ گذاشتم 🎧
و رفتم حموم 🚿🫧
بعد چند دقیقه دراومدم.
آهنگ رو عوض کردم 🎶
روتین پوستیمو انجام دادم 🧴✨
موهامو خشک کردم و بافتمشون 🎀
و آرایش لایت کردم 💄
لباسمو پوشیدم 👗
و رفتم سرکار 🚶🏻♀️☕️
بعد ده دقیقه رسیدم کافه.
رفتم داخل و چیزی که دیدم شوکم کرد... 😳
یکی از دوستای خیلی خیلی قدیمیم رو دیدم.
خیلی خوشگل بود... ✨
اسمش نورا بود.
ولی تو راهنمایی همیشه ازم متنفر بود. 🥀
منم رفتم سر کارم.
ولی موقع پرداخت همدیگه رو دیدیم.
پوزخند زد و گفت:
نورا: بهبه دختر اسکل کلاس ما. 😏
چیزی نگفتم و فقط کارتخوان رو گرفتم تا حساب کنم. 💳
نورا دوباره لب زد:
نورا: میدونی آت؟ تو از همون موقع هم یه دختر جنده بودی... همون دختری که زیرِ همه میخوابید و فکر میکرد هیچکس نمیفهمه.
قبل اینکه حرف بزنم، یه نفر پشت نورا ایستاد.
من سرم پایین بود و چهرشو ندیدم...
𓆩♡𓆪
╭─━━━━━━━━━━━━─╮
𐙚 𝐕𝐢𝐞𝐰 𝐓𝐚𝐞𝐡𝐲𝐮𝐧𝐠 𐙚
╰─━━━━━━━━━━━━─╯
ته یهو از پشت سرش اومد و با صدای سرد گفت:
ته: «این حرفی که زدی رو دوباره تکرار کن.»
نورا برگشت.
با تعجب برگشت سمت ته و گفت:
نورا: «مگه تو کی هستی که باید برات توضیح بدم؟ اصلاً به تو چه ربطی داره؟»
ته با نگاه یخی بهش خیره شد و گفت:
ته: «اینکه من کیام مهم نیست؛ مهم اینه که اگه یک کلمه دیگه دربارهش بگی، کاری میکنم دیگه جرئت نکنی اسمش رو با این لحن به زبون بیاری.»
نورا یه چشم غره به من رفت 👀
و بعد از کافه رفت بیرون.
منم برگشتم سمت ته.
×: چرا هرجا که میرم، اونجا پیدات میشه؟ 😐
ته پوزخندی زد و گفت:
&: شاید اتفاقیه. 😏
×: اتفاقی؟
شونههاشو بالا انداخت.
&: آره.
ناخودآگاه خندم گرفت. 😂
وقتی سرمو بلند کردم...
با چیزی مواجه شدم... 😳
╰─── ⋆⋅☆⋅⋆ ───╯
𓆩🎀𓆪 𝑬𝑵𝑫 𝑶𝑭 𝑷𝑨𝑹𝑻 𝟒𝟏 𓆩🎀𓆪
<!-- empty paragraph -->𓆩🦋 계속됩니다... 𐙚𓆪 𓂃 𐙚 𝑽 𐙚 𓂃
- ۱۴.۴k
- ۰۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط